نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

 

 

جیلانی لبیب

محمود صفرزاده

 دیگر در میان ما نیست....

یادی ازاستادی مهربان و آموزگاری فروتن

 

استاد ... مثل اینکه دیروز باشد... بهار بود ... در میان چمن های سبز لیسۀ سلطان هرات و عطر جنون آور گل های قشنگ و سپیدرنگ درختان اکاسی،  از فریدون مشیری برای مان میخواند... از نادر نادر پور و...

آری آموزگار مهربانِ خوش لباس و شیرین کلام، محمود صفر زاده  بیش از هر کس دیگری شعر نو را درمکتب و محلۀ ما  گسترش داد...  سایۀ عمر رهی معیری را  بما آشنا ساخت ونصرت رحمانی را با شعر “مادر” او

مادر منشین چشم بره بر گذر امشب

بر خانۀ پر مهر تو زین بعد نیایم

آسوده بیارام و مکن فکر پسر را

بر حلقۀ این خانه دگر پنجه نسایم

...

 .... با صدای او بود  که شعر “کوچه” زبانزد همه در زادگاهش شد.... همچنانکه چامه های  “بت تراش” و “شعر انگور” از  نادر نادر پور...

روزگار نازنینی بود استاد.... وقتی بار اول در صنف ما آمد و ازاوخواهش کردیم تا شعری برای ما بخواند...

و محمود صفر زاده ،  آموزگارِ دانش پرور، کتابی را باز کرد و شعر “صیاد” مهدی سهیلی را زیبا سر داد:

 

الا ای مرد تیر انداز ، ای صیاد صید افکن!

تو حال کودک بی مادری را هیچ میدانی؟

غم آن بره آهو را ز بانگ جانگدازش هیچ می خوانی؟

تو میدانی که آن آهو بره شب ها

سر خود را ز غم ها می زند بر سنگ؟

همه شامش بود دلگیر؟

همه صبحش بود دلتنگ؟

...

 

و من برای بار اول بود که به شعر نو،  با واژه ها و زبان بیانش ..... دل بستم...

استاد یادت بخیر... چه بسا شاعرانی که چاپ دیوان های خویش را مدیون اصلاح و تدوین تو اند...

و خودت با چه فروتنی که خویش را فدای دیگران نمودی....

 استاد خوبم  یادت بخیر... همکوچۀ بادمرغانی  من ...

دلت تا آخرین لحظه در غربت  برای میهن تپید و در راه هنر و ادبیات  دیارت....

مثل اینکه دیروز باشد... تسبیحی بدست و کتاب شعر "اشک معشوق" دکتر حمیدی زیر بغلت... میگفتی بچه ها... متعصب نباشید ... شعر خوب ...  نو و کهنه ندارد... و می افزودی ... حساب نظم از شعر جداست!!!

استاد...مثل اینکه دیروز باشد...یکبار گفتی بچه ها این جمعه میرویم  سر پل مالان ...

در پارک کنار هریرود از نزدیک های ظهرتا دیر شام شعر خواندیم و چکامه  شنیدیم ، سرود و ترانه...  از مولوی بلخی ... مولانا عبدالرحمن جامی و...

آری.. مثل اینکه دیروز بوده باشد...

آموزگار عزیز، یادت بخیر...خودت شعر بودی ... زندگی ات شعر بود... آری ...شعر،  زندگی تو بود....

روانت شاد وبهشت برینِ آفریدگار سخن و عشق آسایشگاهت!!!

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب