نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

 

 

 

 

 

 

 

جیلانی لبیب

 

 

تقدیم به تو عزیزم که الهامبخش این نوشته برایم شدی

 

شیوه یی ازنقد ادبی     

نیمه یی دیگر نویسنده و چکامه سرا...

 

نیمه یی دیگر نویسنده و شاعر در آفرینش های فرهنگی گاهی بیشتر از میزان تصور و رؤیت  خواننده و یا شنونده یی آثار، نقش داشته است.این نیمه یی ناآشنا و گاهی بیشترگمنام را میتوان پرده نشینان سخنگوی واقعی دانست.درینجا حرف تنها ازانگیزه ، تلقین و نجوای دل نیست ، زیرا که بدون الهام از عشق، خیال و تمنا هوسی بیش نمی باشد و هرگز نمی تواند منتقل کننده یی بدون واسطه یی احساسات به دیگران گردد.اگر قرار باشد از همه یی شاعران و نویسندگان عاشق و عشق معلوم الحال آنها سخنی در میان آید،حرف به درازا خواهد کشید.....

از بزرگان میگوییم.......از نظامی...نظامی گنجوی...و از عشقش...زندگی اش... شعرش و الهامش....

از همسر اول او .. آری از همان کنیزکی ترک که حکمران” دربند” به او فرستاد ، نظامی عاشقش گشت و ”آفاق” الهامبخش شعر و زنگی اش شد.داستان عاشقانه یی خسرو و شیرین بیانگر احساس نظامیِ شاعر و عاشق به” آفاق” است. در قسمت اخیر این مثنویِ پنج گنج ،  نظامی گنجوی زیر عنوان” نتیجه یی افسانه یی خسرو و شیرین”  چنین می سراید:

تو  کز عبرت   بدین   افسانه  مانی

چه  پنداری ، مگر افسانه    خوانی  

دراین افسانه شرط است اشک راندن

گلابی    تلخ   بر  شیرین   فشاندن

بحکم  آنکه  آن   کم  زندگانی

چو گل برباد شد روز  جوانی

سبک رو چون  بت قبچاق من بود 

گمان افتاد  خود  کافاق  من   بود

همایون  پیکری نغز و خرد مند 

فرستاده  به   من  دارای  دربند

اگر شد  ترکم ا ز  خرگه  نهانی 

خدایا   ترک   زادم   را  تو دانی

نظامی در  سرآغاز لیلی و مجنون که بعد از مرگ آفاق و پس از خسرو و شیرین سروده است ، میگوید:

زین    پیش    نشاطی       آزمودم   

امروز      نه    آنکسم    که   بودم

تنها نظامی نیست که از”آفاقش”،از عشقش و همسرش الهام جسته و شاهکاری همچون خسرو و شیرین را آفریده است.

بنابر روایات و نظریه های که بر مبنای ابیات شهنامه استوار هستند، فردوسی نیز آفرینش این شهکار خویش را مدیون همسرش میباشد. آن ” بت مهربان” است که او را یاری میرساند تا داستان بیژن و منیژه را به رشته یی نظم درآورد.....به احتمال زیاد سرایش این دستان مدت ها پیش ازآغاز بیان بقیه یی شهنامه توسط  فردوسی ، موجب شهرت وی گشته  و بعد به آن افزوده شده است.

شبیست تاریک ، قیر اندود ، بی ستاره و هول انگیز.

شبی چون شبه روی شسته به قیر

نه   بهرام  پیدا  نه کیوان  نه  تیر 

سپاه  شب  تیره  بر دشت  و راغ

یکی فرش افگنده  چون  پر   زاغ

نمودم  ز هر سو سیه   اهرمن

چو  مار سیه  باز  کرده   دهن

فردوسی که  در باغ می باشد ، هراس او را فرا میگیرد و از زنش چراغ می طلبد:

بدان تنگی اندر بجستم   ز  جای

یکی  مهربان بودم  اندر   سرای

خروشیدم و خواستم زو چراغ

درٱمد  بت  مهربانم  به   باغ

و آن بت مهربان از خانه یی  متصل باغ شان  چراغ  را می ٱورد و علت بیدار خوابی فردوسی را می پرسد:

مرا گفت شمعت چه باید همی

شب تیره  خوابت  نیای  همی

بدو گفتم ای بت،نیم مرد خواب

بیاور  یکی  شمع  چون  آفتاب

پس از آوردن چراغ آن “ماه خورشید چهر” به فردوسی میگوید برایت داستانی بازگو میکنم،  به شرط آنکه او را به شعر درٱوری:

بدان سرو گفتم که ای ماهروی

مرا امشب آن داستان  باز گوی

مرا گفت کز من سخن بشنوی

به  شعر آری  از دفتر پهلوی

آن بت مهربان داستان رااز روی دفتر به فردوسی میخواند :

بخواند آن بت مهربان داستان

ز دفتر نوشته  گه یی  باستان

به گفتار شعرم کنون گوش دار

خرد یاد دار و به دل هوش دار

بدینگونه است که همسر فردوسی با الهام ، تشویق و با بیان داستان بیژن و منیژه ، انگیزه و موجب میشود و فردوسی  شهکار جاودانش “شهنامه” را می آفریند .

در جهان هنر شعر و ادب اروپا، در باره یی زندگی و احوال این نیمه یی دیگر خامه سرایان و رومان نگاران، پژوهش های بیشتری صورت گرفته ودر نتیجه معلومات زیاده تری ارائه گردیده است.ٱنچه تا حالا در زمینه گفته اند، کمتر از زبان و یا از ابراز خود این  فرهنگیان درهنر شان، میباشد. 

در آثاریکه لئو.ن. تولستوی Leo Nikolayewic Tolstoy ۱۸۲۸-۱۹۱۰ میلادی نویسنده یی بزرگ روسیه  قبل ازعاشق شدن به سونیا سوفی برس  Sonia Sofia Behrs نگاشته است ، ظهور و نقش زن خیلی کم و در حاشیه دیده می شود تا در متن. داستان جنگ و صلح ،این ایلیاد مدرن، معروف به  بزرگترین حماسه یی دوران ما  و انا کارنینا را “تولستوی” توانست بعد از ازدواج با عشقش “سونیا” سوفی برس ، درزیر چتر خوشبختی ، در پرتو عشق این پیوند  و به کمک همسرش  بیافریند.سونیا با تولستوی  همکاری جدی مینمود.وی دیکته های شوهرش را مینوشت و دست نگاشته های او را بازنویسی می نمود.سوفی خود میگوید، جنگ و صلح تولستوی را هفت بار دست نویسی کرده است.

عده یی زیادی بدین عقیده اند که سوفی نه تنها الگوی برای  آفرینش” ناتاشا” در جنگ و صلح و” کیتی” در اناکارنینا  ، بلکه همکار با ارزش و نهانی یی نیز برای همسرش بوده است. به باور رومن رولان، در کتاب “زندگانی تولستوی”، پاره یی از صفحات اناکارنینا، به ویژه نکات بسیار ظریف در باره یی آرایشهای زنانه و مطالبی از راز های روحیه یی زنان، اثر دست زنانه یی را برخود دارند.

“دانته الیگیری” Dante Alighieri ۱۲۶۵-۱۳۲۱ میلادی بزرگترین شاعر ایتالیا و یکی از چکامه سرایان سترگ عهد باستان و عصر نو، مهمترین آثارش را مدیون آشنایی نخستین خویش با دختر زیبا وسرخ پوشی نُه ساله  بنام “بئاتریچه  پورتیناری” Beatrice Portinari می باشد.دیدار دوباره یی  دانته با این زیبای هم سن او  بئاتریچه در سن هیجده سالگی، چنان او را مبهوت و مجذوب خود ساخت که وی بهترین و مهمترین آثارش را با الهام  عشق بئاتریچه از خود به جهانیان یادگار گذاشت.عشق بئاتریچه که به اراده یی پدرش شوهر دیگری برمیگزیند و در بیست و چهار سالگی جوانمرگ می شود، سرچشمه یی جاودانه یی شعری و اساس هنر چکا مه سرایی دانته می گردد.

کتاب “زندگی نوین” بازتابگر احساس و عاطفه یی او به عشقش بئاتریچه است، دانته را درکتاب “کمدی الهی” او، نیز  بئاتریچه  در بهشت همراهی می کند. مشعل مداوم فروزان بر مزار دانته آثار، بئاتریچه و عشق این شاعر فلورانسی را  تا جاودانه ها پرتوافشان نگه خواهد داشت.

جا دارد تا از یک شاعر مهم دیگر ایتالیا بنام” فرانچِسکو  پترارکا” Francesco Petrarca  ۱۳۰۴-۱۳۷۴میلادی و عشقش “لاورا” Laura هم نامی برده شود . پترارکا در کلیسای آوینیون Avignon با لاورا، آشنا شد و به او دل باخت،این عشق منبع الهام بسیاری از چکامه های او گردید. دیوان غنایی” نغمه ها” را که بازتابگر عشقش به لاورا میباشد ، پترارکا پس از مرگ وی سروده است. معلومات زیادی در باره یی زندگی لاورا در دست نیست، همینقدر میدانیم که لاورا در مقابل پترارکا سرد و محتاط باقی ماند و به خواسته های این چکامه سرا پاسخ مثبت نداد.پترارکا،لاورای گمنام را با عشق و نغمه هایش جاودانه ساخته است.

خامه های عاشقانه یی” هاینریش هاینه” Heinrich Heine ۱۷۹۷-۱۸۵۶ میلادی شاعر معروف آلمان ، به دختر کاکایش “آمالی”Amalie  یک و نیم سده زبانزد مردم  ٱن دیار و محبت دوستان این سرزمین بود. آمالی دختر زیبای کاکایش ، همسر دیگری برگزید و هاینره را که عاشق او بود، با آفرینش “کتاب ترانه ها”  شاعر عاشقان و جوانان عاشق پیشه گردانید.از هاینه بعداً مدت ها کسی شعری ندید ، تا آنکه وی پس از آشنایی با “ماتیلده “  Mathilde دختر جوان فروشنده یی سیار وازدواج با وی دوباره چکامه سرود و آخرین نغمه یی رومانتیسم خود “اتا ترول”  Atta Troll  را نوشت.

عشق نافرجام “فریدریش هولدرلین” Friedrich Hölderlin ۱۷۷۰-۱۸۴۳ میلادی چکامه سرای آلمانی به  مادر شاگردش” زوزِته گونتارد” Susette Gontard که در همه یی اشعارش از وی بنام “دیوتیما” Diotima یاد نموده است،نیز الهامبخش آثاری همچون هوپِریون Hyperion  گشته است. آگاهی مرگ عشقش زوزته  گونتارد،هولدرلین شاعر را به دیوانگی میکشاند.

آشنایی “هونوره ده  بالزاک”Honoré de Balzac  ۱۷۹۹-۱۸۵۰میلادی رومان نویس مشهورفرانسه با “هانسکا “ Hanska کنتس پولندی  نیز یکی از همان داستان های عاشقانه یی میباشد که موجب آفرینش چندین رومان  معروف توسط این نویسنده  گشته است.

با هانسکا که  وی او را در آغاز” زن بیگانه” میخواند، بالزاک پس از یک مکاتبه یی طولانی در ژنیو ملاقات نمود وعاشقش گردید.بالزاک برای اینکه بتواند زندگی مناسب برازندگی هانسکا، که شوهرش وفات نموده بود فراهم آورد وبه خاطری که میخواست با اوازدواج کند، به شدت کارش افزود و از جمله رمان های دختر عمویت و پسر عمو پون را انتشار داد.

در جهان شعر و ادب ،همیشه عاشقان و شاعرانی همچون نورجهان و جهانگیر هم وجود داشته اند که یاور، پشتیبان و انگیزه یی آفرینش های هنری یکدیگر بوده  و با مناظره های زیبای خود، موجب سرور محفل های ادبی و فرهنگی گشته اند.

تاریخ ادبیات کسانی مثل مه مهربان فردوسی،آفاق نظامی گنجوی، سونیای تولستوی،بئاتریچه یی دانته،لاورای پترارکا،امالی وماتیلده یی هاینه،زوزته یی هولدرلین و هانسکای بالزاک را مطمئناً در دل و جان واندرون چکامه ها، داستان ها و آثار دیگر شاعران و نویسندگان زیاده تر ازین نهان دارد که تا حالا از آنها آشنایی به دست آمده است.. چه بسا انسان های، گمنامتر وبینامترکه الهام بخش آفرینش های زیباتر، معروفتر و مهمترگشته اند و قلب نهفته یی دوران ها تا کنون رمز ها و اسرار های این عاشقان ،انگیزه آفرینان و فرهنگ پروران را در جریان های تار و مار وجود خویش جاودانه هستی میبخشد و زنده نگه می دارد.

این نیمه یی دیگر فرهنگیان، سهم بیشتر، بارز تر، مهمتر و باارزشتری از آنچه که در باره یی ها به یادگار مانده و یادآوری گردیده است، در آفرینش های چکامه سرایان و نویسندگان داشته اند .

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 جیلانی لبیب

زمینه های پیدایش سبک هندی

در شعر پارسی دری 

 

اینک دفتر تاریخ  ۱۵۰۵ میلادی را  ثبت روزگارش می نماید. سرزمین خراسان را جنجال های اجتماعی ، غرق گرداب کشمکش های خانوادگی آل تیمور گردانیده است. سلطان حسین میرزا و امیر علی شیر نوایی رخت از جهان بربسته اند. مولانا عبدالرحمن جامی، خاتم الشعرا، چشم ازین دنیا فرو بسته و هراتش را تیغ شمشیر و خنجر ازبک های شیبانی با پایتخت در سمرقند از شمال و صفویان ایرانی از غرب به خاک و خون کشانیده است. بابریان هند از شرق که تا کابل و قندهار را زیر تسلط خویش درآورده اند، هم می کوشند به گسترۀ قدرت شان تا زادگاه خواجۀ انصار در هریوا و سنایی غزنوی بیفزایند.

میهنِ عهد رنسانس شرق  وپرورشگاه هنر و ادب، رو به زوال نهاده است و بیگانگان آنرا میان خویش تقسیم و تجزیه  نموده اند. دانش،هنر و ادب دارای رونق گذشته اش نمی باشد  و دیگر کسی به مقام شاعری چندان ارزش و ارجی قایل نمی شود.

آری، تمدن و فرهنگ خراسان زمین، از انکشاف، پیشرفت و نام و نشانِ پیشینه دیگر برخوردار نیست و دولت مرکزی که پشتیبان علم و ادب، حامی وستایشگر شاعر، تاریخ نگار، ادیب و دانشمند باشد، دیگر از میان رفته است. جامی، نوائی، بهزاد، کاشفی و دیگران  به عنوان آخرین میراث زمانه یی ثبت روزگار گردیده اند که خراسان زمین  به عنوان حوزۀ  دانش پرور وهنر گستر شرق، صاحبان فضیلت و ادب را در دامن عشق و علاقۀ خویش به فرهنگ و ادبیات آموزش می داد، تشویق می نمود  وارج می گذاشت. دانش و هنر دیگر خریداران به درد بخوری ندا رد . همه جا، چه در دیار خراسان و چه در سرزمین فارس صفوی، سخن از هند می رود و عزم سفر و بود و باش در آگره و دهلی. هنرمندانی که خیال رفتنِ ٱنجا را در سر نمی پرورانند، کمتر به مشاهده می رسند.

 

فیاض:

هر که شد مستطیع فضل و هنر

رفتن هند واجبست او را

#######

آقا صفی صفاهانی:

بیا ساقی از احتیاجم بر آر

وزین کشور بی رواجم بر آر

بهندم رسان خوش در آن مرز و بوم

بویرانه تا کی نشینم چو بوم

#######

طالب آملی:

طالب گل این چمن ببستان بگذار

بگذار که می شوی پریشان بگذار

هند و نبرد تحفه کسی جانب هند

بخت سیه خویش به ایران بگذار

#######

کلیم کاشانی:

ز شوق هند ز آنسان چشم حسرت بر قفا دارم

که روهم گر براه آرم نمی بینم مقابل را

اسیر هندم و زین رفتن بیجا پشیمانم

کجا خواهد رساندن پر فشانی مرغ بسمل را

بایران می رود نالان کلیم از شوق همراهان

بپای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را

#######

 اوجی:

مفلسان از سفر هند غنی گردیدند

وقت آنست که از هند شود ایرانی

 

بلی، نویسندگان و چکامه سرایان، تک تک و گروه و گروه، زادگاه خویش را ترک می نمودند و بیشتر آنها رهسپار دیار هنر پرور هندوستان می گردیدند.

امانی کابلی،  بنائی کابلی، کاهی کابلی، صبوحی کابلی، عبدالرزاق مدرس کابلی، عشقی کابلی، عیانی کابلی، غیوری کابلی، فاضلی کابلی، فارغی کابلی، آتشی قندهاری، بیکسی غزنوی، جهانگیر هروی،عزت هروی، میر کلان هروی ، میرک هروی، نعمت الله هروی، ساغری هروی، فخری هروی، فصیحه هروی، فیاض هروی، صالحی هروی، میلی هروی، سید محمد هروی، عتابی تکلو،  بایزید هروی، کامی سبزواری، نیازی بدخشی، ملا شاه بدخشی، صبوحی بدخشی،  کامل بخشی، مدعی بدخشی، هدایت بدخشی، حسام الدین بدخشی، لعلی بدخشی، الله یار بلخی، شیدای بلخی، عوض محمد بلخی،  فیضی بلخی، کمالی شبرغانی، میر فخرالدین میمنه گی، تاش محمد قندوزی، خواجه حسن استاد فیضی و ارزانی از جملۀ آن فرهنگیانی اند که به علت عدم حمایت و ارجگذاری دانش و فرهنگ، دوری از وطن  را برگزیده و رهسپار دیار هند شدند. می گویند وقتی محمد اسلم هراتی به هندوستان رفت، ازو قدردانی به عمل آمد، قاضی مقرر گردید و شاه جهان برابر وزن این مرد دانا و اندیشمند، ششهزار و پنجصد سکه، به وی طلا بخشید. ۱

در دربار پادشاهان صفوی  در ایران،  که خود به زبان فارسی آشنایی چندانی نداشتند، نیز وضع مشابه همین منوال بود. اگر التفاتی هم گاهی متوجه  شاعر و یا ادیبی از سوی آنان صورت می گرفت، بیشتر به خاطر پیام شیعه گری اثر بود تا تشویق ادب و ادیب. القاب، عناوین و حتی گفتگو ها ومحاورات دربار پادشاهان سلسلۀ  صفویه در فارس ، هم اغلب به زبان ترکی بودند.

 در چنین حالتی بود که شاعران و ادیبانی مثل حکیم قراری گیلانی، صفی اصفهانی، حیاتی گیلانی، فغفور گیلانی، عارف ایگی، الهی اسدآبادی همدانی، سالک یزدی، سنجر کاشانی، نوعی خبوشانی مشهدی، محوی همدانی، عالی شیرازی، شهرت شیرازی، عرفی شیرازی،  ظهوری ترشیزی، ملک قمی، نظیری نیشاپوری، سالک قزوینی، جعفر قزوینی، رفیع خراسانی، صوفی آملی، انیسی شاملو، شاپور تهرانی، قاسم مشهدی، سلیم تهرانی، سرمد کاشانی، صیدی تهرانی، روح الامین اصفهانی،  شکیبی اصفهانی، عتابی نجفی، غزالی مشهدی، فوجی نیشاپوری، ابو طالب کلیم کاشانی، صائب تبریزی، طالب آملی، مولانا شکیبی ، حاجی محمد جان قدسی مشهدی و فیضی کشور خویش فارس را ترک نمودند،عازم دیار هند گردیدند و در آنجا صاحب نام، مقام و نانی شدند. می گویند عبدالله خان زخمی، یکی از مشاهیر بابریه در ازای مدحیۀ که حاجی محمد جان قدسیی برای وی سرود،” خیمه را با خزانه و جمیع کارخانجات و دواب در وجه صله بدو بخشید.”  ۲

 شاهان و شهزادگان هند، به شعر و ادب فارسی دری افتخار می ورزیدند و هرکوشش و تقلا  برای گسترش و شکوفایی آن راگرامی می داشتند .

ظهیرالدین محمد  بابرشاه خود شاعر بود، پسرانش نصیرالدین محمد همایون، میرزا کامران، میرزا عسکری و میرزا هندال نیز چکامه می سرودند، نواسه اش جلال الدین اکبر را  نیز شاعر معرفی نموده اند. عشق وعلاقۀ وی به فرهنگ و ادب پارسی دری موجب گشت  تا حکمروایان زیر فرمانش در کابل و قندهار نیز به پرورش و گسترش شاعران و ادیبان کوشا باشند. تلاش جلال ا لدین اکبر موجب گشت که شعر و ادب پارسی، این بار در سرزمین هندوستان دورۀ شکوفایی عهد تیموریان در هرات را در تاریخ یکبار دیگر تجربه بنماید؛ جهانگیر و زنش نورجهان هر دو چکامه می سرودند و به شعر و ادب علاقۀ وافری داشتند.

شهاب الدین محمد شاه جهان، پسر جهانگیر، ادب پرور و دانش گستر بود. بنای تاج محل  را که وی در آگره برای زن دوست داشتنی اش “ ممتاز محل” آباد ساخت و آرامگاه  خودش نیز در آن قرار دارد، معروف جهان است. دارا شکوه، پسر شاه جهان شاعر بود و در ترجمۀ کتب هندی وقت به فارسی دری سهم به سزایی داشت. زیب ا لنساء مخفی دختراورنگزیب، عالمگیر پادشاه، خود چکامه می سرود و محفل های ادبی برپا می نمود؛ وزیران و دولتمندان دربار سلاطین  هند درین عهد، اغلب  ادیب  و نویسنده بودند و در شناسایی شعر پارسی دری یدی توانا داشتند.

آری، هندوستان بجای فارس و خراسان زمین ، گنجه، سمرقند و بخارا، پرورشگاه و  محل گسترش وشکوه  دانش، شعر و ادب پارسی دری گردیده بود.در خود هند نیز فاضلان، ادیبان و چکامه سرایانی زاده و بزرگ شده بودند که موجب فخر و جلال هنر و ادب حوزۀ فرهنگی زبان فارسی شمرده می شدند. شاعران  و نویسندگانی همچون برهمن لاهوری، آفرین لاهوری، احسن تربتی، فیضی فیاضی، شیدای فتحپوری، فقیر دهلوی، هاشمی دهلوی، جمالی دهلوی ، عرشی دهلوی، مظهر اکبر آبادی، بینش کشمیری، گرامی کشمیری، سرخوش کشمیری، فانی کشمیری، غنی کشمیری، اعجاز شاه جهان آبادی و جویا از جملۀ همان فرهنگیانی اند که از سرزمین هند برخاسته و  در راه حشمت و عظمت زبان و شعر فارسی درآن خطه همت گماشته اند. ابوالمعانی، مولانا ، میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی، جایگاه ویژۀ را درین میان احراز نموده است.

آری، هندوستان دیگر کانون گردهم آیی دانشمندان، نویسندگان و چکامه سرایان و مرکز عمدۀ شکوفای حوزۀ فرهنگی زبان و ادب پارسی دری شده بود.

شاعران و ادیبانِ در فارس صفویه و خراسان زمینِ از هم گسیخته، دیگر  خویشتن را پای بند معیار های تعریف شدۀ  زبان درباریانی  نمی دانستند که به عنوان مشوق و خواستار، مسیر و راه پیشرفت و انکشاف شعر و ادب را تعیین می نمودند. شاعران از بین مردم برخواسته بودند و در  میان مردم زندگی می کردند. مثل دیگران به  پیشه وری اشتغال داشتند  و شعر هم می سرودند.

 از جمله آگهی تبریزی سوزنگری می نمود؛ ظریفی تبریزی خرده فروشی داشت؛ فنایی علافی می کرد؛ فقیری یخنی پزی می نمود؛ وصلی تبریزی از عایدات مطربی زندگی را می گذرانید؛ امیر اصفهانی از طریق پیشۀ عطاری امرار معیشت می نمود و مولانا یمینی سمنانی و بزمی قزوینی کفش می دوختند.

امرار معاش محتشم کاشانی وملا قدرتی اصفهانی هر دو از طریق درآمد دکان بزازی آنها صورت می گرفت؛ سرمد کاشانی و نظیری نیشاپوری به  پیشۀ بازرگانی مبادرت می ورزیدند؛ زکی همدانی نعلگری می کرد؛ امیر بیگ قصاب بود؛ استاد محمد رضا خوانساری کارگری می نمود؛ مغازۀ  طراحی  طرحی شیرازی محل اجتماع شاعران وقت بشمار می رفت و میر الهی همدانی  و ملا شکوهی قهوه چی بودند. قابل یادآوریست که همۀ این شاعران از سواد کافی برای خواندن و نوشتن بهره نداشتند. ۳

 به همین دلیل نیز زبان عامیانه درین عهد بیشتر از هر زمانی پیش ازین در شعر و ادبیات  تجلی می یابد و نمایان می شود. ارسال المثل های صائب تبریزی به بهترین وجهی، نمایانگر استفادۀ  واژه ها و اصطلاحات حکمت مردم عام در شعر می گردند وزبان  متداول ومحاوره وی که به علت عدم نیاز، کمتر از لسان عربی برای بیان احساس، ارتباط ، داد و ستد و مراوده بهره می برد، جایگاه ویژۀ در هنر چکامه سرایی پیدا می کند.

بیشتر مردم عامه خواستار به گفتۀ زرین کوب ”ایجاد حس اعجاب بیش از القاء شور و عاطفه” در شعر بودند. به همین دلیل نیز تلاش برای آفرینش صور خیال و ابداع مضمون های تازه رونق بی سابقۀ را به خود گرفت. ۴

امیر حسین ٱریان پور،  بدین نظر است که شاعران با بیرون  آمدن از دربار ها و مردمی شدن خود، به  مشکل ها و نابسامانی های جامعه بیشتر  آشنا گشتند  و این حالت را با بیان ناامیدی و تلخکامی در سروده های خویش  بازتابگر شدند.

 وی یکی از دلایل عمدۀ رواج و  تبیین رمز گویی و رمزجوی را در میان شاعران ایران عهد صفویۀ ایران، محدود بودن آزادی و موجودیت اختناق در جامعۀ آنجا بررسی می کند. به باور وی، تعصب دینی دربار صفوی آزادی گفتار چکامه سرایان را محدود می ساخت و آنها هم به ناچار، برای اظهار باور و کلام خویش در استفادۀ صور خیال و ابهام، افراط و زیاده روی می کردند. وی پس از برسی اوضاع دورۀ شاهرخ میرزا در خراسان زمین نیز، قسمتی از “پیچیدگی و ابهام و تصنع” در شعر چکامه سرایان آن عصر را،همچون  مولانا عبدالرحمن جامی نتیجۀ آشفتگی شرایط وقت و”تفتیش عقاید و تکفیر و تعذیب مخالفان” قلمداد می کند .

 به گفتۀ وی ایجاد مقدمۀ سبک هندی را در هرات از جمله به همین سبب نیز  وانمود ساخته اند. ۵

خاتم الشعراء در  کتاب” نفحات الانس من حضرات االقدس” خویش داستان زیبایی را بیان نموده است: روزی شمس تبریزی، مراد جلال الدین بلخی،از اوحدالدین کرمانی پرسید که در چه حال است، اوحدالدین پاسخ داد که ماه را در آب تشت می بیند، یعنی حق را در سیمای خوبرویان می یابد. شمس رندانه بدو گفت:  اگر در گرن دمل نداری، چرا برای دیدن ماه به آسمان نمی نگری ۶

بیان شعر مجاز و ابهام را چکامه سرای آزاد عرب، ابوالعلاء معری چنین توجیه می نماید: “سخنت را پوشیده بیان کن، چنان که هیچ یک از وابستگان جبرئیل یا شیطان آن را در نیابند...”

باز تاب این گونه کلام در رفت و آمد های شاعران و ادیبان فارس عهد صفوی در وطن ما، به ویژه در آن بخش  از خراسان زمین که توسط بابری های هند اداره می شده است از یکسو و بود و باش هنرمندان ادب و چکامۀ  کشور ما در دربار هندوستان و عشق وعلاقۀ نویسندگان و چامه سرایان خود هند به  خطۀ خراسان از جانب دیگر موجب گشته است که سبک هندی هم زبان و ادبیات ما را به خوبی متجلی گردد و هم  پیوند میهن ما را با  این روش ادبی مستحکم نشان بدهد. قصیدۀ  صائب تبریزی در بارۀ  زیبایی های طبیعی کابل، یکی از بهترین آثاریست که در توصیف این شهر از گذشتگان هنر شعر به یادگار مانده است.

طالب آملی پیش ازینکه صاحب نام و نشانی در دربار هند گردد، چندین سال را در قندهار بسر برد. صائب تبریزی  مدت های مدیدی را در کابل  گذرانید؛  صوفی آملی وفغفور گیلانی چندی در قندهار زیستند. غنیمت پنجابی، مدتی را در کابل سپری نمود و احسن تربتی از سوی فرمانروایان هند صوبه دار کابل مقرر گشت. جهانگیر هاشمی با جامی در هرات مصاحبت داشت و فرقتی با فصیحی هروی؛ همچنانکه شیخ بهائی عاملی نیز زمانی را در شهر موفق و خواجۀ انصار زندگانی نمود. شاپور تهرانی به صاحب دیوانی  کابل برگزیده شد و الهی اسد آبادی همدانی، چندی را در کابل و قندهار بسر برد.

 سرمایۀ معنوی که  شاعران و ادیبان از خراسان زمین و کشور  فارس با خود در هندوستان آوردند؛ پشتبانی دربار و درباریان این خطه از هنر و ادبیات؛ تشویق جلا وطنان هنر از سوی حکیمان و شعرای هند که به زبان پارسی سخن می گفتند و چیز می نوشتند؛ بیان تلخکامی و ناامیدی، رواج زبان محاوره وی مردم در شعر و ادب و توقع غلو در اظهار صور خیال وهمچنان نازک بینی زیاد، از جمله نکته های عمدۀ  ایجاد سبک شعری بشمار می روند که بعد ها  به سبک هندی مسمی گردیدإ هرچند آغازش در هرات خراسان زمین  بوده است  نه در آگره و یا دهلی.

 

    از:  صائب تبریزی

                      کابل

خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش

خوشا وقتیکه چشمم از سوادش سرمه چین گردد

شوم چون عاشقان و عارفان از جان گرفتارش

ز وصف لالۀ او رنگ بر روی سخن دارم

نگه را چهره خون سازم ز سیر ارغوان زارش

چه موزونست یارب طارق ابروی پل مستان

خدا از چشم شور زاهدان دارد نگهدارش

خضر چونگوشۀ بگرفته است از دامن کوهش

اگر خوشتر نیاید از بهشت اینطرف کهسارش

اگر در رفعت برج فلک سایش نمی بیند

چرا خورشید را از طرف سر افتاده دستارش

حصار مارپیچش اژدهای گنج را ماند

دلی ارزد بگنج شایگان هر خشت دیوارش

نظرگاه تماشائیست در وی هر گذرگاهی

همیشه کاروان مصر می آید ببازارش

حساب مه جبینان لب بامش که می داند

دوصد خورشید رو افتاده در هر پای دیوارش

بصبح عید میخندد گل رخسارۀ صبحش

بشام قدر پهلو میزند زلف شب تارش

تعالی الله از باغ جهان آرا و شهر آرا

که طوبی خشک  بر جا مانده است از رشک اشجارش

نماز صبح واجب می شود بر پاکدامانان

سفیدی می کند چون در دل شب یاسمن زارش

نمیدانم قماش برگ گل،  لیک اینقدر دانم

که بر مخمل زند نیشی، درشتی سوزن خارش

گلو سوز است از می نغمه های عندلیب او

چو آتش برگ می ریزد شرر از نوک منقارش

درختانش چو سرو از برگریزی ایمنند ایمن

خزان رنگی ندارد بر گل رخسار اشجارش

خضر تیری بتاریکی فکند از چشمۀ حیوان

بیا اینجا حیات جاودان برگیر زانهارش

.............................

.............................

 

 

 

رویکرد ها:

۱ - افغانستان در مسیر تاریخ،  جلد اول، میر غلام محمد غبار، چاپ دوم، ایران، قم، اسد ۱۳۵۹، صفحه های ۳۰۳ و ۳۰۴

۲ - نقد ادبی، جلد اول، دکتر عبدالحسین زرین کوب، چاپ سوم، ۱۳۶۱ چاپخانۀ سپهر، تهران، صفحۀ ۲۵۷

۳ - تاریخ ادبیات در ایران، جلد پنجم، بخش اول، دکتر ذبیح الله صفا چاپ سوم، چاپخانۀ رامین، تهران، انتشارات فردوس، ۱۳۶۶، هند قرارگاه شعر و ادب فارسی از صفحۀ ۴۴۵ تا ۴۹۷ و جلد پنجم، بخش دوم، معرفی شعرا

۴ -  نقد ادبی، جلد اول، دکتر عبدالحسین زرین کوب، چاپ سوم، ۱۳۶۱ چاپخانۀ سپهر، تهران، صفحۀ ۲۵۶

۵-  امیر حسین ٱریان پور، اجمالی از جامعه شناسی هنر، انجمن کتاب دانشجویان، دانشکدۀ هنر های زیبا، دانشگاه تهران، تهران، فروردین ۱۳۵۴، صفحه های  ۲۲۴ ، ۲۲۹ و ۲۳۰

۶-  نفحات الانس من حضرات االقدس، مولانا عبدالرحمن جامی، ۱۳۳۶، صفحۀ ۴۶۵  

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢۸ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

جیلانی لبیب

جهان هنر و ادب


 

کریستا وُلف 

 

 

 سال ۱۹۸۵ میلادی بود،از همان سال هایی که هنوز دانشجویان، در کنار تحصیل و کار جهت امرار معیشت خویش، در کافه تیریا ها  روز ها، ساعت ها را تنها با بحث  روی  این موضوع سپری می نمودند که اتحاد جماهیر شوروی، کشوری هست آیا سوسیالیستی یا رویزیونیستی؟ عدۀ هم آنرا سوسیال امپریالیستی می پنداشتند واز آن سالهایی بود که شعار ها،  به جای مرام و آرمان، اصل و اساس شمرده می شدند. مثلاً اگر زیر اعلامیه یی یکی از همان شعار های تقلیدی “ مرده باد”،  “زنده باد” کم می بود، فوراَ مهر چند  “ایسم”  و “ایست” را بر پیشانی اندیشه ات می چسپاندند.

در تابستان همین سال دوستی از دیار فرانسه که با پول دریافت معاش تدریس زبان فرانسوی برای آلمانی ها در مدرسۀ عالی شبانۀ هامبورگ زندگانی را میگذرانید ، کار دیپلومش را در بارۀ کریستا ولف   Christa Wolf و آثار وی می نگاشت . من هم همیشه وقتی  به کلبۀ دانشجویی اش در هامبورگ آلمان که ساکنان بومی اش آنرا  در تابستان زیباترین شهر جهان میدانند سری می زدم و او را کنار کمپیوترش با آثار این نویسنده مصروف  می دیدم، در مورد شناخت بیشتر ازکریستا ولف کنجکاوتر می شدم . آری، در ین شهر بندری، که  اگر کسی  در یکی از روز های آفتابی این فصل، کنار دریاچۀ "الستر" Alster  وی حتی یکبار هم قدم زده باشد، با هامبورگی ها همنوا خواهد ماند، دوست خوبم و من ، ساعت ها،  روز ها و هفته را از کریستا ولف می خواندیم و می گفتیم.

 بدینگونه در  زمانی، که جنگ سرد هنوز شیوۀ کردار و پندار “دموکراسی” غرب را نیز در مهارش داشت، کریستا ولف به عنوان یک نویسندۀ مطرح “بلوک شرق”، در دانشگاه های معتبر آلمان فدرال، موضوع بررسی و پژوهش استادان و شاگردان قرار گرفته بود.

در آنوقت دیوار برلین که کسانی او را دیوار ضد فاشیستی  وحصاری مقابل امپریالیسم می نامیدند  و مردمی هم او را دژی در برابر حس آزادی خواهی ذاتی بشریت؛ و هنوز یک شهر را با خانواده هایش از هم جدا می نمود، برلینی های سمت غرب ، با تکبر و غرور، شهروندان برلین شرق را “آنسویی” ها می خواندند.  این نخوت و بزرگ منشی بیمار گونه با تبلیغات وسیع دستگاه های سازماندهی گشته و رهبری شده در نظام "مردم سالاری" سرمایه از یکسو و تشدید ایجاد ترس و وحشت در برابر دشمنان سوگند خوردۀ زحمتکشان در سیتسم "عدالت اجتماعی" از طرف دیگر ، خود سانسوری را چنان گسترده ساخته بود  که کمتر اثری ازشاعران و داستان نویسان شرق در غرب یا برعکس به چاپ می رسید، مثل اینکه هر دو نظام، از واقعیت یکدیگر در هراس می زیستند.

آری، در چنین دورانی، کریستا ولف از شمار همان کمتر فرهنگیانی بود که جهان غرب او را به مثابه یک نویسندۀ معتبر پذیرفته بود و کتاب هایش را بنگاه های نشراتی آلمان فدرال نیز به چاپ می رسانیدند.

کریستا ولف متولد  ۱۹۲۹ میلادی در پولند کنونی که بیشترین زمان عمرش را در برلین بسر برده است و پس از گونتر گراس مهمترین شخصیت ادبی معاصر آلمان  شمرده می شود، یکی از چهره های مورد اختلاف ادبیات این کشور می باشد.

وی که زیر نام  “مارگریت” مدت چهار سال  با سازمان جاسوسی ٱلمان شرق همکاری داشت و برای مدت چهل سال از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۹ میلادی عضو حزب سوسیالیست جمهوری دموکراتیک آلمان و همچنان چهار سال از ۱۹۶۳  تا  ۱۹۶۷ میلادی نامزد کمیته مرکزی این حزب بود، از مخالفان جدی وحدت دو آلمان بشمار میرفت و یکی از امضاء کنندگان فراخوانی بود که  این اتحاد را “حراجی ارزش های مادی و اخلاقی” جمهوری دموکراتیک آلمان می دانستند.

کریستا ولف پس از وحدت آلمان به عنوان الگوی نویسندگان متعهد به سوسیالیسم و کشور جمهوری دموکراتیک آلمان، موضوع بحث  جنجال برانگیز  ادبی در حلقه های فرهنگی اروپا به ویژه جمهوری فدرال آلمان قرار گرفت.  بیشتر منتقدان ، وی را به عنوان نمایندۀ نویسندگان  یک سیستم  شکست خورده و وابسته به سازمان اطلاعات  زیر محک ارزشیابی های خویش قرار دادند. کریستا ولف پس از مطالعۀ چهل و دو دوسیۀ موجود در بارۀ “مارگریت” ، طی نوشتۀ زیر عنوان یک اطلاعیه  Eine Auskunft در روزنامۀ برلینی Berliner Zeitung دربیست و یکم جنوری سال   ۱۹۹۳  میلادی ابراز داشت که بر پایۀ این مدارک، خودش نیز زیر پیگرد وزارت امنیت کشوری بوده ، تلفون و خانه اش استراق سمع می گردیده، کتاب هایش پیش از چاپ کنترول  و نامه هایش باز و خوانده می شده است.

هدف ازین مناقشه های ادبی  که در مورد کریستا ولف جریان داشت، تنها خود این نویسنده هرگز تلقی نمی گردید، بلکه تحلیل و نقدِ ادبیاتِ فرهیختگان یک سیستم شمرده می شد که اینک نمی توانست از خود دفاع بنماید. پیروزمندان نظام غرب با طرح نمودن نظریۀ “اندیشه و قدرت”، از هنرمندان، شاعران و ادیبان جمهوری دموکراتیک آلمان، خواهان سازگاری با گذشتۀ خویش بودند.این سازگاری با گذشته اما در بیشتر موارد، جزء انتقاد از تاریخ ، زندگینامه و فعالیت های فرهنگی سابق چیز دیگری بشمار نمی رفت.

اولین کتاب کریستا ولف زیر نام "نوول مسکوی ها" Moskauer Novelle در سال ۱۹۶۱ انتشار یافت. وی درین داستان کوتاه ، عشق یک خانم پزشک اهل برلین شرق را با یک ترجمان روسی بیان می دارد.

کریستا ولف در "شهر فرشته‌ها" Stadt der Engel  آخرین کتابش که در سال  ۲۰۱۰  میلادی به چاپ رسیده است، با دیدگاهی کم و بیش خصوصی وشخصی بیان می دارد که روند تحول و تکامل ، نمی تواند هویت فرهنگی گذشتۀ کسی را به عنوان پشتوانۀ زندگی و فعالیت های ادبی حال و آیندۀ وی زیر سؤال قرار بدهد.

وی درین کتاب افزون بر ترس و وحشت از عواقب جهان سرمایه داری همچون فقر سیاه پوستان و جنگ اول عراق، باورمند بودن خویش به آرمان سوسیالیسم را با مهارت معروف ادبی اش بازتاب داده است.کریستا ولف به هدف های بشردوستانۀ سوسیالیسم آرمانی خویش  همچنان باورمند می باشد .

 نتیجۀ گفتگوها وجدال در مورد کریستا ولف و آثارش تا کنون، فراسوی همۀ ابعاد دیگر این  مباحثات ، که بیشترین ارزش فرهنگی را  نیز شاید دارا  گردد،  گسترش مناقشه در مورد ادبیات و تمدن عصر مدرن از آغاز سدۀ بیستم تا حال حاضر شمرده می شود.

بنا به باور منتقدین،ٱسمان قسمت شده  Der geteilte Himmel ، که فلمی نیز به همین نام ازو ساخته شده است،  معروف ترین اثر کریستا ولف به شمار می آید.این رمان، عشق ریتا Rita و مانفرید Manfred را به یکدیگر در زمان اعمار دیوار برلین  بیان می دارد  و جدا ساختن انسان های یک شهر را از همدیگر. دراخیر این داستان ، ریتا با وجود کوشش زیاد، نمی تواند مانفرید را به عودت در ٱلمان شرقی متقاعد نماید و خود نیز که نمی خواهد در غرب بماند تنها و بدون عشقش به شهر هاله Halle  در جمهوری دموکراتیک آلمان بر می گردد.

الگوی طفولیت Kindheitsmuster  ، یک روز در سال Ein Tag im Jahr ، کاساندرا Kassandra ، سانحۀ اخلال  Störfall ،آنچه می ماند Was bleibt ، در هیچ  مکانی . هیچ کجا Kein Ort. Nirgends ، ملموسLeibhaftig. ، میدیا. آواها Medea. Stimmen ، میل به معروف بودن Die Lust, gekannt zu sein ، تأملی در بارۀ کریستا .ت Nachdenken über Christa T ،  خیابان اونتر دِن لیندن   Unter den Linden و با نگاهی دیگر Mit anderem Blick   از جملۀ آثار معروف دیگر وی می باشند.

کرسیتا ولف  که با وجود اخذ مدال ها و جوایز زیاد ادبی همچنان یکی از چهره های هنری مورد اختلاف در میان فرهنگیان باقی مانده است، به باور عده یی،  یگانه کسی تلقی می گردد که سزاوار گرفتن جایزۀ ادبی نوبل در حوزه فرهنگی زبان آلمانی را در حال حاضر دارا می باشد.

 

رویکرد ها:

برای نگاشتن این مطلب، ازین  دو منبع نیز استفاده گردیده است:

۱ـ               Es geht nicht um Christa Wolf. Der Literaturstreit im vereinten Deutschland, Thomas  Anz, Fischer Verlag, Frankfurt am Main,1995

۲ـ               Marcel Reich-Ranicki, Ohne Rabatt, Über Literatur aus der DDR, dtv verlag, München, 1993      

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

جیلانی لبیب

جهان هنر و ادب


مارسل رایش رانیسکی

 

دوست گرانمایه و دیرینه ام  ذکریا عبدالله، که پیوسته  با چکامه های  جاویدان دیگران و اشعارهرگز  نسرودۀ زندگانی خویش، درسیاه ترین سالهای اندوهگنانۀ سرنوشت ساز وطن، جستجوگر روزنه یی بسوی  روشنی ها بوده است، پیش از بازگشت آخرینش به میهن جنگزدۀ مولوی و جامی، از نیاز آشنایی  بیشترفرهنگیان کمتر مسلط به زبان های دیگر کشور، به فرهیختگان جهان هنر و ادب غرب سخن گفت و از آنجمله ده تن را نیز نام برد. من هم در قهوه خانۀ که هر از گاهی آنجا بیاد وطن می نشستیم و از حافظ و انصاری ، گویته و ریلکه میگفتیم و می شنودیم،  وعده دادم که اگر فرصتی میسر گردد، تا حد توانم چنان شود.

من معرفی مارسل رایش رانیسکی را به عنوان سرآغاز برگزیدم، زیرا شاید در نوشته های بعدی نیز از وی نامی برده شود و  همچنین از ٱغاز نقد ادبی ٱلمان با لیسینگ   Lessing  در سدۀ هیجدهم میلادی تا کنون کمتر کسی وجود داشته است که نوشته هایش به میزان نگاشته های رانیسکی   Marcel Reich-Ranicki  مورد توجه نویسندگان و خوانندگان ادبیات ٱلمانی قرار گرفته باشد. رانیسکی یکی از معروفترین و پرماجراترین چهره های نقد ادبی معاصر در آلمان بشمار می رود.

در شمارۀ چهلم سال۱۹۹۳ میلادی خویش مجلۀ هفتگی" شپیگل " آلمان عکس مونتاژ شدۀ را روی جلدش به چاپ رسانیده بود، که در آن رانیسکی، معروف به پیشوای ادبیات آلمان،همانند یک سگ، کتابی را با دندان از هم میدرید. البته که الهام اصلی تصویر مونتاژ شدۀ رانیسکی  Ranicki همان شعر معروف گویته می باشد که در جایی از آن سروده است:

بزنید و بکشیدش این سگ را، او هم یک منتقد است : Schlag tot, den Hund! Es ist ein Rezensent

 رانیسکی توانسته است  بیش از هر منتقدی، ارزش یابی کتاب را به ویژه در حوزۀ کنونی فرهنگ زبان و ادبیات آلمانی یعنی سویس، اطریش و آلمان مردم پسند گرداند و در جهت یابی مطالعه کنندگان کتاب درین کشور ها، تأثیر پذیر واقع  شود. وی پس از جنگ دوم جهانی، به دلیل ٱلمانی بودن نام خانوادگی خود از ”رایش” صرف نظر کرد و لقب  “مارسلی رانیسکی” را انتخاب نمود. رانیسکی در برنامه های تلویزیونی “ادبیات درحلقۀ چهار” با سه تن عضو ثابت به شمول و رهبری خودش به عنوان مجری و یک مهمان که بیشتر یک نویسنده یا منتقد ادبی بود، چهار کتاب تازه به چاپ رسیده  به زبان آلمانی را مورد بحث و غور ادبی قرار می داد. چه بسا که پس ازین نقد ادبی، کتابی به زودترین فرصت پرفروش و نایاب می گردید و یا اینکه مدت ها در قفسه های کتابفرشی ها همچنان دست نخورده باقی می ماند. طی این برنامه که میان سال های ۱۹۸۸ و ۲۰۰۱ میلادی  به نشر می رسید،  مجموعاً ۳۸۵ اثر مورد گفتگو و نقد ادبی قرار گرفتند. رانیسکی به اضافۀ کتاب های در باره یی تئوری های نقد ادبی همچون کسی که می نویسد، بر می انگیزد،wer schreibt    provoziert  و میان دیکتاتوری و ادبیات      Zwischen  Diktatur und Literatur  و...، بررسی آثار توماس من  Thomas Mann، ماکس فریش  Max Frisch، هیلده شپیل  Hilde Spiel، هاینریش بُل  Heinrich Böll، مارتین والزر  Martin Walser، گونتر گراس  Günter Grass و زنگینامه ها، مجموعه آثار ی را که وی شاهکار عمر Magnum Opus خود نام گذاشته ، نیز به چاپ رسانیده است.  این گنجینه به پنج بخش، رمان ها،داستان های کوتاه، نمایشنامه ها، مقالات و اشعار تقسیم بندی شده ، در  پنجاه جلد و پنج دفتر ضمیمه، گنجینه یی می باشد بی نظیر از ادب وهنر حوزۀ فرهنگی زبان  آلمانی از آغاز تا امروز.

 

 

 رانیسکی منتقدیست بی تعارف ، با قاطعیتی صادق و صمیمی. رانیسکی زادۀ ۱۹۲۰ میلادی ، تبعیدی حصار وارشاو توسط فاشیسم ٱلمان که زمانی اندیشوار کمونیسم ، مدتی پس از جنگ دوم جهانی تا ٱغاز محاکمۀ سیاست مداران یهودی در بیشتر کشور های اروپای شرقی، قونسول کشور پولند در لندن بود ، از سال میلادی ۱۹۵۸ میلادی  به اینطرف دوباره درٱلمان زندگی می کند، سرگذشتی دارد پر از فراز و نشیب.

تیلمین ینس Tilman Jens روزنامه نگار آلمانی، پسر زبان و ادبیات شناس معروف والتر ینس  Walter Jens، در سال ۱۹۹۴میلادی رانیسکی را متهم ساخت که وی در مدت همکاری اش با سازمان جاسوسی لهستان، مخالفان  مهاجر جلا وطن را با بهانه های جعلی  به برگشت درپولند فرا خوانده است و شماری ازین عودت کنندگان توسط رژیم کمونیستی آن کشور به اعدام محکوم گردیده اند. رانیسکی این اتهام به همکاری در قتل را دروغ محض خواند و عدۀ هم به دفاع از وی برخواستند

رانیسکی با  بیان اینکه ادبیات تا حالا هرگز نتوانسته است از  جنگی جلوگیری بعمل ٱورد ، می افزاید که ما بیش از همه باید جامعۀ انسانی و عواقب ٱنرا بدون موجودیت ادبیات پرسش گونه برای خویش مجسم سازیم تا برعکس ٱن. از نظر رانیسکی شرایط خفقان و زمان سانسور می تواند هم برای نویسنده و هم برای خواننده عصر اعتلای ادبیات نیز باشد. نویسنده در چنین حالتی مجبور می گردد تا با واژه های هر چه دقیقتر  و استفادۀ بیشتر از ابزار هنری ، گفتنی هایش را در اثر ادبی بنگارش درٱورد با درک این نکتۀ عمده که هرچه نوشته اش شیواتر و رساتر باشد ، حلقه های بیشتری به گروه خوانندگان اثرش می پیوندند. خواننده هم در چنین وضعی بین واژه ها و سطر ها را کنجکاوانه تر مطالعه می نماید تا ٱنچه را که می جوید، بیابد. این نکته را اما رانیسکی به هیچ عنوانی ترجیح  شرایط زمان سانسور بر اوضاع صلح وٱزادی تلقی ننموده است.

تعیین موضوع اثر ادبی ، بدون اینکه ٱزادی نویسنده  یا تعریف تعهد تعیین گردد ، بیشتر از همه برای رانیسکی انسان ، رنج انسان و عشق به انسان می باشد . وی با محدودیت ٱزادی در انتخاب موضوع  اصولاً مخالفت می کند  ; رسالت نویسنده را در شرایط خاص جامعه یی و احوال سردچار به ٱن  نادیده نمی گیرد  و خموشی وی را در چنان زمانی زیر سؤال قرار می دهد ، با تأکید بر این مسئله که نویسندگی با گزارشگری کمتر سر و کار دارد .

رانیسکی با اتکا به حسن انتخاب و توانایی قضاوت درست و قاطعانۀ منتقد، یادٱوری می نماید که یکی از پایه های معیار وی جالب یا خسته کن بودن اثر ادبی بر اساس انتقال احساسات بدون واسطۀ او می باشد و دلیل های ضروری نقدش بر همین تهداب بعداً گردٱوری و منسجم می گردند. با وجود اینکه مقیاس و هنجار معینی برای نقد ادبی تعریف نگردیده است ، رانیسکی داشتن یک قاعده یی معیاری را که با ٱن قضاوت درست ادبی میسر است ، ضروری می داند و باور دارد که این راه و روش را هر منتقد خوب در مرور زمان برای خویش  ایجاد و تعیین می کند .

از ٱنجاییکه اثر ادبی با همه خصوصیت های سرگذشت نگارانۀ نویسنده اش و با همۀ تبارز احساس و بازٱفرینی واقعیت از دید فردی شخص نگارنده و استعداد و خلاقیتش با چاپ و پخش مال همه میشود ، رانیسکی بدین عقیده است که خواننده باید بصورت جدی تر ٱن مورد نظر گرفته شود تا وقت کمی را که در مطالعه می گذراند ، به هدر نرود .

از نظر رانیسکی یک اثر ادبی باهمه محتوای خوب و دلپذیر ، اگر خواننده را با خود نبرد ، به زودی موجب دلزدگی وی میشود  و این خواست هیچ نویسندۀ نیز نمی باشد . جلوگیری از چنین حالتی تنها با همگامی فرم و محتوی میسر می گردد ; به فرم و محتوی هرگز نمیتوان از دیدگاه تجریدی نگریست .

وی حتی برای نگارنده پیشنهاد می نماید که با مساعد ساختن شرایط قرائت اثر خود در یک جمع کتابخوان و کتابدوست و با درک احساس خستگی و کم علاقگی ها، امکان بازنگرش نگاشته های ش را برای خویشتن  پیش از پخش و نشر ٱن فراهم گرداند.

رانیسکی منتقد ، هدف کارش را در نقد ادبی بصورت خلاصه، افزایش ادبیات برتر و خوانندگان برتر قلمداد مینماید . همین و بس .

 

 

 

 

 

 

           

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/٢٥ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب