جیلانی لبیب شعر و ادب چپ گرا



جیلانی لبیب

شعر و ادب چپ گرا

نیم نگرشی کوتاه

در عصر قحطی و آشفته حالی

 

 

در یکی از نیمروز های تموز داغ، که بجای درس و تعلیم از نزدیک  یکماه بدینسو برای مدتی نامعلوم جاده های  نیمه خلوت شهرجامی و انصاری میدان تظاهرات گرم و پرجوش عدۀ از شاگردان مکتب ها شده بود، درپایان  پارک روبروی کتابخانۀ عمومی پیرمردی را با رنگی پریده که فکر می کرد، بهره اش توسط میراب دهکده مورد دستبرد قرار گرفته است، نوجوانی شعله یی،  بالای شانۀ خود سوار نمود تا خواستۀ حق بجانب دهگان  روستایی را به آوازهرچه بلندتر به گوش”ستمگران” برساند.

پیرمرد که چنین حالتی را در زندگیش هیچگاهی تجربه ننموده بود، آنچنان زیر تأثیر قرار گرفت که به جای  دادن شعار های معمولی انقلابی همچون مرده باد فلانی و زنده باد بهمانی یکباره نعره برکشید یا الله!!!

سکوت همۀ دور و بر پارک  شهر نو مقابل رستوارن بازک را فراگرفت، همه سراپا گوش شدند و هوش!!!

و پیرمرد با بانگی پرآشوب، طنینی لرزان و صدایی عمیق از دل و جگرش مبهوت پس از لحظۀ تجسس و تفحصِ سرگردان اینگونه  فریا دسر داد:

یارم چو قدح بدست گیرد

بازار بتان شکست !!! گیرد

با شنیدن کلمۀ شکست،  روح و روان مظاهره چیان دم تازۀ گرفت و پیر مرد هم به سانی راحتِ آفت  از شانۀ پسر بچۀ مکتبی که هنوز به سن قانونی هیژده نرسیده بود به پایین پرید و فرار را بر قرار چنان ترجیح داد که دیگر هیچ کسی ازو هرگزسراغی در جایی ندید. 

صحبت از دورانیست که حقیقت مرگ در هر گوشه و کنار شهر رخنه نموده بود... سایۀ دیوار های بلند گلی خانه ها در چاشتگاه سوزان دوزخ وش، بوی جسد انسان و نابودی تعفن را به هوا می پراگنید...

برای گوسپندان بیشتر لاشه مانند، خریداری پیدا نمی گردید، شبدرزار و سبستان های پیرامون هریوا، نشیمنگاه مردمی نا آشنا و اطرافی شده بودند که به جای نان، علف می جستند و می خوردند و پدران، دختران خویش را تنها به امید زنده ماندن شان  به هیچ می فروختند .

در چنین زمانۀ که هیچ کسی بداد کسی نمی رسید ، نه از دادگاهی خبری بود و نه از دادخواهی، نه از والی یی و نه از ولایتی، گروهی روشنفکر، بیشتر از گذشته ها، سر از گریبان خویش بیرون کشیدند و کوشیدند فغان و شیون انسان های نیمه مرده و سراپا برهنه را با استوانۀ گلوهای گره گیرفشرده در بغض،  به فریادی مبدل گردانند زندگی ساز.

شعر و ادب مبارزان چپ اندیش میهن، در زمان بروز روزنامه و جریده های آنها، بازتاب روشنتری پیدا نمود. نام های دیگر اندیشان بر سر زبان ها افتادند و شعر های چپ گرایان در کوچه و بازار زمزمه شدند. شماری ازین گروه  به رادیو کابل وقت راه یافتند و اشعار و تصنیف های آنها ورد زبانها گردیدند.

سلیمان لا یق با  آهنگ یکی شویم برادران و خواهران، توانست سپبیده دمان از طریق امواج رادیو کابل  و صدای گروهی خنیا گران معروف وقت به رهبری جلیل زلاند، زینت بخش سفره های رنگین صبحانۀ دولتمردان زمان خویش، پیش از رفتن به دفتر کاری آنها شود.

گروهی از شعلۀ جاوید سخن می راندند و عدۀ خود را پاسدار حق خداوندی قلمداد می کردند. یکی می خواست میزان دانش یزدان دوستان را در ساختن سنگ چنان بزرگی که اللهِ آفریدگارش هم  وی را برداشته نتواند آزمایش بنماید و دیگری جمجمه های هزاران انسان بی گناه در کمبوجیای خمر سرخ  را که از پشتیبانی کامل کشور مائوتسه دون برخورداربود به رخ شعلۀ های انقلابی می کشید. شعلۀ ها را همه می شناختند، همۀ شاگردانی که یکسال از درس و تعلیم محروم گشتند، شعلۀ بودند و همۀ متعلمینی که باید برای ادامۀ دانش آموزی، مکتب  خود را عوض می نمودند، نیز شعلۀ بودند.

از خلقی ها و پرچمی ها که اغلب آنها  در لیلیه یا خوابگاه دارالمعلمین می زیستند، ، بیشتر به خاطر درودی که به لنین در یکی از روزنامه ها به نشر رسیده بود ، نیز گهی نامی برده میشد.  

روی هم رفته از خلقی ها و پرچمی  ها کمتر اثری بنظر می رسید، شاید هم ساختار سازماندهی ایشان،  با دستوراجرای روش پنهانکاری، اجازۀ حضور فیزیکی را  در مکتب و مدرسه های دیگر مرز و بوم موفق و نوایی به آنها  نمی داد. 

هر یکی ازین گروه های سیاسی  برای مدت های متفاوتی در جریدۀ نشراتی خود، مبلغ اندیشه و مرام  خویشتن بودند. شعر  و ادب در  نشریه های شعلۀ جاوید، خلق ، پرچم جایگاه ویژۀ داشتند و به نشر رسیده ها، به زودی ورد زبان سخنرانان شان در تظاهرات مربوط  می شدند.

هاشم زمانی، سیدال سخندان ، واصف باختری و مضطرب باختری - اسحق نگارگر- در نشریۀ شعلۀ جاوید، بیشترین بهره را دارا گشته بودند افزون بر آنها از جمله اشعار  عبدالالله رستاخیز، داؤد سرمد، وحیدر لهیب دست بدست می گشتند و تکثیر می گردیدند  

شعر های حماسۀ شعله ها  و رقص آتش  بیشتر اخوانیاتی هستند که برای همرزم و هم زنجیر و همسنگر سروده شده اند.  سبک، وزن و قافیۀ همان چکامۀ حماسۀ شعله ها  اثر واصف باختری در شمارۀدوم  شعلۀ جاوید  را می توان  به گونۀ الهامبخش بیشترین شعرهای نشر شده دریازده شمارۀا ین جریده  قلمداد نمود. یکی از شاه بیت های مضطرب باختری در شعری با عنوان پرواز شاهین،  نقل مجلس همۀ راهپیمایی ها  و گردهم آیی ها برای سالیان متمادی در میان روشنفکران شعلۀ و غیر آنها گردیده بود:

تو شاهینی قفس بشکن به پرواز آی و مستی کن

که بر آزادگان داغ اسارت سخت ننگین است

به همین ترتیب از جمله سلیمان لایق و بارق شفیعی در جریده های خلق و پرچم اشعار خویش را بنشر می رسانیدند.   سلیمان لایق شاعریست با دستگاه واژگانی فشرده و از بین مردم برگرفته، در اشعار دفتر شعری اش بنام بادبان، بازگشت و تبلیغ  به حزب و سازمانش گهی کمتر و زمانی بیشتر،  اما  همیشه محسوس به چشم می خورد. وی در بند اخیر شعر” دوست دارم این وطن را”  نیز وفاداری به حزب و سازمانش را از یاد نبرده است.

از  مجموعۀ اول شعری بارق شفیعی بنام ستاک، شعر بر مزار تمنای وی پس از آهنگ ای کاش با تو هیچ مقابل نمیشدمِ ناشناس،  ورد زبان جوانان و نو شیفتگان غم اندود، ناکام عشق و دلدادۀ سر راه لیسه های دخترانه گردید.

 در چکامه های همچون پیمان و اخطارِ دفتر دوم شعر بارق شفیعی بنام شهر حماسه، اندیشۀ سازمانی اش بیشتر هویدا می گردد. بیشتر شعر های دفتر سوم وی بنام شیپور انقلاب، همچون ، به پیش! ، زنده  باد! کابل و مسکو، اخطار و...بازتابگر اندیشۀ سازمانی وی هستند. درین اندیشه گویا قتل همۀ نا فرمانان، دستور نابودی دیگر نگران، خدمت به حزب و اتحاد جماهیر سوسیالسیتی شوروی مقام ویژۀ دارند.

اعلب اشعار به نشر رسیده در جریده های شعلۀ جاوید، خلق و پرچم شعار گونه سروده شده اند. تنها  چنین می توان احساس گروهی و فردی را برا ی مدتی کوتاه برانگیخت.

درین گونه چکامه ها خواننده و یا شنوندۀ مشخصی مخاطب قرار می گیرد، تو ای همرزم وهم زنجیر و همسنگر، تو ای فرزند رنج ، ای کار گر ، ای خفاش کور و گاهی  دستور صادر می گردد که وی چه بکند یا انجام ندهد. مرده باد! زنده باد! به پیش! پذیرا شو! بپا برخیز! ز انقلاب من بترس!  و ازین قبیل...اسطوره ها و حماسه های مردمی گهگهی برای اهداف مبارزاتی سازمان های وابسته به شاعران و بسیج کردن توده ها مورد استفاده  قرار می گیرند. شعر و ادب ابزار انتقال و برانگیختن بدون وسیلۀ احساسات  انسان  ها  با یکدیگر  می شود.

*******

واصف باختری:

 

حماسۀ شعله ها

تو ای ھمرزم ھمزنجیر و ھمسنگر 

سر از دامان پندار سیاه خویشتن بردار 

مگر از دشنۀ خونریز دژخیمان 

مگرزین روسپی خویان بد گوھر 

ھراسی در نھانگاه روان خویشتن داری 

مگر مینای روحت از شرنگ ترس لبریز است؟ 

گناه است اینکه میگویی 

افق تار است و شب تاراست و ره تارست و ناھموار 

امید پیشتازی نیست دراین راه ظلمت بار 

 

تو ای ھمرزم و ھمزنجیر و ھمسنگر نمیدانی 

که جاویدان نباشد این سیاھی وین فسونکاری 

ندارد پایۀ دیرندگی اورنگ اھریمن 

سراید این شب تاریک و غمگستر 

و در ایان این شب، این شب خاموش ھستی سوز 

و درفرجام این تاریکی تلخ روان فرسا 

براید آفتاب سرخ از خاور 

تو تنھا نیستی در سنگر پیکار 

تو تنھا نیستی رزم آزما با دیو مردم خوار 

که از ھرگوشۀ  گیتی 

که ازھر کارگاه وروستا و شھر 

نوای کارزارو بانگ رستاخیز میاید 

 

توھم برخیزو با رزمندگی پیکار خونین را پذیرا شو 

بسوی مرگ ھستی ساز و دشمن سوز پویا شو 

 

مگر ای ھمره و ھمرزم و ھمزنجیروھمسنگر نمیدانی 

که دراین دشت واین صحرا 

دراین وادی که برآن بالھای مرگ خونین سایه گسترده 

دراین پھنا 

که مرغان بر فراز شاخساران اش سرود رنج میخوانند 

در این کشتی که آنرا ناخدایان فسون گستر 

بسوی ساحل بیداد میرانند 

دراین دریای موج آگین و طوفانزای غم ھای توان فرسا 

که اندر کارگاھانش 

روان رنجبر در کوره بیداد میسوزد

 که اندر روستاھای تھی از سبزه و آبش 

که اندر دشتھای خشک وسوزانش 

دل بزریگران چون نخلھای تشنه صحرا 

بود در آرزوی قیره گون ابری 

که از آن بردرخشد آتشی و تند بارانی فرود آید 

بسوی توست چشم روستائی پیرمردانی 

که زخم تازیانه پشت شان را کرده ھمچون کشتزاران پر شیارو چین 

و چشم مادران بینوا کاندر دل شبھا 

برای کودکان خویشتن 

این سبزه ھای باغ رنج افسانه میگویند 

و چشم رھنوردانی که باررنجھا بردوش و دل پرجوش ولب خاموش 

دراین دشت و دامان راه می پویند 

و چشم ژرف بین قھرمانانی که اندر گوشه ھای تار زندانھا 

به پا زنجیره ھا و بندھای آھنین بردست عمری زنده در گوراند 

که تابرخیزی و زنجیره ھا را بشکنی و برفرازی 

پرچم آزادگی و برفروزی آتش 

تا این خسان این ناکسان در آن بسوزند

*******

*******

مضطرب باختری  - اسحق نگارگر-             :

 

بیادبود نخستین روز ماه می

پرواز شاهین

تو ای فرزند رنج، ای کارگر، ای اختر روشن  

 گناهت چیست در پهنای این وادی درد انگیز

مگر موج  وجودت  را نباشد   قدرت  طوفان ؟  

به  پا  بر خیز و با اهریمن افسردگی   بستیز

 

تلاش  گوهر هستی   مکن  در  ساحل    آرام     

که این ننگ است  ننگ پنجۀ  زورآزمای تو

تو موجی ، موج را بیمی نباشد از دل گرداب      

 چسان  دربند  افسون  کهن   بستند  پای  تو ؟

 

 چرا  در کورۀ  بیداد  این مشتی   ستمگستر       

روان  خویشتن  سوزی وشمع غیر افروزی

طلسم  شوم این  دون همتان  ددمنش    بشکن     

 که این بدگوهران را نیست سیری از زراندوزی

 

خروشان موج رزم انگیز شو برخصم آتش زن        

 به  صد  رزمندگی  پیکار خونین را مهیا شو

مباد  افسرد گی  روح  تو را  از خنجر  بیداد    

طلوع  مهر عالمتاب ( زحمت) را  پذیرا شو

 

   توشاهینی قفس بشکن به پرواز آ و مستی کن

   که بر آزادگان داغ اسارت سخت ننگین است

   مگر ای کارگر، ای پور رنج آخر نمیدانی ؟

  تلاش زندگی در کارزار مرگ  شرین است

********

********

عبدالالله رستاخیز:

 

اینک اینک باز اندرصبحگاهی

این چنین روشن

خلق تاریخ آفرینش

انقلابی توده‌ی شاهین مزاج تیز بینش

مست و توفان‌خیز می‌آید به پیش

میزداید از رخ او گرد حرمان

باز میجوشد هریوا

باز میجنبد هریوا

باز میجوشد هریوا

********

 

از اینجا از دل تاریک این زندان دردانگیز

شکستم این سکوت تلخ

تا بار دگر خوانم

که مرگ ما پر قو نیست

کوه است و گران‌سنگ است.

 

۱۶ میزان‌ ۱۳۴۷

********

 

"پیغمبران شعر!

تاکی درون ظلمت شبها گریستن؟

یا در پناه پردۀ پندار های پوچ

برآستان عشق و هوس دیده دوختن؟"

فریاد ها کشید!

توفنده  سیل سرکش زور آزما شوید!!!

*********

*********

داؤد سرمد:

 

آرزوها

دلم خواهد که مانند عقابی

زنم پر برفراز آسمانها

بخوانم با صدای آتشینم

سرود فتح اوج کهکشانها

 

دلم خواهد که همچون خندۀ  رعد

بلرزانم جهان را از نهیبم

بسوزم خار زار دشت شب را

زبرق  خانمان‌ سوز لهیبم

 

دلم خواهد که چون خورشید مغرور

نمایم پاره پاره کام شب را

زموج گرم نور از لوح تاریخ

بشویم جاودانه نام شب را

 

دلم خواهد که همچون اختر صبح

شوم چشم ِ چراغ ِ جستجوها

دلم خواهد که همچون بذر امید

برویم در زمین آرزوها

 

دلم خواهد که چون آهوی وحشی

بیابان دربیابان درنوردم

چنان تند وسبک خیزانه و مست

که نتواند رسد توفان به گردم

 

/ 0 نظر / 165 بازدید