جیلانی لبیب مادر داشتن

 

جیلانی لبیب

مادر داشتن

مادر مقدسترین موجود روی زمین ونابترین عشق واقعی برای همهٔ آفریدگان روی زمین...

آری، تنها مادر است که با شیرازهٔ وجودخویش فرزندش را پرورش می دهد و جان را فدای وی می نماید، بدون اینکه داد و ستدی در میان باشد، سوای همهٔ غریزه های طبیعی  که بقای نسل در آن نهفته است.

اگر به عشق باورمندی پیدا گردد که پایبندش نیز هست، تنها و تنها سراغ مادر را می توان گرفت.

مادر .... آری مادر

اما....

در آسایشگاهی در شمال آلمان ...

مادرم را هرگز نشناخته ام... من را میان گورستانی در جمهوری دیموکراتیک آلمان، آلمان شرقی وقت ، یافته اند.

زادروزم را کسی نمی داند... می گویند بایستی میان بیست و هشتم جولای و پنجم اگست به دنیا آمده باشم.

تاریخ تولدم را از میانهٔ این زمان تصوری در شناسنامه ام درج نموده اند... دوم اگست...

نام پدرم را کسی نمی داند... اسم خانوادگی   Lohmann را برایم برگزیده اند... هم ردیف  Nomann ، هیچکس . تا بیست و یک سالگی را در پرورشگاهی دولتی بسر برده ام.

زادگاهم گورستانی بیش نیست...

همهٔ تار و پود هؤیت فردی ام را خیالی درهم تنیده اند...  

به مادرم وقتی ۱۴ تا  ۱۶ساله بودم، بیشترین نیاز را احساس می نمودم.

در این مدت، خیلی دلم برای مادری که هر گز چیزی ازو نمی دانستم، تنگ می شد. دوست داشتم سرم را روی زانویش می نهادم و ازو می پرسیدم من کیستم ؟

احساس مادر فرزندی برایم بیگانه است، چون هیچگاهی تجربه نکردمش.

دور و برم را در دوران کودکی، خردسالانی فرا گرفته بودند که من به زندگینامهٔ خویشتن  نسبت به آنها به مراتب بیشتر راضی بودم .اغلب همسالانم  از دست مادرانی که می خواستند نوزادان خویش  را بکشند، نجات داده و بدانجا آورده شده بودند...

وقتی بچه ها را با مادر شان شوخی کنان در کوچه مان و یا شهر  می دیدم، حسودی ام می شد. هنوزم گاه گهی نسبت به کسانی که در دامان مادر خویش پرورش می یابند، حسادتم بروز میکند. کاری نمیتوان کرد...

مادری که فرزند نوزادش را در گورستانی به حالش رها بنماید با این امکان که وی می تواند از سرما و گرسنگی بمیرد ... باید  بهانهٔ برایش داشته باشد...محکم و استوار... هرچند که چنین عملی برایم  قابل توجیه نمی باشد و من هرگز نمی بخشمش. 

در روزهای شاد زندگی ام دارای مادری می باشم به ستیز برخاسته  در برابر نابرابری ها ...که برای نابودی اش هیچ کسی رحمی ننموده است ... حتی بارداری مادرم نتوانسته است مانعی برای نابودی اش گردد...

در چنین زمانی مادرم برایم نمادی می گردد برای  نبرد در برابر ستم و بیداد...

هنگامی روزگار سخت آزارم می دهد... به یکبارگی مادرم را زنی  می بینم که جامعه به دلیل رسوا و بدنام بودنش، دست رد روی سینه اش گذاشته است، چنانکه وی کودکش را که من باشم نیز در آرامگاهی نهانی به دنیا آورده و بدون کوچکترین تأملی رهایش می کند .

هؤیت فردی ام نتوانسته است هیچگاهی به آن میزان  بروز و انکشاف بنماید که من بتوانم در پرتو آن، خودم را تعریف بکنم . بی مادری ، بی نام  نشان بودن ...من را وادار ساخته است که حتی به دختر هفده ساله ام نیزاین راز زندگی ام راتا کنون بیان ندارم.

از خداوندی که چنین حالتی را بر من اجازه داده است ، سخت آزرده ام....راستش نمی دانم چرا باید باورمندش باشم؟

مادر وطن؟... زبان مادری؟ مادر نداشتن...آه.

به یقین که مادر پیشکشی هست بهشتی...

آری...آرزومندم مادرم را نیز روزی در بهشت پروردگار بخشاینده  ببینم تا ازو بپرسم چرا با من چنین کرد ؟؟؟

پایان.

/ 0 نظر / 27 بازدید