جیلانی لبیب فریاد روزگار

جیلانی لبیب

فریاد روزگار

 میان ورق پاره هایم از روزگار پر رنج و درد میهن، چند نوشته و شعر گونه یافتم که پس از تأمل زیادی، بر آن شدم تا آنها را، باری دیگر، با دیگران قسمت کنم.

مثل اینکه حال و احوال کشور هنوز هم  می تواند برای چنین چیز های خواننده و یا شنونده پیدا بنماید.  گذشت سالها ، نابودی بخش زیادی از فرهنگ باستان و کشتار هزار ها انسان دیگر ، نتوانسته مایهٔ تأملی بارور گردد برای ساختاری فردای بدون ترس و دلهره وتأمین یک زندگی در صلح، صفا و آرامش.

 

 

فریاد روزگار

 

ما بر نهاد عهد کهن تیشه می زنیم

ما رهروان عصر تکاپو و بدعتیم

فریاد ما زبان زمانی جهش فزاست

پویای ٱستانهٔ فردای طلعتیم

 

بیچاره ایم و منتظر خاک کیمیا

عمری سراب گشته فریبندهٔ امید

افسون سرنوشت فلک، تا بکی ،  بس است

بیدادگر ز هر رگ ما جوی خون کشید

 

در کوچه های دهکدهٔ تلخ روزگار

شب ها فغان کودک آوارهٔ بپاست

بر بیکرانه ساحل دریای اشک و درد

پیری، غمین نشستهٔ آذوقه  و دواست

 

الهام ما مزار شهیدان کشورست

پیغام ما بیانگر حال خراب ماست

بنیاد نو چو حاصل رنج  گذشته هاست

خاموشی گناه سیه دلان خطاست

 

فردا بساط عصر کهن ریشه کن شود

آوازهٔ نفیر ستم پرده در کنیم

فردا سرود امن و صفا شور دل دهد

صلحی مگر به بانگ دگر صوت سر کنیم

جولای ۸۷

#######

 

سفر

 

شب گشت وسیاهی به وطن نقش عدم کرد

دل مأمن غم کرد

بیداد بهر گوشه بپا ظلم و الم کرد

گسترده ستم  کرد

 

پژمرد زمان حال و پدید ابر سیه شد

پنهان رخ مه شد

دود فلک تیره قبا خیره رهم کرد

مشکل سفرم کرد

 

آواره بسر منزل بیگانه دل افروز

شبها شودم روز

سوز غم هجر وطنم خون جگرم کرد

روزم چو شبم کرد

 

مرع سحری باز قفس باز نماید

 پرواز فزاید

آخر شود این دم سپری در وطنم کرد

پیمان چو بهم کرد

#######

 

 الفبای باور

 

طغیان و موج بحر بساط ستمگرم

در کوی و دیر میهن غم عشق آورم

 

اوج فغان بیوهٔ خونین دل جوان

فریاد و آه کودک گمگشته مادرم

 

همگام همدلان عزیزان جان بکف

پیمان ناگسست شهیدان کشورم

 

بر تشنگان رهزده ابر نشاط بخش

بر کلبه های سرد و فقیرانه اخگرم

 

خورشید کهکشان عدالت و راستین

شب های آسمان سیه را منورم

 

عشقم . نیاز و شوق و امیدم براه وصل

شعرم ، ترانه ام ، سرود الفبای باورم

#######

 

طرح

 

من به این نیندیشم

که چنین می ماند

و چنان می باید

 

دمی را می مانم

غمی را می کاهم

گلبنی می کارم

پونهٔ می بویم

 

من به این نیندیشم

که چنان در چون است

و چرا این چون است

 

بسی را می خواهم

کمی را می یابم

شبی ، ره می پایم

رهی ، شب می پویم

#######

#######

#######

 

/ 0 نظر / 58 بازدید