نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

 

 

جیلانی لبیب

 

از شافلان تا نیویورک

 

زمانۀ دیگری بود و شور و شوق دیگری.

 بی دغدغه  و امیدبخش برای فرداهای بهتر، بدون هراسی از بم و خمپاره وعملیات انتحاری. نان بخور و نمیری را که  پس از هزار زحمت و تقلا مهیا  می ساختی،  با خانواده ات  به آرامی صرف می نمودی و تا پا از گلیمت بیرون نمی گذاشتی ویا مردم  آزاری نمی کردی، کسی کاری به کارت نداشت. همه به گونۀ با صلح و صفا کنار هم می زیستند.

 تنها در لیسۀ ما بیش از دوازده خانم، دوشیزه و میستر امریکایی که بیشتر به تدریس تربیت بدنی و زبان انگلیسی مصروف  بودند، آیندۀ مطمئن تری را  با زیست باهمی برای شاگردان خویش گواهی می دادند.

سه تیم باسکتبال، سه تیم والیبال، دو تیم فوتبال، دو تیم هاکی زمینی و یک تیم بوکس زنی  به هدایت و پرورش بیشتر همین استادان امریکایی مربوط به سپاه صلح   Peace Corps توانسته بود تا گذار فراغت سالم زمان را  برای کسانی که میلی به یکی ازین ورزش ها داشتند میسر بسازد. عطر درختان اکاسی، جادۀ ولایت و ساختمان لیسۀ سلطان باشکوه مان را  برای همۀ دانش آموزان بهارستانی می ساخت از زندگی سرشار.

در آن هنگام ، صنف هشتم جیم ،  معلمی داشتیم از اهل هنود هرات که تازه  دانشکدۀ ادبیات وعلوم بشری را به پایان رسانیده و به عنوان استاد زبان انگلیسی برای ما ایفای وظیفه مینمود. خوب یادم می آید، مثل اینکه همین  دیروز بوده باشد، وقتی این استاد باریک اندام، گندم گون، میان قد و نیکتایی پوش، روی تخته با تباشیری سرخ رنگ نام شهر نیویورک را نوشت و من ا زو پرسیدم که آیا این نام معنی هم دارد یا  خیر؟ احساس  کردم که همدرسی هایم  لحظه یی کوتاه  با لبخنده های دو پهلوی شوخ خویش بدرقه ام  نمودند.

بدون دریافت پاسخی زمان به زیبایی نوشیدن پیالۀ چای سبزی با دشلمۀ هیلدار، کنار لمس شمال نوازشگر یک عصر تموز داغ از برندۀ روبروی باغستانی دردهکدۀ ابراهیم ادهم  وابسته به علاقه داری شافلان گذشتند، تا فرصتی برایم میسر شد و جواب پرسشم را از لابلای دفتر های کتابخانۀ ملی شهر برلین برای نخستین بار خواندم:

منطقۀ که  در آغاز سدۀ هفدهم میلادی نیوامسترادم نامیده می شد، پس ازدرگیری دو جنگ میان انگلیس و هالند و سرانجام  پیروزی انگلیس، بنام  جیمس، دوک یورک   Duke of York ، برادر چالرز دوم انگلستان،  نیو یورک مسمی گردید. یورک در اصل نام شهریست در شمال انگلستان.

به راستی هم تا  بشر دست چپ و راستش را شناخت ، وقتی نوزادی به دنیا  آمد، اثری به چاپ  رسید و شهری را آباد نمود، نامی برایش بر گزید. اسم شهر ها و کشور ها اما  به روایت گهنامه ها بیشتر از همه  بنابر سلیقۀ سیاسی زورمندان و حکمروایان دگرگون شدند و واژگون گردیدند. کافیست که نگاهی کوتاه بر شهر های اوستایی بیفگنیم تا دریابیم که  کابل  حدود دست کم هشتصد سال پیش از میلاد مسیح،  به وای کرته، وادی هیرمند به ایتومنت، بلخ و باختر به  باخذی،  غزنه به اوروه،  وادی ارغنداب  و قندهار به رُخَج Rokhaj  وهرات به هرایو معروف بوده است. افزون برین  Strabo استرابون۶۳ پیش از میلاد  تا ۲۳ میلادی در رسالۀ جغرافیای خویش  بلخ را باکتریانا، درۀ هیرمند را زرنگ، قندهار را آراخوذیا ، کابل و حومۀ آن را پاراپامیزاد و کابورا و هرات را آریانا نامیده است.

به گواه تاریخ، گویا اسکندر مقدونی هرجائیکه که می رفته اگر کاروانسرایی می ساخته، شهری بنا می کرده و یا چند آبادانی بر دیاری موجود می افزوده ، همۀ آن منطقه را بنام خویش “اسکندریه”  ثبت  می نموده است.

اما وضع بر چنین منوال نماند، کنعان یا سرزمین موعود را فلسطین خواندند ونام کشور فارس که  پس از تأسیس دولت دودمان ترکمنی قاجاردر اواخر سدۀ هیژدهم میلادی به این اسم معرفی گردیده بود، بر مبنای پیشنهاد روشنفکرانی همچون سعید نفیسی و محمد علی فروغی در سال ۱۹۳۵ میلادی  به ایران تبدیل شد.

فرمانروایان  سرزمین  پهناور روسیه  پس از تصرف بخش های از خراسان شهر گنجه، زادگاه نظامی و مهستی را در جمهوری آذربایجان اتحاد جماهیر شوروی وقت کیروف آباد خواندند و کاشغر را که در سال ۱۷۵۹ میلادی چینی ها به تصرف خویش در آورده بودند در ایالت چن سی  Chen-Si ، سی کیانگ Si-Kiang  نام نهادند،  چنانکه  دیار تاریخی کیمنیتس Chemnitz   در جمهوری دموکراتیک آلمان به شهر کارل مارکس مسمی و معرفی گردید.

پس از پیروزی انقلاب اکتوبرفرمانروایان شوروی، اسم شهر تاریخی پتروگراد را به لنینگراد، که در حال حاضر سن پترزبورگ اش گویند، تغییر دادند، همچنانکه شهر ولگوگراد کنونی را  که از سال ۱۵۹۸ میلادی ساریسین  Zarizyn  تا سال  ۱۹۲۵ میلادی خوانده می شد، پس از آن تا ۱۹۶۱ عیسوی  به ستالین گراد.

سرزمین های برما که امروزه  به میانمار و سیام که اکنون به  تایلند معروف هستند، در شمار کشورهای جنوبشرق آسیا به حساب می آیند که نام های نخستین آنها نیز مورد دستبرد زورمندان قدرت های سیاسی قرار گرفت،  به همانگونه که سراندیب، سیلان شد و سپس سری لانکا.

 عرصۀ تاریخ خراسان زمین ظهورخویشتن ستایان سیاسی را نیز شاهد بوده است  که بر شهری یا مکانی نامی دیگر گذاشتند  با تصوری واهی، که چنین کاری شاید بتواند تاریخ فرهنگی مردم یک منطقه را بزداید و بر فراز گور فرهنگ چند هزار سالۀ یک دیار، سیاست وملتی نو بنیاد تهداب گذاری گردد .شاید بر مبنای چنین اندیشه بودۀ باشد که اسفزار تاریخی و کهن، به یکبارگی شیندند خوانده شد و شافلان پشتون زرغون !

بنابر عدم ایجاد تصوری در ذهن مردم منطقه نتوانست  این اسم های نو برای دو بخش هرات باستان صاحب الف و انسی میان باشندگانش گردد، گویا که بیان این نام های جدید با دستگاه هجایی زبان پارسی دری شهروندان هریوا سازگار نیستند. شاید برای همین باشد که  برای هراتیان ادای  پُشته زرغون و شَندن به مراتب راحت و آسانتر می نماید!

اسفزار دو پژوهشگر توانا از خود برجای گذاشته است: یکی معین الدین اسفزاری هست با کتاب  دو جلدی معروفش زیر عنوان روضات الجنات فی اوصاف مدینة الهرات در مورد تاریخ هرات و دیگری ابوحاتم اسماعیل مظفر اسفزاری می باشد  معاصر و همکار خیام نیشاپوری با آثار زیادی از جمله  در بارۀ ریاضیات و علم نجوم.

به گواه کتاب های تاریخ در بارۀ خراسان و هرات و افغانستان دست کم  تا سال   ۱۳۰۹ خورشیدی، منطقۀ قسمت جنوبشرقی هرات،  شافلان یاد می گردیده، چنانکه  کسی بنام حاجی شاه سعید، به عنوان وکیل علاقه داری شافلان ، این بخش از هرات را در لویه جرگۀ سال ۱۳۰۹ خورشیدی، نمایندگی می نموده است.

واژۀ اسفزار که مؤلف  حدود العالم  آنرا اسبزار و سفزوار هم نگاشته است، سپس شرقشناسانی همچون له سترنج  Le Strange  بریتانیایی سبزوار نیز ثبت نموده اند.

و اما...القصه...

راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شیرین گفتار و محدثان صحیفۀ کهن و خوشه چینان خرمن سخن براین منوال حکایت پردازی  می کنند که زمانی شورای انقلابی دولت جمهوری دموکراتیک مردم افغانستان تصمیم برین اتخاذ نمود تا شهر جلال آباد را بنیان گذاشته شدۀ دولتمردی هندی از تبارمغول با مادری ایرانی الاصل ،  به ترون شار یعنی شهری توسط  نبرد و ستیز رفیق ترون از دست بیگانگان و نوکران در خدمت گماشته شدۀ آنها نجات یافته، مسمی بسازد و میان توده های مبارز چنین ابلاغ کرد  ویه ویژه  در حقیقت انقلاب ثور به اطلاع عموم رفیقان و خوانندگان نیز رسانید :   

پس ازین  احدی را جرئت و زهرۀ آن نباشد که نام  اکبر و جلال ا لدین محمد و جلالی  و حمیده و بانو و بیگم و راجپوت و سیا ه مو.... را باری دیگر درین دیار بر زبان بیاورد...  والله اعلم با الصواب.

#######

 

از : گلستان  سعدی باب پنجم در عشق و جوانی

 

سالی که محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند:

معلمت همه شوخی ودلبری آموخت

جفا و نازوعتاب وستمگری آموخت

من آدمی ‌به چنین شکل و خوی و قد و روش

ندیده‌ام، مگر این شیوه از پری آموخت

مقدمۀ نحو زمخشری در دست داشت و همی‌خواند: ضربَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدی عمرواً. گفتم ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمر را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید ، گفتم خاک شیراز. گفت از سخنان سعدی چه داری، گفتم:

بلیت بنحو یصول مغاضبا

علی کزید فی مقابله العمرو

علی جر ذیل لیس یرفع راسه

و هل یستقیم الرفع من عامل الجر

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست ، اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد . کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:

طبع ترا تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد

ای دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم،  تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی. گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم.

 گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم نتوانم به حکم این حکایت:

بزرگى دیدم اندر کوهسارى

قناعت کرده از دنیا به غارى

چرا- گفتم-  به شهر اندر نیایی

که باری بندی از دل برگشایی؟

بگفت آنجا پریرویان نغزند

چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.

بوسه دادن بروی دوست چسود

هم درین لحظه کردنش بدرود؟

سیب گوئی وداع بستان کرد

روی ازین نیمه سرخ و زان سو زرد

 

برای نگاشتن این مطلب، افزون بر

 Robert Fischer, Thomas Jeier : Das New York Buch. München 2010 

ازین هفت اثر زیر نیز بهره برده شده است:

۱ـ  کلیات سعدی، محمد علی فروغی – ذکاءالملک - ، مقدمه از عباس اقبال، انتشارات اقبال

۲ـ  تارخ علم در ایران، دکتر مهدی فرشاد، جلد اول، انتشارات امیر کبیر، تهران،۱۳۶۵

۳ـ  خراسان بزرگ، دکتر احمد رنجبر، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۶۳

۴ـ  فرهنگ فارسی،  دکتر محمد معین،  جلد  پنجم و ششم، چاپ هشتم، چاپخانۀ سپهر، تهران، ۱۳۷۱

۵ـ  ایران و تمدن ایرانی، کلمان هوار، ترجمۀ حسن انوشه، انتشارات امیر کبیر، چاپخانۀ سپهر، تهران،۱۳۶۳

۶ـ  حدودالعالم من ا لمشرق الی ا لمغرب، به کوشش دکتر منوچهر ستوده، کتابخانۀ طهوری، تهران،۱۳۶۲

۷ـ  جرگه های بزرگ ملی افغانستان، محمداعلم فیض زاد، طبع اول، لاهور پاکستان ، میزان ۱۳۶۸

پایان

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٥/۱۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب