نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

جیلانی لبیب

 

عاشقانه

 

هنگامۀ غروب

وقتیکه آفتاب ز لب های پشت بام

پرواز می نمود

گنجشک  مست رقص بر سر دیوار، چیده بود

تا آخرین دانۀ دامان سبزه را

من در هوای تو و نور کوهسار

شامانه می زدم

جام زمانه را

 

تو دختر سلالۀ هر قصه یی ز عشق

عنوان فال هر چکامۀ تنهائیم بُدی

افسون اختران نظرباز و شب نواز

یک لحظه ناز چشم ترا هم نداشتند

 

من در سپیده دم

وقتی هنوز کوچۀ رؤیا ره تو بود

ایوان خانۀ تان بوسه خواه صبح،

در آستان عطر سحر خیزِ نغمه جوش

پُر می شدم ز روز نو و آرزوی نو:

می بینمش دگر،

شاید که آنچه دلم راست،بشنود

تا عصر می رسید

هنگامۀ غروب

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب