ابوالقاسم لاهوتی جیلانی لبیب

 

 

 

جیلانی لبیب

 

ابوالقاسم لاهوتی 

 

 

ابوالقاسم لاهوتی  زادۀ سال ۱۲۶۴ خورشیدی مطابق ۱۸۸۵ میلادی در کرمانشاه، مشهور به لاهوتی خان، دومین پسر میرزا احمد کرمانشاهی الهامی، شاعر باغ فردوس، دفتری در ستایش خدا  و پیامبر اسلام می باشد.الهامی با گروه فراماسونیری "  Franc-maconnerie آدمیت" بستگی های داشته است. سازمانی که با پرداخت هزینۀ تحصیل لاهوتی ، موجب دانش آموختن وی به تهران گردید. لاهوتی نخست جامۀ دینمردان بر تن نمود، سپس دین پیشگی را رها نمود و به ارتش پیوست. زندگی یکنیم ساله اش همراه  نخستین همسر وی” نصرت” آق اولی با قتل یکی از زیر دستانش در نظام، گریز وی به کرمانشاه و سپس به ترکیه  توأم بوده است.

لاهوتی پس از بخشوده شدن، به ایران برگشت، بعد از شکست در کودتای تبریز به سال ۱۳۰۱ خورشیدی، با چند تن از یارانش به روسیه فرار نمود و درآن دیار ماندنی شد.از زندگی زناشویی دوم لاهوتی با سیسیل بانو، دختر بازرگانی از شبه جزیرۀ “ کریمه” ، چهار فرزند بنام های دلیر، گیو، عطیه و لیلی  بر جای ماند.  بر گردانی شهنامۀ فردوسی به زبان روسی از کار های فرهنگی برجستۀ سیسیل بانو، همسر، یار و یاور لاهوتی بشمار می رود.

لاهوتی در کنار نیما یوشیج، پیشگام شعر نو به زبان پارسی دری است. وی پس از فرار از ایران به دلیل شرکت در کودتای نافرجام تبریز، در اتحاد جماهیر شوروی وقت به سرودن اینگونه چکامه روی آورد. همۀ شعر هایش پیش ازین در ایران دارای قافیه هستند وبر مبنای اوزان عروضی بیان گردیده اند. شعرهای عرفانی و مذهبی وی وابسته به دورۀ دین جامگی لاهوتی می باشند. شیوۀ بیا ن لاهوتی ساده، بی پیرایه، شیوا، همه فهم و مردمی است. آواز خوانان و خنیاگران میهن من افغانستان، در کنار رهی معیری بیشترین بهره را از لاهوتی در میان شاعران معاصر ایران برده اند.

لاهوتی، وزیر فرهنگ تاجیکستان نیز شد. رابطۀ دوستانۀ نزدیک لاهوتی  با ستالین، رهبر وقت کشور اتحاد جماهیر شوروی، که می خواسته پیش از ازدواج با سیسیل بانو، گویا همسر خواهرش گردد، بازتاب فراوانی یافته است. این دوستی تا پایان زندگی ستالین همچنان پای بر جا ماند. پس از مرگ ستالین و بد گویی کوته اندیشان، از جایگاه و مقامش به تدریج لاهوتی افتاد، چنانکه از تاجیکستان به مسکو تغییر مسکن داد و تا پایان عمرش در آنجا زیست.

نخستین چکامۀ به نشر رسیدۀ لاهوتی به سن هفده سالگی در شمارۀ سیصد و پنجاه و ششم روزنامۀ هفتگی تربیت، در سال ۱۹۰۰ میلادی نشانه ایست از استعداد و توانایی وی در سخن و ادب شعر:

 

کنون بباید می خورد، در کرانۀ رود

ز دست ساقی گلچهره، با ترانۀ رود

کز اعتدال ربیعی، شکست صولت دی

از آن سپس که تن و جان خلق را، فرسود

.......

********

آخرین شعر چاپ شده اش در جلد دوم دیوان ابو القاسم لاهوتی  پاسخ نامه ایست برای برادرش، عبدالحسین الهامی  در سال  ۱۹۵۶  میلادی یعنی حدود یکسال پیش از مرگش :

 

خطت جانا ، برای من ظفر شد؛

بکام خشک و تلخم،  نیشکر شد؛

صفای دل، دوای درد سر شد؛

شب تارم، ز نور آن سحر شد.

.......

********

لاهوتی در ماه حمل ۱۹۵۷ میلادی پس از ۷۳ سال زندگی پر فراز و نشیب در مسکو چشم ازین جهان پوشید و با آئین ویژۀ سران و بزرگان شوروی، در کاخ کرملین بخاک سپرده شد.

********

در شعر های لاهوتی واژه های کنفرانس ، تراکتور، کامسومول، کالخوز، سناتوریم، ستالینیزم، لنینیزم،  بلشویک، سوسیالیزم، بین ا لملل، فاشیزم، هیتلر، لیدر، جمهوری ، لنین، ستالین وگورکی و.... که بازتابگر اندیشه و باور اویند و بیشتر آنها برای بار نخست در چکامۀ زبان پارسی دری مورد استفاده قرار گرفته اند، به فراوانی یافت می شوند:

 

لشکر زمستان رفت

دولت بهار آمد

دسته دسته کلخوزچی

سوی کشت و کار

********

شنو از من تهمت فاشیسم را باور مکن،

گوش بر افسانۀ دزدان اغوا گر مکن،

یک نفس هم، تکیه بر این سیل مرگ آور مکن،

ره به این طاعون مده، خاک فنا بر سر مکن،

با برادر های روس، اخلاص را کمتر مکن.

********

ستالین جان، تو ما را رهنمائی،

برادر، هم پدر، هم پیشوائی

به سر هوش و به درد ما دوائی

خلاصه، جان مائی، بخت مائی

********

بلشویکان آمدند

حلقه به گوشت زدند،

زآهن و ساروج و سنگ

یوغی بدوشت زدند.

********

اگر که شورش کنی

خاکت به سر می کنم.

بلشویکانرا ز نو

رفته خبر می کنم.

********

دلبری شوخ در ساناتوریوم

داد کاردی به من دم خوردن .

در جواب شکایت ازکندیش

خواند بیتی ز شاعر ژرمن .

بود مضمونش اینکه ، بیرحمی است

کارد بُرّان به کودکان دادن .

گفتمش ای فرشته ، گر دل تو

سوزد از بهر کودکی چون من .

که مبادا ببردم انگشت ،

یا مبادا خراشدم گردن ،

پس چرا آتش از رخ گلگون

در دل من نمودۀ روشن

وز نگاه دو چشم رخشنده

میزنی آتش مرا دامن ؟

یا بفکر تو سوزش آتش

هست کمتر ز برش آهن ؟

********

در جلسۀ شب نشینی که از سوی انجمن روابط فرهنگی اتحاد شوروی با خارجه ، بتاریخ سوم جنوری  ۱۹۵۴ میلادی  بداهتاً بنام استاد بیتاب و استاد خلیلی سروده شده است:

خواهد دل من ز سینه پرتاب شود.

آید به حضور تو شرفیاب شود،

از چشمۀ الهام تو سیراب شود،

سیراب شود: بندۀ بیتاب شود!

 

دلم خواهد خلیلی را ببینم.

بزرگی و جلیلی را ببینم.

بچشم خویش در میدان اشعار.

معظم زور پیلی را ببینم!

لاهوتی با چند چکامه سرای افغانی معاصرش که از آنها در دیوان شعر هایش نامی برده نشده ، بر مبنای آنچه  وی برایشان سروده، مکاتبه های داشته است.

********

ابوالقاسم لاهوتی چکامه سرای نستوه آهنگ های طنین بخش آزادی و رهایی می باشد:

 

می بینمت ، می بینمت ،

رو سوی زندان میروی .

با جرم عشق کارگر،

با یاد دهقان میروی .

می بینمت، می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

 

ذیحق، مبارز، مستقل،

نی مضطرب ، نی منفعل ،

برداشته سر، پاکدل ،

پر عزم و ایمان میروی

می بینمت ، می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

 

آنسان که باید بینمت :

افراشته قد بینمت ،

با فخر بیحد بینمت ،

آسوده وجدان میروی .

می بینمت ، می بینمت ،

با رسم مردان میروی .

 

بدخواه تو ننگین بود ،

دستش ز خون رنگین بود ،

از عاقبت غمگین بود ،

اما تو شادان میروی .

می بینمت ، می بینمت

با رسم مردان میروی.

 

بس راه ها سنجیده ئی ،

راه نکو بگزیده ئی ،

با ظلمان جنگیده ئی

با فخر شایان میروی.

می بینمت . می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

 

اکنون بزندان بینمت ،

فردا به میدان بینمت ،

در بین یاران بینمت ،

با فتح رخشان میروی ،

می بینمت ، می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

********

"کاوۀ آهنگر" که زمانی در کابل روی پرده  نیزبه نمایش گذاشته شد، یکی از زیباترین منظومه های لاهوتی بشمار میرود:

در پردۀ اول منظومۀ کاوۀ آهنگر میان بازار آهنگران، اندرون کله پز خانۀ قباد ، بین مشتریها پرویز یکی از سرکرده های کوهستانیها و سنگین،  پسری روستائی، نیز دیده میشوند . قباد به خدمت مشتری ها مشغول می باشد. دربازار زمان استراحت است.

آهنگران ، از آنجمله یازده پسر کاوه ، در پیش آهنگر خانه های خود نشسته اند، می خورند ؛ می نوشند و صحبت می کنند . دراین حال نوشافرین، دختر قباد ، به پدر خود کمک می نماید. جوان ها سرود میخوانند:

 

ﺁن ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣو ﺁﻳﺪ اﮔﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎزار،

ﺑﺎزار ﺷﻮد از نفسش تازﻩ ﭼﻮ ﮔﻠﺰار .

کمان دارد زاﺑﺮو ،

کمند ﺁرد زﮔﻴﺴﻮ ،

ﺷﻜﺮ در ﺧﻨﺪۀ او،

ﺑﻪ ﭘﻴﺸﺶ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺳﺮها ز هر ﺳﻮ ،

ﺑﺖ ﻣﺎ ﺟﺎدو اﺳﺖ ، اﻟﺒﺘﻪ ﺟﺎدو .

ای ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣﻮ، ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣﻮ و از اﻳﻦ ﺳﻮ ﮔﺬر کن،

ﻣﺎ هﻢ ﻋﺎﺷﻘﻴﻢ ، ﺑﻪ ﻣﺎ هم نظرکن .

 

به دل ﻣﻬﺮ تو دارﻳﻢ ،

زﻋﺸﻘﺖ ﺑﻲ ﻗﺮارﻳﻢ ،

ﭘﺮﺳﺘﺎران ﻳﺎرﻳﻢ ،

ﺑﺮای  دﻳﺪنت در انتظاریم ، اﮔﺮ ﻓﺮﻣﺎن دهی ﺟﺎن ﻣﻴﺴﭙﺎرﻳﻢ .

 

می ﺁﻳﺪ و ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻮد از ﺷﻮق ﻇﻔﺮ ﻣﺴﺖ .

ﺑﺮهمزن اﻳﻦ ﺷﻬﺮهمین اﺳﺖ ، همین اﺳﺖ .

نگاهش دل رﺑﺎﻳﺪ ،

کلامش ﺟﺎن ﻓﺰاﻳﺪ ،

ﺧﺮاﻣﺶ ﻏﻢ زداﻳﺪ ،

ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺎن ﺑﺖ ﮔﺮانجانی نشاﻳﺪ ،

ﺑﻪ هر ﻗﺼﺪی که ﺁﻳﺪ ﮔﻮ ﺑﻴﺎﻳﺪ !

ای ﮔﻴﺴﻮ کمند ،

اﺑﺮوکمان ،

تو ﻣﺎ را ﻣﺘﺮﺳﺎن ،

ﺳﺮ ﻣﻴطلبی، ﺁﻣﺪﻩ و ﺑﺴﺘﺎن !

 

ﺑﻪ دل ﻣﻬﺮ تو دارﻳﻢ ،

زﻋﺸﻘﺖ ﺑﻴﻘﺮارﻳﻢ ،

ﭘﺮﺳﺘﺎران ﻳﺎرﻳﻢ ،

ﺑﺮای  دﻳﺪنت در انتظاریم ، اﮔﺮ خواهی دو صد ﺟﺎن ﻣﻴﺴﭙﺎرﻳﻢ.

********

سرود انترناسیونال، معروف ترین ترجمۀ بجا ماندنی لاهوتی می باشد:

 

برخیز ای داغ لعنت خورده،

دنیای فقر و بندگی!

جوشیده خاطر ما را برده

به جنگ مرگ و زندگی.

باید از ریشه براندازیم

کهنه جهان جور و بند،

آنگه نوین جهانی سازیم،

هیچ بودگان هرچیز گردند.

 

روز قطعی جدال است،

آخرین رزم ما.

انترناسیونال است

نجات انسانها .

برما نبخشد فتح و شادی

خدا، نه شاه، نه قهرمان.

با دست خود گیریم آزادی

در پیکارهای بی امان

تا ظلم از عالم بروبیم

نعمت خود آریم بدست،

دمیم آتش را و بکوبیم

تا وقتیکه آهن گرم است.

روز قطعی جدال است،

آخرین رزم ما.

انترناسیونال است

نجات انسانها.

 

تنها ما، تودۀ جهانی

اردوی بیشمار کار

داریم حقوق جهانبانی،

نه که خونخواران غدار.

 

غرد وقتی رعد مرگ آور

بر رهزنان و دژخیمان

در این عالم،  بر ما سراسر

تابد خورشید نور افشان.

 

روز قطعی جدال است ،

آخرین رزم ما.

انترناسیونال است

نجات انسانها.

********

لاهوتی بیشک زمانی بایستی این شعر را سروده باشد - تهران، اپریل ۱۹۱۲- که در بن بست سیاسی می زیسته و خویشتن را درراه "انقلاب" سخت تنها و منزوی احساس می کرده است:

 

ای خوش آنروزی که دنیا را درون خون ببینم

این فضا را خون و گردون را در آن، وارون ببینم

منکه تا امروز، اندر دل بغیر از خون ندیدم

بعد از این هم، به که اندر دیده ، تنها، خون ببینم!

این جهان بستان زشتانست، اینجا چون بمانم

این زمین زندان نیکانست، این را چون ببینم

چند حیوان سیرتان را صورتاً انسان بخوانم

چند دنیا را بدست مردمان دون ببینم

دهر ناکس، چرخ خائن، خلق نادان، دوست دشمن

چون بمانم، چون بخواهم، چون بسازم، چون ببینم

انقلاب ، البته روزی می شود در شرق برپا،

آرزو دارم ولی آنروز را، اکنون ببینم

/ 0 نظر / 314 بازدید