نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

 

 

 

جیلانی لبیب

 

ستارۀ هفت برار

 

شبهای پر ستارۀ شاد تموز شهر

یادش بخیر باد!

تا آنکه از زمان

می برد خوابِ مان  

می گفتیم از قضا

می گفتیم از قدر

از سوز و ساز دختر همسایۀ جوان

از نور دو ستاره و بخت فلان فلان!

 

هر شب ز تختخواب

بر صحن خانۀ در های و هو خموش

می جستیم از نبرد تختۀ نرد جهان نما

تابوت یأس را

 

نعشی که در سپهر

بر دوش اخترانِ فروزان نگاره بود

هفت تا ستاره بود

 

هفت تا ستارگان

شبتابِ شبروان

نقش امید و حسرتِ دنیا به آسمان

 

سوز تموز،آتش ویران کننده بود

تفت هوا،ستوه نفس های خسته جان

 

شب ها گذشت و رفت

شب ها گذشت و رفت 

 

روزی ز شهر مان

هفت تا برادران

تابوت سبز دختر همسایه را به گور

بردند و رفت آنکه شهید زمانه بود

 

شب های پر ستارۀ ناز تموز شهر

می گفتم از قضا

می گفتم از قدر

از مرگ یک ستاره و عشق دلی که مرد!

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب