نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

 

 

جیلانی لبیب

ترانه هایی از دیارهرات

 

دوبیتی ها، بخش پویای فرهنگیِ ماست. بی نام و بی نشان ها، درد دل  ها و فریاد زمانه ها را در کنار جویبار ها، دشت ها و کوه ها، روستا ها و میان  شور وغوغای شهر و بازار چکامه می گردانند . مادری به یاد فرزندش، خواهری از دوری برادر خود، عاشقی برای جانان خویشتن  و غم اندودی شکوه های سرنوشت همنفسی را.. میسرایند. کوتاه،  بیشترینه تنها الهام، به همین دلیل سراپا احساس و سرشار از زیبایی های طبیعی. روز به روز برین بخش از فرهنگ مردم افزوده میشود ، زیرا دریاهای خروشانِ آمال و آرزو ها  تا ابدیت ها در فورانند و زیباترین و نابترین آنها جاودانه می گردند.

نخستین چهاربیتی های مورد پسندم ورد زبان جوانان زادگاهم بودند و بیشترین آنها درج یک دفتر دو عاشق، بنام  قصه یی نجمای شیرازی و خاکی ولد میر نجم ا لدین شیرازی. با وجود تلاش زیاد، تنها چاپ  کمپنی قصه خوانی شهر پشاور پاکستان در دسترسم بوده است، از نشر این کتاب در افغانستان و ایران تا کنون نسخه یی ندیده ام. 

نام نویسنده و سال تألیف کتاب معلوم نمی باشد. تنها در اخیر دفتر آمده است: شد به توفیق خدای لاینام ... این کتاب در یوم پنجشنبه تمام .... قاریا بر من مکن قهر و عتاب ... گر خطایی رفته باشد در کتاب ...

شاید کمتر کسی بداند که بیشترین ِ معمولترین دوبیتی های خنیاگران ما و مونس غم ها و شادی های همه، از همین دفتر می باشند:


بسر کردی قدیفۀ سیاه را

به کشتن میدهی آخر تو مارا

به کشتن میدهی خوندار میشی

مکن ظالم ببین روی خدا را

     #######

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بیوفای بی مروت

گریبان را ز دستت چاک کردم

نخواهم دوخت تا روز قیامت

    #######

برو به یار بگو یار تو آمد

 گل نرگس خریدار تو آمد

برو به یار بگو چشم تو روشن

همان یار وفادار تو آمد

    #######

بیا که آرزوی دیدار دارم

دمی بنشین که با تو کار دارم

دمی بنشین تو نور دیدۀ من

که راز دل به تو بسیار دارم

    #######

همیتو می روی ایسو نگاه کن

زیارت می روی ما را دعا کن

زیارت می روی پای پیاده

بیا پا در رکاب اسپ ما کن

    #######

سر یک راه دو راه شد وای بر من

رفیق از من جدا شد وای بر من

رفیق از من جدا شد رفت به غربت

به غربت آشنا شد وای بر من

    #######

بیا جانا بیا جانانۀ من

بیا شمع و بیا پروانۀ من

بیا یار جان که با هم راز گوییم

شود آرام دل دیوانۀ من

    #######

کسی که عاشقه از جان نترسه

که مرد از کنده و زندان نترسه

دل عاشق مثال گرگ گشنه

که گرگ از هیبت چوپان نترسه


    #######

 

 به احتمال زیاد، نویسنده یی کتاب از فرهنگ شعری مردم میهن ما در این دفتر زیاد بهره برده است.این دوبیتی های فراگیر و فراسوی مرز های یک  خطه یی معین ، چنان با احساس و عاطفه یی هر مرز و بوم این ساحه  یی فرهنگی الف و انس یافته اند که کمتر کسی بر اساس نیاز، به دنبال اصل و ریشه یی آنها  می گردد. قدرمسلم اینست که بعضی ازین دوبیتی ها یاد بابا طاهر عریان را در خاطره ها زنده می نمایند.

آری ، بخشی از ترانه های باباطاهر عریان نیز، چنان نجواگر نوای قلب مردم گشته ، از سینه یی به سینه یی انتقال یافته و از نسلی به نسلی باقی مانده است که امروز دل سراینده یی نخستین آنها، تنها از طریق ترانه هایش در دل  های مردم  برای همیشه می تپد. نام بابا طاهر را همه نمی دانند، اما دوبیتی هایش  زبانزد دهقان زادگان ، کدخدایان و دبیرانِ ساکنانِ حومه یی انارستان های قندهار تا  پیرامون لعلستان های سمرقند  گشته است . بخش اعظم  ترانه های شور انگیز بابا طاهر عریان، مرز های دیوان و دفتری و زمانه های معاصر و پیشین را درنوردیده  اند، برای ابراز فریاد های همیشه یی درد و محبت و ستوه و ستایش همه  :

 

تن محنت کشی دارم خدایا

دل حسرت کشی دارم خدایا

ز شوق مسکن و داد غریبی

به سینه آتشی دارم خدایا

    #######

نمیدانم دلم دیوانۀ کیست

کجا می گردد و در خانۀ کیست

نمیدانم دل سرگشتۀ من

اسیر نرگس مستانۀ کیست

    #######

عزیزم کاسۀ چشمم سرایت

میان هر دو دیده جای پایت

ازآن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خار مژگانم به پایت

    #######

غم عشقت بیایان پرورم کرد

هوای بخت بی بال و پرم کرد

به من گفتی صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

    #######

مگر شیر و پلنگی ایدل ایدل

به من دایم به جنگی ایدل ایدل

اگر دستم رسد خونت بریزم

ببینم تا چه رنگی ایدل ایدل

    #######  

دو زلفانت بود تار ربابم

چه می خواهی ازین حال خرابم

تو که با من سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

    #######

اگر دردم یکی بودی چه بودی

اگر غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم حبیبی یا طبیبی

ازین  هر دو یکی بودی چه بودی

    #######

تو که نوشم نئی نیشم چرایی

تو که یارم نئی پیشم چرایی

تو که مرهم نئی ریش دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی


    #######

ترانه های محلی گرد آوری شده  در کشورهای دیگر حوزه یی فرهنگی زبان و ادبیات فارسی دری، به خوبی ممثل درد، رنج و آرزو های مشترک همه  یی مردمی اند که درین خطه تا کنون در کنار یکدیگر زیست نموده اند  و ایام روزگار را حالا نیز مثل دیرینه وپارینه ها با هم قسمت می نمایند. بخشی ازین  دوبیتی ها با بال و پر اندیشه یی گوینده یی اولینش مال همه یی باشندگان این مرز و بوم فرهنگی شده است. بعضی ازین سروده های مشترک شاید همزمان و یا در دوران های متفاوت چندین چکامه گو و خنیاگر داشته اند:


لبت با نیشکر می مانه جانا

قدت با چوب تر می مانه جانا

بده پنج بوسی از کنج لبانت

که داغت بر جگر می مانه جانا

    #######

ستاره در هوا می بینم امشب

زمین در زیر پا می بینم امشب

خدایا مرگ ده تا جان سپارم

که یار از خود جدا می بینم امشب

    #######

   جوانی هم بهاری بود و بگذشت

بدستم گل اناری بود و بگذشت

میان ما ودلبر الفتی بود

که آنهم روزگاری بود و بگذشت

    #######

مسلمانان دلم یاد وطن کرد

نمیدانم وطن کی یاد من کرد

نمیدانم پدر بود یا برادر

خوشش باشد هرآنکه یاد من کرد

    #######

ازو بالا میآیه کوک و کفتر

به حموم میروه مادر و دختر

به حموم میرن و صابون ندارن

غلام مادرم، دلدار دختر

    #######

به قربان دم دروازه میشم

صدایت میشنوم ایستاده میشم

صدایت میشنوم از دور و نزدیک

مثال غنچۀ گل تازه میشم

    #######

خودت گفتی که وعده در بهاره

بهار آمد دلم در انتظاره

بهار هر کسی عید است و نوروز

بهار عاشقان دیدار یاره

    #######

بدست انگشتری داری بمن چه؟

بدل صد مشتری داری بمن چه؟

دو تا لیمو که داری روی سینه

برای دیگری داری بمن چه؟


    #######

 

لازم به یاد ٱوری می باشد که کوشش به عمل آمده است  از تکرار دوبیتی های موجود در کتاب زمزمه های روستا، گرد آورنده یی محمد ناصر” نصیب”، دراین نوشته تا حد ممکن جلوگیری گردد. ترانه های جمع آوری شده یی این مجموعه، دوارن جنگ ها و دربدری های میهن ما را شامل نمی گردد و به همین دلیل  بازتاب این زمان درین سروده ها ، نقشی از خود بر جای نگذاشته است. متأسفانه  یادداشت نامهای راویان دوبیتی ها از قلم افتاده اند. از عزیزان دور وبر، دوست وآشنا گرفته تا باقلی فروش میان کوچه یی زادگاهم که خدا بیامرزدش. همدیارِ همدلم، گرانمایه شاعر و آموزگار میر صالح احمد رستگار، که آرزومندم سرشار از شادی ها باشند، زمان گرد آوری این ترانه ها، بسا ایام که یار و یاورم بودند و با هم آنها را زمزمه میکردیم و حظ میبردیم :

 

خدایا عاشق زارم خدایا

گره افتاده در کارم خدایا

به تار الفت و دام محبت

گرفتارم گرفتارم خدایا

 

نظر در راه و در دارم خدایا

عزیزی در سفر دارم خدایا

بمن گویند عزیزیت خواهد آمد

فدای این خبر گردم خدایا

 

اگر دانی زبان اختران را

شبانه بشنوی راز جهان را

سکوت شب بصد آهنگ خواند

بگوشت قصه های آسمان را

 

شده چند روز ندیدم نازنین را

که برف آمد گرفت روی زمین را

که برف آمد و زنجیر زمین شد

مگر باد فراه بردارد این را

 

فلک چون سنگ غلطان کردی من را

غریب شهر ارمان کردی من را

غریب شهر ارمان،  ملک مردم

جدا از نازکی جان کردی ما را

 

درین حویلی کلان هستم خدایا

به گیر چهار بلا هستم خدایا

به گیر چهار بلای نا مسلمان

به مرگ خود رضا هستم خدایا

  

چرا امشو دلم تنگه خدایا

چرا،غم، با مه درجنگه خدایا

میان سینه یی آن ماه خوبان

گمانم جای دل سنگه خدایا

 

دو زلفان سیاهت بال مینا

خدا از قدرت خود کرده پیدا

ببوسم دست و پای مادرت را

که شیر داده چو تو فرزند زیبا

 

چه خوش باشه بهار سبز و شاداب

ببینم سوی تو، تو سوی مهتاب

تو خوش گردی ز نور نیم رنگش

دلم از آتش روی تو بیتاب

 

رفیق جان  اینقدر قهر و غضب چیست

دلت بر من نمیسوزه، سبب چیست

شمال از جانب بغداد خیزد

گناه مردم شهر عرب چیست

 

بیا لیلی که   مجنون در برم نیست

جدایی کرده یی هوش در سرم نیست

جدایی کرده یی از یار جانی

چو مرغان قفس بال و پرم نیست

 

مسلمانا که کابل جای ما نیست

مقام و منزل بابای ما نیست

اگر از خاطر یارجان نباشه

دگر زنجیر کس بر پای ما نیست

 

نگارا تیغ ابرویت مرا کشت

طناب هر دو گیسویت مرا کشت

چو بلبل ناله دارم از فراقت

عزیز من گل رویت مرا کشت

 

دو تا دختر درین کوچه خیاط است

یکی قند و دگر شاخ نبات است

مه قربان لب سبزینه دختر

همو شاخ نباتی که نامزاد است

 

ستاره در هوا شد یکصد و بیست

جدال  تو و من جانم سر چیست؟

نشینیم رو به رو، زانو به زانو

بسنجیم کان گناه از جانب کیست

 

 اگر دانی که فردا محشری نیست

سؤال و پرسش و پیغمبری نیست

بکن جور و جفا تا میتوانی

که عاشق را سپاه و لشکری نیست

 

عزیزان گل به فرق خار حیف است

به نادان صحبت هشیار حیف است

سمند سر بلند زینش مرصع

به زیر ران هر عطار حیف است

 

گل من میزدی لاف محبت

گذاشتی داغ بر دل تا قیامت

چه خوب شد بیوفایی از تو سر زد

نیم شکر خدا پیشت ملامت

 

کجا خوابی که من بیدارم ای دوست

نشسته با دل خونبارم ای دوست

اگر در مسجد و در خانه باشم

بیاد روی تو دلدارم ای دوست

 

لباس ساربانی دارم ای دوست

ازآن زلفا نشانی دارم ای دوست

نفس آمد به کورق سینۀ من

امید زندگانی دارم ای دوست

 

به قربان کجک های زغالت

اگر کشته شوم خونت حلالت

اگر کشته شوم با خنجر تیز

به روی سینه هاْی پر خط و خالت

 

سر کوچه رسیدم کوله بر پشت

بدیدم دلبر من جامه می شُشْت

گهی می شُشْت، گهی مشتمال میکرد

همان خال بر رویش مرا کشت

 

سر کوچه رسیدم کفترم رفت

که غرش جوانی از سرم رفت

که غرش جوانی، مال و دنیا

جهنم مال و دنیا، دلبرم رفت

 

درخت توت مابین سرایت

زنم مَلّاق بیایم روی جایت

اگر همسایه ها بیدار گردند

مرا پنهان کنی جانم فدایت

 

بیا که بوس کنم دور دماغت

سفر میرم بدل میمانه داغت

سفر میرم خدا دانه بیایم

ز مرغان هوا گیرم سراغت

 

جدایی یاره از یاران جدا کرد

جدایی رخنه بر ملک خدا کرد

بسوزه دین و آیین جدایی

جدایی گوشته از تازه جدا کرد

 

قد سروت الهی خم نگردد

دل شادت به دور غم نگردد

دعا گوی تو ام روز سیصد بار

که یک موی از سر تو کم نگردد

 

اول داد از خدای دادگرشد

که تیر ناز بر من کارگر شد

به پا ی اولیا ها ناله کردم

نشد کم درد عشقت بیشتر شد

 

شمالا میزنه بر ملک امرود

جلو تور گرفتم بر لب رود

همان بوسهای ْ لب رودخانه یی تو

نفهمیدم که لعل بود یا زمرد

 

گل لاله دمِ اُرسی به خَو بود

دو زلفان سیاهش ُدره تو بود

ازو لب های شیرین بوس گرفتم

به مثل آلوی قوری، ُپر اَو بود

 

محبت تیر عشقت را بجا زد

ندانستم به سر زد یا به پا زد

که مردم مدعی را میزنن تیر

چرا دلبر مرا بی مدعا زد

 

همو یار اول باری کجا شد

همو شُوشْکَه طلاکاری کجا شد

مه دیشب خواب دیدم دلبر خود

به خَو دیدم، به بیداری کجا شد

 

گلک جان وعدۀ تو ایشتو شد

سر شام وعده کردی نیم شو شد

سر شام وعده کردی در زمستان

زمستانم برفت و جو درو شد

 

الا یار و الا یار و الا یار

سر راهت بباره عقرب و مار

اول تور بکَنن که بیوفایی

دوم مر بکَنن که تور نگُم یار

 

بسوختم دود مه بالا نشد یار

کسی از سوختنم آگاه نشد یار

بگشتم نُه بلوک، چهارده ولایت

طبیب درد مه پیدا نشد یار

 

بلندی در بلندی جای تو دلبر

جرابهای ْ پنبه گی پای تو دلبر

جرابهای ْ پنبه گی نقش و نگاره

ستاره ْ صبحدم چشمای ْ تو دلبر

 

نمیمونه به تو این رنگ گلنار

نمیمونه به مه این قلب خونبار

نمیدانم که مهر تو چها کرد

مرا از کار و کسبم کرده بیزار

 

عزیزان درگذشت دنیای غدار

نطر بنداز به آن چرخ نگین سار

یکی از مشرقی، دیگر ز مغرب

به تقدیر خدا گشتیم خریدار

 

قدت کوتاه یه و رنگ تو قرمز

کجک مرواری و لب ها شکر ریز

همه شب تا سحر گرد تو گشتم

گل صد برگ من از خواب برخیز

 

نمیدانم چرا حیرانی ایدل

چرا حیران و سرگردانی ایدل

به دل گفتم به حرف من نکردی

فتادی در بلا خود دانی ایدل

 

عجایب دختری داره نمد مال

که خورشید جهان را کرده پامال

سر خود داری و مرگ برادر

مرا مثل نمد بر سینه ها مال

 

قدت گل قامتت گل گفتنت گل

به چارباغت بیایم شاخ سنبل

به چارباغت بیایم گل بچینم

عجب بوی خوشی داره قرنفل

 

دو چیش داری مثال چشم بلبل

دهن داری مثال غنچه یی گل

مراد خود اگه امسال ندیدم

یخن گیر تو ام فردا سرِ پل

 

چرا ناز و بهانه میکنی گل

نگاه عاشقانه میکنی گل

دلی دارم به مو های تو بنده

چرا بیباک شانه میکنی گل

 

چرا امروز و فردا میکنی گل

چرا ، غم را به دل جا می کنی گل

تو آتش کرده یی با کنده یی خشک

به دور شیشتی تماشا می کنی گل

 

الهی یار جانی ر از تو مایم

رقم زندگانی ر از تو مایم

رقم زندگانی ر مال و دنیا ر

به سر پیری، جوانی از تو مایم

 

بگفتم سبزه جانم!گفت جانم!

بگفتم بوس مایم، گفت لبانم

بگفتم جای عاشق در کجایه

بگفتا روی تخت سینه هایم

 

قد باریک بنوش تور بنازم

کجک های روش روش تور بنازم

کرشمه می کنی مابین تخبام

صدای نعل کوش تور بنازم

 

بیا که سر به سامانت گذارم

گل چیدم به دامانت گذارم

گلی چیدم به دامانت نگنجد

بیا که جان به قربانت گذارم

 

به درد دل که درمانی ندیدم

به کار عشق پایانی ندیدم

اگر کفر است رسم عشقبازی

به عالم یک مسلمانی ندیدم

 

همیتو میروی همرای تو باشم

به زیر چادر سیای تو باشم

همیتو میروی سوی ولایت

چو آبله بر کف پای تو باشم

 

گل از خیمه به در شو تور ببینم

به نزدم جلوه گر شو تور ببینم

طلوع صبحدم از سوی مشرق

ستارۀ سحر شو تور ببینم

 

 الا یار جان بیا یکجا نشینیم

به دستمالت گل لاله بچینیم

به دستمالت گل لاله چپ و راست

جوان هستیم مراد دل ببینیم

 

بیا که من و تو در باغ نَو شیم

اگر در بسته باشه، رخنه رو شیم

اناری بکنیم، سیبی بچینیم

به زیر آسمانِ صاف ، خَو شیم

 

به سرحد میروم چارق ندارم

خلاوک پخته یم قاشق ندارم

خلاوک پخته یم لُکَّه به لُکَّه

کَلَپَّک میزنم دندان ندارم

 

الا دختر خدای تور بنازم

خدای قدنمای تور بنازم

دریشی کرده یی میری به مکتب

همو بکس سیای تور  بنازم

 

لباسِ بوته بوته تور بگردم

دو سینه خورد لُکَّه تور بگردم

که صرصر میکنی مابین خانه

دهان تنگ غنچه تور بگردم

 

دهن را وا کنم از غم بگویم

غم و دردم به آن همدم بگویم

اگر صد یار جانی هم بیایه

زبانم خشک شو گر کم بگویم

 

بیا جانا که درپیشت نشینم

به یاد روی تو خیلی زهیرم

اگه صد سال رو بر رو گذاریم

نیمگویم ز دیدار تو سیرم

 

گلم را میبرن، چاره ندارم

اگه دستم رسه کی میگذارم

گلم را میبرن ملکای ْ غریبی

گل خور به خداجان می سپارم

 

بیا جانا، بی از تو جان ندارم

نماز شام شده مهمان ندارم

نماز شام اگر مهمان شی

به درگاه خدا ارمان ندارم

 

مرادم را بده من نامرادم

چو گاو بر خرمن و مَعطل به بادم

چو گاو بر خرمن و ماهی به دریا

چو مرغابی مه سرگردان آبم

 

سفیدی های دندانت بجانم

لبا شیرین ِخندانت بجانم

لبا شیرین و خندان مثل کاغذ

نویسد نامه یی تا من بخوانم

 

دلم مایه که آهوی تو باشم

کجک بر پشت ابروی تو باشم

دلم مایه دو زلفان سیاه شم

همیشه در بر روی تو باشم

 

خلی سفید خلی شیرینه یار جان

به مثل آیینه خود بینه یار جان

به هر جایی که جانان شیشته باشه

ادب  داره ، خلی سنگینه یار جان

 

کجا خوابی که بیدارت کنم من

دو دست بر سینه های ْ نارت کنم من

کجا خوابی که بیداری نداری

نمیشم دل که بیدارت کنم من

 

قد  دلبر میانه بر دل من

دو ابروی کمانه بر دل من

پدر نام ترا مانده پریزاد

پریزاد زمانه بر دل من

 

جدا از وصل تو جبر است جانان

دو چشمم پایه یی ابر است جانان

سخن های که با هم گفته بودیم

مرا تا خانه یی قبر است جانان

 

برین چاینک و قندونی ر بیارین

برین هاجر خندونی ر بیارین

اگر هاجر خندونی نیامد

او را به عند مهمونی  بیارین

 

به الحمد میگویم من ماه تابان

به للّه  می گویم وصف تو جانان

به رب ا لعالمین سویم نظر کن

به رحمن ا لرحیم ای گل خندان

 

به کنج باغ باغبانی کنم من

به چوب نار چوپانی کنم من

بگیرم بره یی میش گزل را

به روز عید قربانی کنم من

 

خداوندا مرا هوشیار گردان

ز خواب غفلتم بیدار گردان

ز خواب غفلت و هول قیامت

زبان من  به استغفار گردان

 

عرقچین سرت حلوانه جانان

مقام و منزلت شافلانه جانان

اگه یکشب به پهلویت بخوابم

دیگه ارمان به  دل نمانه جانان

 

کابل دوره کابل دوره خدا جان

به کابل تاک انگوره خدا جان

به کابل تاک انگور حسینی

جدایی زخم ناسوره خدا جان

 

به مین چارسرایم آخ خداجان

به دست هفت بلایم آخ خداجان

مسلمانان نمیدانید بدانید

به مرگ خود رضایم آخ خداجان

 

اسیر چشم بادامم نگار جان

به کار عشق ناکامم نگار جان

به قانون محبت روز محشر

به پیشت حکم اعدامم نگار جان

 

نبات و دارچینی لبهای تو یار جان

پیاله چای خوری چشمای تو یار جان

به من میگن چرا دیوانه گشتی

مرا دیوانه کرد غمهای تو یار جان

 

به لب خال خدایی داره یار جان

به گردن طوق ماهی داره یار جان

به خون دل بکردم آشنایی

مگه میل جدایی داره یار جان

 

خداوندا به حق ذات بیچون

به حق هر شهید غرق در خون

به حق میر غیاث ا لدین لنگر

رسانی دست لیلی را به مجنون

 

الا یار جان مرا مهمان خود کن

مرا سیر از لب و دندان خود کن

اگر از من بدیدی بیوفایی

بکش خنجر سرم قربان خود کن

 

به زلمی کوت خرابه عسکرم من

اسیر خال  سوز دلبرم من

مرا رخصت نداد بابای فرقه

اگه مردم شهید اکبرم من

 

دم دروازه یی خوش خانه یی من

نیامد نامه یی جانانه یی من

نیامد نامه یی که باز آرد

تسلای دل دیوانه یی من

 

سیاهی بر سفیدی میکشم من

بدل شکر الهی می کشم من

دو چشمانم بگشته غرق در خون

ز بسکه چشم براهی می کشم من

 

درِ خانه نظرگاه تو ام من

ستاره بر رخ ماه تو ام من

هرآنچه دشمنا میگن ، بگوین

همو یار جانِ دلخواه تو ام من

 

همو شست ترا حینا کنم من

ترا از بوی گل پیدا کنم من

تو خو از بوی گل پیدا نمیشی

بشینم داد و واویلا کنم من

 

جوانا شیشته اید تاج سر من

ببرید کوه غم از جگر من

جوانا هر کدام سرشته مندید

رسانید دست من بر دلبر من

 

گل بالا بلند خال خالی یی من

دهن تنگ و بدن مثقالی یی من

خلایق می کنند تعریف خالت

دل بی صبر و دست خالی یی من

 

چلم گفته که کُل کُل می کنم من

چه خواندن مثل بلبل می کنم من

مرا بردند به مجلس جوانا

تماشای خرمن گل می کنم من

 

چلم گفته که ریشخندی شدم من

مثال توت پیوندی شدم من

مرا بردند به مجلس زنانه

به دست پیر زال بندی شدم من

 

ازی کوچه سراسر می روم من

به دنبال گل تر می روم من

اگه دانم  گل تر مال مایه

لبش می بوسم و در می روم من

 

در سرای برار جو در زنم من

برار جو گل شوه بر سر زنم من

برار جو گل شوه دسته به دسته

به روی فرش قالین پر زنم من

 

گل لاله گل نیلوفر من

گل رشتی به دست دلبر من

گل لاله به کندم بو نداره

نمیده بوی زلف دلبر من

 

نگارا از غمت یاهو زنم من

چو بلبل ناله بر هر سو زنم من

به مثل قمری ام طوقی به گردن

به کهساران تو، کو کو زنم من

 

به پشت بام بجول بازی کنم من

سیاه چشمان به خود راضی کنم من

سیاه چشمان اگه راضی نگردید

تلاش بر خانه یی قاضی کنم من

 

چرا چادر به سر کردی گل من

کجا میل سفر کردی گل من

به هر جا میروی زودی بیایی

مرا خون جگر کردی گل من

 

سر بازار چین باشی گل من

به دست من نگین باشی گل من

به دست من نگین چه ای نفس جان

الهی همنشین باشی گل من

 

شهید عشق پاک هستم گل من

به غمهایت هلاک هستم گل من

دو سه روزی که یار خود ندیدم

دمادم زیر خاک هستم گل من

 

سر بامت هوا داره گل من

دلم یاد شما داره گل من

دلم مایه که در باغت بیایم

که باغت میوه ها داره گل من

 

چرا خاطر پریشانی گل من

چرا از من پشیمانی گل من

نکن بر حرف دشمن های ظالم

مگر بسیار نادانی گل من

 

در خانه خوش آمد شد گل من

نظر بر قد و قامت شد گل من

به وقت آمدن خوشوقت بودم

دم رفتن قیامت شد گل من

 

ز اول بیوفا بودی گل من

جو و گندم نما بودی گل من

سخن هایی به این وقت ها میگویی

روز اول کجا بودی گل من

 

پری، حوری، ملایک زاده یی تو

نیستان دلم در دادۀ تو

ز عاشق روی می پوشی سبب چیست

مگر جای دگر  دل دادۀ تو

 

ستاره در هوا میشمارم امشو

ببالینم بیا بیمارم امشو

ببالینم بیا بانگ سخن کن

که جانم بر خدا میسپارم امشو

 

بیا ای طوطی خوشخوانم امشو

که از عشقت ببین حیرانم امشو

شرار آتش عشق و محبت

به هردم سر زند از جانم امشو

 

رسیدم در ته هورتای کانه

بدیدم تار مویی کنده شانه

الهی بشکنه دندان شانه

همی تارک موی یار مانه

 

نگارم بره آهو را می مانه

گل صدبرگ خوشبو را می مانه

قد باریک رسای دلبر مه

سپیدار لب جو را می مانه

  

زمین خوبه، زمین کهنه خوبه

میان میوه ها کنگینه خوبه

میان میوه ها کنگینه شیرین

میان دختران سبزینه خوبه

 

بهار و ابر و باران دلفریبه

نهال نورسِ مه،  جامه زیبه

به راه عاشق دلداده از کف

رخت باغ و زنخدان تو سیبه

 

زمینهای ْ ملک ده شیخ ریگ زینه

دلم بالای سبزه نازنینه

برین به مادر سبزه بگویین

نمد بنداز که سبزه جان بشینه

 

به قرآن خوانده ام سوره براته

خدا آسان کنه پل صراطه

همین را بد نگفت بیچاره عاشق

بگردم پیر و پیرخانه هراته

 

ببردم دست خود با روی سینه

بگفتک ننه جو این دست کینه

بگفتک ننه جو چیزی نگویی

که یار اول و آخر همینه

 

سر و دستم بگیر تَو داره یا نه

دوچشمانم ببین خَو داره یا نه

بده پنج بوس تو از هر دو لب خود

ببین لب های مه اَو داره یا نه

 

سیاهی چشم تور کفتر نداره

دهانت را کسی دیگر نداره

همین حسن و جمالی که تو داری

پری در کوه چهل دختر نداره

 

سیاه چشمی که بر سر تنوره

بده چند بوس که کار مه ضروره

بده چند بوس و روی خود مگردان

که آخر مردنه، جای تو گوره

 

همه جا خانۀ عاشق به پوزه

الهی بخت کم من بسوزه

بریدن جامه یی غم بر تن من

نمیتونه که هیچ خیاط بدوزه

 

مداماً پای مرغابی به آبه

به خوردن گوشت مرغابی کبابه

کباب دست یار خور نخوردم

کباب دست یار من شرابه

 

شمالا میزنه بر خار و خاشه

که یار بیوفا هرگز نباشه

که یار بیوفاست ساهُن نو خار

و مغز استخوانه میتراشه

 

سفیدی روی تو قیماق و شیره

خودت پاچا و چشمانت وزیره

تو بی غم شیشته یی در خانه یی خود

و یار تو به کابل جان فقیره

 

مسلامنا ببینید شب چه وقته

که بلبل مست و شیدای درخته

که بلبل میپره شاخه به شاخه

جدایی مادر و فرزند سخته

 

بهر سو میبینم ده و درخته

خبر آمد که یار بیمارِ سخته

ز عشقت زار مینالم عزیزم

که کار عاشقی، طالع و بخته

 

عزیزان درگذشت دنیای فانی

اجل آمد به مرگ دو فلانی

که آدم گندمه، اجل درو گر

درو کرد و بروفت پیر و جوانی

 

گلک جانم تو خیلی بر دماغی

برای من بیار غلیان چاقی

دل من خانه یی تنهایی مایه

تو باشی و مه باشم  و چراغی

 

مکن با خوبرویان آشنایی

بترس از محنت روز جدایی

اگر خوبان  عالم خوب میبود

نمیکرد لیلی از  مجنون جدایی

 

برفتی و نکردی خَیروایی

ز خون دل نگفتم کی می آیی

تو خود گفتی که من فردا می آیم

حساب ماه دارم تا بیایی

 

چه بودی جان من جان تو بودی

زبان من نمکدان تو بودی

میان چله و قهر زمستان

دو دستم در گریبان تو بودی

 

چه بودی  شب نبودی روز بودی

شب عاشق شب نوروز بودی

چه بودی عاشقان جرمی نداشتی

چو جرم عاشقان چند بوس بودی

 

شمالا میزنه بر ملک شالی

شما گپ میزنید از بی کمالی

به من میگن  برو خانه خشو خو

خجالت می کشم از دست خالی

 

کجایی ماه تابانم کجایی

دلم میسوزه از داغ جدایی

بهر ساعت کنم فریاد و ناله

خدا یا گر کنی دردم دوایی

 

سر راه مرا دیوار کردی

مرا نومید ز روی یار کردی

مرا نومید ز روی یار شیرین

به حق من ستم بسیار کردی

 

تو که نت طلا داری به بینی

دو دست تو بلور بر قاب چینی

مه خو پنج بوس طلب کردم بدادی

الهی از جوانی بهره بینی

 

الا دختر چه رنگ لاله داری

تناو بر گردن گوساله داری

تناو از گردن گوساله بردار

چرا منت به من بیچاره داری

 

گلی یا بلبلی یا باغبانی

چرا در بوس دادن دلگرانی

هنوزه غنچه یی  چند بوس به من ده

چو فردا واشوی از دیگرانی

 


رویکرد ها:

قصه یی نجمای شیرازی و خاکی، نورانی کتب خانه، قصه خوانی پشار، پاکستان، بدون تاریخ چاپ

دیوان شعر بابا طاهر عریان، سازمان چاپ و انتشارات اقبال، چاپ دوم، ۱۳۶۳

یکهزار و چهارصد ترانه محلی، صادق همایونی،  کانون تربیت  شیراز، چاپ زیبا،۱۳۴۸   

زمزمه های روستا، محمد ناصر نصیب، مطبعه دولتی، کابل، اسد ۱۳۷۰

 

 

ایشتو # چطور

بگردم  # بنازم ، فدا شوم، قربان گردم

بنوش # بنفش

بکنن # بگزند

پوزه # نبش، لبه،کناره

تور # ترا

چارُ ق # کفش چوپانی

خلاوک #  یک نوع غذای محلی

خور # خود را

ر# را

زلمی کوت # جای  سابق فرقه یی عسکری

زهیر # خسته و ناتوان

ساهُن # سوهان

شُوشْکَه # نوعی شمشیر قزاق ها

مایم# میخواهم

مایه # میخواهه

عند # بهانه

کورق سینه #

گزل # نوعی میش مالداری

مر# من را

همیتو# همین سو، همین قسم، همینطور

هورتای کانه# نوعی خانه های مالداری و کوچی ها

پایان

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب