نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

 

جیلانی لبیب

 

از روزگاران

 

از روزگاری بسی دیرینه می گویم. از زمانی که هنوز خدا بیامرز همسایۀ محله که خیلی دوست داشت برای رضای پرورگار یکتا از هر فرصتی بهره ببرد، یکباردر غیابت مولوی مان، در نماز مغرب  پس از قرائت الحمد شریف به جای چند آیتی از کلام یزدانی، ابجد هوّز را به نمازگزاران خواند و آنها چنان بلند خندیدند که بایستی  برای ادامۀ ادای نیایش شامگاهی، دوباره وضو میگرفتند.  زمانۀ بود که بچه ها و دختر های همسایه  روی بوریای مسجد با هم سبق می خواندیم و روز های پنجشنبه که یکجا جوش کنان، با یکصدا سورۀ از پیام پروردگار را همنوا بلند سر می دادیم، مثل این بود که فرشتگان آسمانی با اجازۀ آفریدگار کلمه و قلم،  همه با شور و وجد تنها به ما نگاه می کنند.

آری، وقتی آخند مسجد ما را به خانه می فرستاد، یارب ز کرم را  می خواندیم:

یارب ز کرم تو مؤمنان را

بخشای بهشت جاودان را

آمین

با این آمین یکجای کودکانه ، به بی نیازی آفرینش ایزدی، به خانه های خویش بر می گشتیم....

آنوقت ها داستان ها و افسانه ها ما را به دنیای رؤیایی خویش فرا می خواندند...چند تا ازین افسانه ها... یادگار مادرم....

اگر در پایان افسانه کمی پرداخت داده ام تنها برای تشریح درد و رنج  و غم و المیست که خودم در دل دارم...  آخر بی مادری خیلی سختست جانم...

*******

 

روزی از روز های گرم  و آفتابی  خداوندی چغوکی تازه مادر وهنوز جوان دارای چند چوچ و پوچ تشنه و گرسنه به دنبال رزقی، چند دانۀ توتی بر سر درختی، ریزهٔ نانی افتاده بی صاحب در گوشۀ، حیران و سرگردان همی گشت که ناگه بوی خوش گندم از دور به مشامش رسید . وی که به یکبارگی شکم خویش و اولاد های منتظرش را سیر و زمانه را تیر در نظرش جلوه داد ، بدانگونه مست رؤیای بازی بی دغدغه با کودکانش شد که دیگر سر از پا نشناخت و جیک جیک زنان بسوی عطر  گندمزار به پرواز درآمد .   

چغوکک از دنیا بی خبر چون چند کوچه و پسکوچه را گذر نمود و به مقصودش نزدیک و نزدیکتر گردید ،  بر زمین نشست تا نفسی تازه کند که ناگه از قضای  فلکی، چرخ افتاد بالای لکلکی و تلۀ دامی بربدنش  چنان  فرود آمد که تنها چابکدستی وی موجب گردید تا تنها دمش فدای رؤیاهای شیرین وی از روزگاری بدون ترس با بچه های او بشود.

چغوکک که در طنازی میان هم سالانش یکه تاز دوران خویش بود، دم بریده اش را برگرفت و با دیدگانی خون افشان، گریان راهی دوکان چاره سازش، پینه دوزمحل گردید و با زبانی که جگر هر چه خزنده و پرنده بر حالش وی بریان می شد،  چنین سرود:

 

دولدوزهمی دمبه مر بدوز

 

دولدوزگفت مه نخ ندارم ، برواول  پیش جولا، کمی نخ بیار.

چغوکک رفت پیش جولا وچنین گفت:

 

جولا جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

جولا گفت برو یک دانه تخم مرغ بیار تا بتو نخ بدم.

چغوکک رفت پیش ماکیان خانگی همسایه وبر وی گفت :

 

تو تو تو تو تخی ده

تخه جولا دم

جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

مرغک گفت برو اول برایم کمی دونه بیار که بخورم و تخم بدم .

چغوکک رفت پیش علاف محله ، که گندم را با غربیلش  پاک می کند و چنین سرود:

 

علاف علاف  دونه ده

دونه  توتو دم

توتو تخی ده

تخه جولا دم

جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

علاف گفت برو اول یک غربیل بیار تا دونه  پاک کنم و باز بتو بدم.

چغوکک رفت پیش غربیل ساز همسایه و برایش جیک جیک زنان  چنین خواند:

 

غربیل بند جان، غربیل ده

غربیل علاف دم

علاف دونه ده

دونه توتو دم

توتو تخی ده

تخه جولا دم

جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

غربیل بند گفت برواول یک روده بیار تا غربیل بسازم.

چغوکک رفت پیش بزک و چنین سرود:

 

بزک بزک روده ده

روده بدم غربیل بند

تا او غربیل ده

غربیل علاف دم

علاف دونه ده

دونه توتو دم

توتو تخی ده

تخه جولا دم

جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

بزک گفت اول علف بیار که زیاد گوشنه یوم.

چغوکک رفت پیش شفتلزار و چنین جیک جیک زد:

 

شفتل شفتل علف ده

علف بزک دم

بزک روده ده

روده بدم غربیل بند

تا او غربیل ده

غربیل علاف دم

علاف دونه ده

دونه توتو دم

توتو تخی ده

تخه  جولا دم

جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

شفتلزار گفت اول بری مه آو بده که زیاد توشنه یوم.

چغوکک رفت پیش میراو و چنین سرود:

 

میراو میراو آو بده

آوه  شفتل دم

شفتل علف ده

علف بزک دم

بزک روده ده

روده بدم غربیل بند 

تا او غربیل ده

غربیل علاف دم

علاف دونه ده

دونه توتو دم

توتو تخی ده

تخه جولا دم

جولا نخی ده

نخه دولدوزدم

دولدوزدمبه مر بدوزه

 

میراو که زبان درازی چغوکک بدون دم را دید  با بیلش زد بر سر حیونک بیچاره و او را بکشت و گفت تنها  سزای یک چغوک زبان دراز نیم وجبی  همینست و بس،  بی خبر ازینکه با این قتلش  جوجه های بی مادری را اسیر مار در غار کرده است.

پایان

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٥ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب