سروده های هرات جیلانی لبیب

 

جیلانی لبیب

سروده های هرات

 

 

هراتی ها وطندوستند، زادگاه خود را بخشی ازننگ و ناموس خویشتن می شمارند.  بزرگسالان ما قصه می نمودند، لشکر قاجار پس از محاصرۀ درازمدت خطۀ انصاری و جامی، زمان برگشت به کشور فارس، چند هزار سرباز کمتر داشته است، بدون اینکه هرگز جنگی در میان بوده باشد...

هراتی ها، آرامش، آسایش و امنیت طلبند. سالمندان ما بدین باور بودند که در سراسر شهر کاشفی وهاتفی، شاهد تنها دو ساختمان از سوی دولت مرکزی بوده اند، یکی  بانک ملی و دیگری  سیلوی هرات و می افزودند که همۀ آبادی های دیگر زادگاه موفق و جبلی را فرزندان نستوه کوچه پسکوچه های مرز و بوم مهری و گوهرشاد  خود بنا نموده اند...

هراتی ها فروتن و بردبارند. نیاکان می گفتند ، خاک هرات منی برنمی دارد، هرگمان و اندیشۀ که با غرور و شکوه  سپاهی بیگانه با زور،  در وادی عمار شیبانی، خواجۀ غلطان و سیدای کرخی پای بنهاده، با خواری وزبونی و دستانی آلوده با خون فرزندان برومند آریا، از دیار حضرت مودود چشتی و خواجۀ طاقی دامن برچیده است...

هراتی ها همۀ شهروندان دامنه های فیروز کوه و سیه کوه و  کرانۀ هریرود هستند. کشش جوی سلطانی ِتخت صفر، آب زلال  دهکدۀ شیدایی، پیرامون گذرگاه و چشمه های درمانبخش اوبه، همۀ باشندگان هریوای امیر علی شیر نوائی و هلالی را با گوشت و پوست، جان و تن هراتی ساخته است، بدون درنظرداشت باور و تبار...

برای همین هم کهنسالان اهل زاد و بوم ابوعبدالله مختار و کمال الدین بهزاد داشتن غنای ادبی دست کم دو هزار سالۀ شهر امام فخر رازی و امیر خواوند محمد  را با جایگاهش در مسیر خط ابریشم شاهد برجستۀ همزیستی باشندگان هریوای باستانی می دانند وهمسایه بودن مرز و بوم چکامه و ادب پارسی دری را با ایران و ترکمنستان امروزی،  توأم با داد و ستد پدیده های فرهنگی آریا  با جهان زمینه ساز جامعۀ هنر پرور و فرهنگ دوست هری می پندارند.آری سالخوردگان زیستگاه محجوبه و سپینه بیگم تنها از هراتی ها سخن می گویند.

هراتی ها با لهجۀ ویژه و واژه های در ظاهر کمتر آشنا برای دیگران، نمایانگر سرزمین شعر و وادب، تصوف وشکوه هنر و فرهنگ خراسانی خویشند. این لهجه و واژه ها، در چکامه های سروده های مردم بازتاب فراوانی داشته است. 

گویا در لهجۀ هراتی،  زبان عربی که از خانوادۀ زبان های هند و اروپایی شمرده نمیشود، با کمترین اثر به نظر می رسد . به همین دلیل به جای” ق”، هراتی ها ” غ” را ترجیه می دهند. در گویش هراتی”ا” با” و”،  دال  با “ذ”، ” ه”  با “ا” و” ی” و “ب” با” و” در سیلان زندگی می نماید. مثل اینکه دستگاه هجایی لهجۀ هراتی،  مجبور به پذیرش اینگونه تلفظ نبوده است.

بیشتر واژه های به ظاهر هراتی و برای عدۀ  نا آشنا در فرهنگنامه ها همچون برخی از غنای ادبی زبان و ادبیات فارسی دری همچون فرشتوروک: پرستو؛ چغوک: گنجشک؛  جوز: چارمغز یا گردو؛ کَرَّک: بودنه، بلدرچین یا سلوی اسطوره یی وکلیز: زنبور نگاشته شده اند.

*******

  یکی ازین چکامه های هراتی ها  را زمان دانش ٱموختنم  درصنف نهم لیسۀ سلطان یادداشت نموده بودم:

به دنبال یافتن نام  چکامه سرایش زیاد گشتم. تنها گرد آورندۀ انبنچۀ گپ هرات دو فرد این سروده را به نام شاعران متفا وت یکی شکوهی و دیگری هاتفی هروی بیان نموده است:*

 

پیرزالی ز قریۀ الوند

می نمودش نواسه خود این پند:

 

آ جُرُم مرگِ  ولّکِ  ناپاک

مرغ پر شی کلپِ توبم خاک

 

کچری های مه غُناغ تو شه

لُکّک هفت اجاغ تو شه

 

صبح به صبح از غلور آشوری

می خوری یک تغار جُل شوری

 

هیچگاهی مشاش ورپاکا

کُخ کرّک مپال از خاکا

 

بر کسی تو مچین لغاز و جُفنگ

سگ همسایه را نزن با سنگ

 

مکن اخکوک کخ ز باغ کسی

بی سبب سیخ مکن الاغ کسی

 

جوجه گربه ر مزن گروم مشتی

ورپری، حیونک ره کشتی

 

 ورجی از جا  کمی بیار سبست

پسرک اسم کاره شنید و بجِست

*******

مرد دو زنه ، چند ترانه و آهنگ محلی هرات ، با واژه های معروف لهجۀ مردم دیارش همراه، می توانست  با یک نمایشنامۀ منظوم Musical  ،  در بارۀ مردی با داشتن هوا و هوسِ دو زن اثر هر آهنگساز معروفی از دنیا مقایسه گردد. درین مجموعه سروده ها، نخست از بدبختی های ناشی از دوزن داشتن گفتگو می گردد، سپس از زن کلان ، مادر چند فرزند،  و تپ و تلاش وی برای ناکامی شوهر.

بعد ازینکه مرد ، دوزنه می شود، شالودۀ زندگی خانوادگی وی بر هم می خورد، هر دو زن گاهی برای هم طعنه می زنند و گهی طنز می گویند و زمانیکه با این ها دل شان هنوز هم بر سر مرد  پر می باشد، با یکدیگر سر جنگ را می گیرند. 

این کشاکش ناشی از دو زن داشتن به این می انجامد که مرد جز حلق آویز کردنش، راه حل دیگری را برای فردایش دیگر نمی بیند:

 

همو مردی دو زن کرد، چه بلا کرد

بجان خود، چه غضب خدا کرد

که مرد یک زنه سخت میله ها کرد

همو مردی دو زن کرد، چه بلا کرد

 

زن کلون چو از خسرون خبر شد

تمام بچه هایش در بدر شد

ز غم خوردن، بلی خون جگر شد:

قسمت، او را به تۀ  مطبخا کرد

 

زن کلون برفت به پیش ارباب:

دلم از دست شو مه ، هسته کباب

نمیتونه بده او من را جواب

دل پسمرگ او میل دو تا کرد

 

ارباب بکرد اول او را نصیحت:

کزین بیشتر مکن خود را فضیحت

به مرد چهار زن روایه در شریعت

نمیتونم به گویم چرا کرد

 

زنک هم ته ساروقها خور پالیدک

چهار گز تافته به خود سراغ دیدک

به زودی پیش فالبینی دویدک

برفت و روی طالع خور نگاه کرد

 

شوهربگفت بری زن خو به زاری

روا چون تورندارم مه به خواری

برایت آورم  یک خدمتگاری

مداماً نوکری ات را او خوا کرد

 

زنش گفتا نبودم هیچ بیکار

که رختا تور می شوشتم هفته یک بار

قطیغ صبح و شامت بوده  تیار

خدا مر خار چشم دشمنا کرد

 

مردک گفتک به دلِ خود نگیری

برایت آورم بر  سر پیری

حمایل و طلسم و جفت چوری

البت همی ر خدا قسمت ما کرد

 

زنک گفتک نمایم چوری های تو

تو میدونی و زن، هم بچه های تو

به والله تا ندم جو، گندمای تو

چو سوداگر درِ سرا صدا کرد

 

شوهر:

صبا میرم به بازار از برای تو

می خرم کوش کای نغزی به پای تو

هر شو هر شو، می آیم زیر جای تو

نپنداری مرا از تو جدا کرد

 

زنک گفتک امید خور بریدم

ازین حرفای تو خیلی شنیدم

جوان بودم ز تو چیزی ندیدم

که طبل جنگ هر دو تا صدا کرد:

*******

زن کلون چو از خونه بدر شد

به مثل کوک مست بر سر قهر شد

تمامی قوم و همسایه خبرشد

چو فحش و داو و دشنامه بپا کرد:

 

بیاوردی زنک خُرد و تنبل

کونش کته، سینه مشکاو، سرش کل

ز چیش کور و ز گوش کر ز پا شل

زن کلون دو مُشته کار بالا کرد

 

چراغ خانه امباغا چو پوف  شد

زدند بسنگ و چوب و آخ و اوف شد

شوی بیچاره آماد و چروف شد

برفت، گاوخانه، غالمُرغدون کرا کرد

 

 و حالا مشاجرۀ  دو انباغ:

 

مسلمانا دلم که داغ داغه

نمیدانم که جنگه یا مزاغه

که جنگ، جنگ دو امباغه

 

زن دوم  بری زن کلونتر:

تو پیری و منم تازه، جوونتر

شویم هسته برایم مهربون تر

مدام از تو به قهره، بد دماغه

که جنگ، جنگ دو امباغه

 

زن کلون بگفت ، از روی کینه

بمیر ای غوش قولاغ ماده سینه

کنم جای تو را در زیر زینه

که سیرداغ دیگ تو، روغن چراغه

که جنگ، جنگ دو امباغه

 

 بگفتک زن خُرد ای پیر مکار

به شوی خو، دوزم سردست گلنار

شوه از شکل تو بارزنگی بیزار

سر تنور به تو جای و اطاقه

که جنگ، جنگ دو امباغه

 

زن کلون بگفت تو دُم شارونی

مشو غره که هر چند نو جوونی

فقط خارپشتک، جُل کرده ر می مونی

یکی همرنگ تو لیلی بولاقه

که جنگ، جنگ دو امباغه

 

بگفتک زن خُرد ای پیر پوده

کرنجای روی تو قدود قدوده

که بالای هم فتاده مثل روده

مداماُ پهلوی تو سُمبه داغه

که جنگ، جنگ دو امباغه

 

که هر دو تا برفتند خونه های خو

به شیشتن پای گاز بچه های خو

که چاربیتی میگفت هر یک برای خو

که وقت پَرَت و توک و مذاقه

که جنگ، جنگ دو امباغه

که الله الله الله ننه

 

زن کلون بگفت  الله چنین شد

دل پر درد من اندوهگین شد

که دَل گُرگی خودی مه همنشین شد

که الله الله الله ننه

 

زن دوم بگفت جانانۀ مه

بخوردی شیر، خو شو بچۀ مه

خدا بابای تور فرمان نمی داد

که پیرکفتاره کرد همخونۀ مه

که الله الله الله ننه

 

زن کلون گفت الله آرمیده

بخوردی شیر، خو شو نور دیده

خدا بابای تور مسمال می کرد

که پول داده به مه غولی خریده

که الله الله الله ننه

 

و در اخیر:

مردک گفتک با اشک و آه و زاری

نماستم مه همیتو خانه داری

بیزارهمستم ازی اوقات گذاری

بگردن خو، طناب های سیاه کرد

همو مردی دو زن کرد چه بلاکرد

*******

این سروده شیرینی خودش را دارد، زنی که عاشق پسر بچۀ شده است ، می خواهد به او، در شبی تاریک  راه را به سوی بسترش نشانی بدهد تا همدیگر را ببوسند:

 

نصفک شَو تاریک ماهه

هوش کن که شَو نیایی بچه

شَو تا نصفه چیش به راهه

هوش کن که شَو نیایی بچه

 

درِ سرا تُمبه داره

هوش کن که شو نیایی بچه

پشت سرا رخنه داره

هوش کن که شو نیایی بچه

 

سگی داریم کَو می زنه

هوش کن که شو نیایی بچه

سنگ ورداری خَو می کنه

هوش کن که شو نیایی بچه

 

رختای  برِمن  سیایه

هوش کن که شو نیایی بچه

امباغِ مه به بالایه

هوش کن که شو نیایی بچه

 

قطی گوگرد زیرِ دره

هوش کن که شو نیایی بچه

چراغ به بالای سره

هوش کن که شو نیایی بچه

 

 سرِ صندوق، چارطاق وایه

هوش کن که شو نیایی بچه

رسد گوشتت، لای نونایه

هوش کن که شو نیایی بچه

 

به زیر پهلومه نالینه

هوش کن که شو نیایی بچه

بوسای لبامه شیرینه

هوش کن که شو نیایی بچه

*******

واژه نامه:

اخکوک کخ: زردآلوی نرسیده و هنوز ترش

بگردن خو: بر گردن خود، بر گردنش

بُولاق:  بینی خوره

جُرُم مرگ: جوانمرگ

خوا: خواهد؛ خوا کرد: خواهد کرد

رَسَد: قسمت، حصه، بهره، بخش

سبِست: اسپست، یونجه

غوش قولاغ: گنده گوش

قسمت: سرنوشت، تقدیر

قطیغ : غذای پخت و پز شده

قناق: نوعی نفرین، متضاد نوش جان

کرّک: بودنه

کَلپ: زنخ

/ 0 نظر / 285 بازدید