نجوا
سرودِ شعر و ادب

جیلانی لبیب

 

سخنی چند پیرامون چکامه های

بهار سعید

  

از آشنایی ام با نام  بهار سعید و چکامه هایش چند سالی می گذرد. هنوز در زادگاهم به مدرسه می رفتم، که شعری  بنام سوگند در دفتر های برگزیده های عاشقانۀ چاپ ایران وی را بنام بهار سعید افغانی معرفی می نمود .

باور کنید زمان چندان بدی نبود... شهر من کتابخانه یی داشت زیر مدیریت شاعر و نویسندۀ توانا عبدالکریم تمنا که فرهنگیان شهر جامی و موفق، محمد سعید مشعل نقاش بی مانند دورۀ معاصر وسناتور هرات، عطار هروی  خطاط یکتای هریوا که مدیریت موزیم هرات را هم  به عهده داشتند، محمد ابراهیم رجایی شاعر و نوسیندۀ برجسته که همزمان رئیس هلال احمر هم بودند، آقای بهره نوسینده وشاعر ، محمد علم غواص نوسینده و شخصیت توانای فرهنگی، رئیس اطلاعات و کلتور و مدیر روزنامۀ اتفاق اسلام، مولوی عنبری نویسنده،شاعر و مسؤل ادارۀ بخش تنویر افکارعمومی، استاد گرانمایه، شاعر وادیب عبدالسلام دهزاد کهدستانی و عبدالغنی نیک سیر پژوهشگر و نوسیندۀ برازنده و مدیر مجلۀ هرات و ... همه آنجا گرد هم می آمدند و از بیدل می گفتند واز مولانا و جامی و ما بچه های  کنجکاوشعر و ادب هم سراپا گوش، از شنیدن دیدهای آنها بر اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور  نیزسود می جستیم.

در آنزمان بود که به نام بهار سعید  بیشتر جوانان شهر من آشنا بودند.به وسیلۀ کتاب های که در کتابفروشی امیدوار و یا کیوسک های دورادور شهر نو  با هزینۀ یک بار گادی سواری همراه کالسکۀ محمد عمر شُله از چهارراهی ولایت تا دم دروازۀ سینما، در دسترس شیفتگان چکامه و داستان که نام خدا و شکر کم هم نبودند، قرار می گرفت.

آری این نخستین آشنایی ام با بهار سعید بود .

من بر این می بالیدم که شعر زیبا وعاشقانۀ یک زن چکامه سرای افغانی  در کتاب های شعری ایران، کنار هوشنگ ابتهاج سایه، محمد شفیع کدکنی وعماد خراسانی ورد زبان ها گشته است. بعد ها برای همین شعر بهار سعید آهنگی هم ساختند و گیرا و دلنواز سرودند. 

سپس زمان فریاد و خون و ٱتش در میهنم فرا رسید  و امکان پیگیری هنر و ادب را  بر منوال گذشته برای جامعۀ فرهنگی ما سخت تر و دشوارتر  گردانید. در همین دوره بود که شعر دیگری  ازو در یکی از مجله های بیرون از کشور به سرپرستی مردی که بعدن در  شهر قندهار به پیشواز ملامحمد عمر شتافت و چشم کورش را بوسید،  مرا شیفتۀ خویش ساخت آن شعر چنین بود:

شنیده ام که در دیار من

شب از ستارگان می ترسد و درختان از مهتاب

روز از آفتاب می ترسد

و دریا ها از آب

 

شنیده ام که در دیارمن

آرزو ها در کفن مردگان پناه می برند

و گرسنگان به خانۀ گدایان

پدران در رؤیای گندم در خرمن کاه بخواب می روند

و مادران  برای سفرۀ شب یتیمان

 جگر های بریان خود را

در سیخ می کشند

 

شنیده ام که نوزادان بجای شیر،  پستان های مادر را می خورند

شنیده ام که خانه ها بیمارند

کسی نیست که زخم های باز دیوار ها را مرهم بگذارد

کوچه ها از صدای بم و راکت

درشکستن شیشۀ پنجره ها

درد خود را چیغ می کشند

 

شنیده ام که زمستان با برف وعدۀ لرزاندن برهنگان را  یخ می بندد

شنیده ام که جوانان سخت عاشق می شوند

عاشق درختان میوه

و عروسان چشمان خویش را با ذغال آرایش می کنند

 

شنیده ام که گوسفندان بجای علف گوشت آدم می خورند

و فردا به جز لحظۀ تخم گذاشتن یک مرغ

مفهوم دیگری ندارد ؟

 

اما بهار سعید با دفتر شعری خویش بنام شکوفه بهار به یکبارگی ورد زبان های جامعۀ فرهنگی مردسالار میهن ما گشت. اغلب منتقدین و کسانی که خویشتن را اهل نظر می دانستند ، پس از نشر این کتاب در بارۀ شخص بهارسعید و چکامه هایش قلم فرسایی نمودند. جریده های کاروان و امید که در امریکا به چاپ می رسیدند، سردمدار نوعی نقد ادبی گشتند که به یکبارگی جهان فرهنگ و ادب را با سروده های عاشقانۀ بهارزیر و رو می پنداشت.چه بسا وزیران و کارمندان بلند رتبۀ کنونی میهن رابعه و ناهید و انجمن  در برابر بهار سعید و شکامه هایش قد برافراشتند  تا اندیشه یی مرد سالاری خویش  را یکبار دیگر به نمایش گذاشته باشند.همین "فرهیختگان" پارینه ، امروز با آدم کشان وبرادران آنها قدرت و عزت را قسمت می کنند!

جای شگفت است که  برای نمونه به  نظامی گنجوی شهنشاه  شعر عاشقانۀ پارسی دری بر حق کسی نمی تواند خرده بگیرد ، اما بهار سعید را با چکامه هایش  به ناحق تکفیر کردند،به جای نقد الفیه و شلفیه گفتند و از گسستن معیار های اجتماعی و ادبی سخن راندند. 

به باور من ، بهار سعید که  چکامه های او مثل خودش ظریف ، آراسته و پیراسته هستند، توانست با جرئت و جسارتی که بایستی هر شاعری داشته باشد، فریادگر سرکشی، طغیان و عصیان همه زنان همزبان خویش در برابر ابزار سازی زن به عنوان  وسیلۀ  تفرج و تکثر  فراسوی مرز های جغرافیای  کنونی در حوزۀ گستردۀ فرهنگی زبان و ادب پارسی دری گردد.

من به این باورم که برای آینده سازی، شاعر به عنوان یک شهروند ، رسالت دارد تا با سخن خویش گویای آفرنیش واقعیت بهتر و دیگری شود. این پیام هرگز تنها ویژۀ وضع نا بسامان سیاسی نیست.

بایستی جامعه را با حال و احوالش درهم کوبید  تا بتوان بنیاد نوینی ساخت  و طرح نوی در انداخت. واژگونی ساختار آشفتۀ میهن ما، نیاز به دگراندیشی در همۀ هنجار های را وانمود می گرداند که پیوند عمیق  فرهنگ مرد سالاری دیروز برآن صحه گذاشته است.

 بیان احساس عاشقانۀ  یک انسان ، چه زن و یا مرد، همانگونه برای این تغییر، تحول  و تکامل  برازنده و شایسته می نماید که اظهار دیگر کمی و کاستی ها در قلمرو هنر ادب سخت زیر سانسور فردی در گلو ماندۀ جامعۀ ما.  این احساس والاست، انسانیست. راز است و نیاز، سوز است و ساز. نه برای مرد هوسباز!! 

بر همین مبنا  من بهار سعید را همچون پارینه ها، بیشتر از دیرینه می ستایم  و چکامه هایش را. بهار عزیز،  بسرای که خوب می سرایی و زیبا سخن می رانی!!!   

[ ۱۳٩۱/۸/٢٦ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب