نجوا
سرودِ شعر و ادب

جیلانی لبیب

عید خجستۀ قربان

 

هنوز آخند مسجد با ندای اذان صبح ، مردم  شهر را به نیایش ایزد مهر و محبت فرا نخوانده است که احمد از خواب بر می خیزد. وی در حمام آنطرف کوچه اش می رود. مالک گرمابه  دو روز پیش به وی گفته بود که می  تواند بدون پرداخت پول، روز اول عید  بدن خود را در حمامش شستشو بدهد.

ساعتی بعد هنگام سپیده دم ، کسی او رادر دامنۀ خواجۀ انصار کنار مزاری از خاک  می بیند که تنها با دو سنگ سیاه نوک تیز نشانی شده از قبر های بی شمار دیگر آنجا تمیز می گردد. 

وی نیز مثل همۀ مردم سرزمینش صبح های روز عید رمضان و قربان پیش از  ادای نماز صبح به دیدار عزیز از دست رفته اش شتافته است.

آری، انسان جامعۀ ما با پیوستن به درگاه جاویدانۀ خداوند لوح و قلم  و ترک این دنیای فانی، هرگز فراموش  خاطره های نزدیکان خویش نمی شود.ارواح نیاکان  ما از زمانه های باستانی  همیشه در شادی و اندوه وابستگان شریک بوده اند.

 هنگام برگشت به خانه پس ادای نماز بامداد ، طبق معمول سکینه خانمش، با یک کتری  دم کرده چای سیاه ونصف نان خانگی  که  در ازای پختن نان به دیگران گرفته است، انتظارش را می کشد....

 احمد  که پسر نوجوانش جلیل را  یک  سال و اندی  پیش در یک حادثۀ انتحاری از دست داده است،  تنهای تنها با قدی خمیده ، در حالیکه  یک دست پیراهن - تنبان کرباسی را که زمانی  پسرش به وی خریده بود،بر تن داشت، کلبۀ را که یک دوست قدیمی جلیل در اختیار او و زنش با دو کودک وی گذاشته، ترک می گوید.

احمد در کوچه به جمع دیگران می پیوندد و همه  با هم روانۀ عیدگاه می گردند.

 صدای موزون و بلند  تکبیر کوچه را فرا گرفته است :

“لا اله الا الله و الله اکبر” ،  “الله اکبر وللّه الحمد”

 واشک از چشمان احمد جاریست....

احمد عیدت مبارک!!!



 

[ ۱۳٩٠/۸/۱٩ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب