نجوا
سرودِ شعر و ادب

 

افغانستان در سال ۱۹۸۲ میلادی از یونسکو سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به ملل متحد تقاضا نموده بود تا منار جام در غور ، تندیس های بودا در بامیان ، حوزۀ باستانی آی خانم در تخار و ساحه یی باستانی شهر هرات را در فهرست آثار فرهنگی جهان جای دهد . از آن شمار منار جام در سال ۲۰۰۲میلادی و دره یی بامیان با جایگاه  تندیس های ویران شده یی بودا در سال  ۲۰۰۳  میلادی به حیث آثار فرهنگی جهانی پذیرفته شدند.

 

 

جیلانی لبیب

 

گنجینه های جهان- میراثِ بشریت

 

درۀ بامیان

افغانستان

 

وقتی از بامیان می گوییم از سرزمینی یاد می نماییم  با تاریخ چندین هزار ساله یی پر از شکوه و جلال آبداتی، سرشار از نشانه های عظمت و نماد های اسطوره یی و حماسه یی . زمانی از بامیان نام میبریم ، در باره یی خطه یی  سخن میرانیم که همیشه در محراق زمانه ها ، منطقه یی بوده است برای خویشتن یابی، کنار طبیعتی زیبا در دره یی والا و مرز و بومی با تندیس های فراوانش، تداعی گر بودا و آیین بودایی در جهان.

مردم "سرزمین نور" همچون همه جای آریانا ویج با سکندر رزمیده اند؛ چنگیز اینجا همچون در سراسر خراسان زمین، از کشته پشته ساخته و موتی جن پسر جغته و نواسۀ چنگیزمغول درخطۀ "مهرِ تابان" جان باخته است. بارها و دیگر بار درین مرز و بوم تاخته ، غارت برده و بر مردم بومی بامیان جفا روا داشته اند. اما جهان  همواره وپیوسته تنها  نظاره گر باقی مانده و تاریخ با نگاشتن گاهی چند سطر، واقعه نگری بسنده کرده است.

به تاریخ بیست و شش فبروری سال ۲۰۰۱ میلادی، شورای رهبری، شورای علما و دیوان عالی ، ستره محکمۀ طالبان، به پیروی از فتوای ملا محمد عمر رهبر خویش ، فرمان  تخریب تمام آثاری را که به تعبیر آنها "غیر اسلامی" بود صادر کردند. دو تندیس بودا در بامیان و تمامی مجسمه های تاریخی که در موزه های کابل و دیگر شهرهای افغانستان نگهداری میگردیدند، نیز می بایست برهمین مبنا نابود می شدند.

آری ، "صلصال" و "شهمامه" یی بامیان باستان که  چندین سده غارت، ویرانی و انهدام پی در پی را با کنده و تبر و شمشیر متحمل شده بودند، با انفجار باروت از قلب کوه بیرون  کشیدند و فرو ریختند. چنین بود که روز نهم مارچ سال ۲۰۰۱ میلادی، بعد از برگزاری نماز جمعه، طالبان به روی مجسمه های بودا، آتش گشودند. پس از دو شبانه روز  سوختن و افروختن در شامگاه یازدهم مارچ، از "صلصال" و "شهمامه" یی ۱۶۰۰ ساله، تنها دو حفره یی به ارتفاع ۵۳ و ۳۵ متر در دامنه هندوکش مرکزی افغانستان باقی مانده بود که غمگنانه گرد و غبار بیداد روزگار را در قلب خویش فرو میبلعید. قبلاً طالبان از نقاط مختلف افغانستان توپ، تانک، مسلسل و مواد منفجره را  به بامیان، شهر پیکره های تاریخی بودا آورده بودند. نابودی تندیس هایی که بیش از هزار سال بر پاهای خود ایستاده بودند، کار ساده ای نبوده است و گفته می شود که "خنگ بت" و "سرخ بت"، یک هفتۀ تمام زیر مواد انفجاری و اسلحه سنگین طالبان میسوخته اند.

  پیش ازین نیز، پیکره های تاریخی بودا ، ضربه های فراوان دیده بودند:

مسلمانان عرب اولین باردر زمان حجاج بن یوسف بربامیان تسلط یافتند و تعداد زیادی ازمعابد و مجسمه های آنها با زیورآلات واشیای قدیمی را به غنیمت بردند.آنها معبدطلایی بیت الذهب وروکش طلایی صورت پیکره های بامیان را ازبالای پیشانی بطرف پایین تراشیدند ، تا ازحالت بت بودن خارج شود. چنگیز خان مغول در سال ۱۲۲۲، اورنگزیب در سال ۱۶۸۹ و عبدالرحمان خان در سال ۱۸۹۲ میلادی، هر یکی به نوبۀ خود برای نابودی این دو تندیس تلاش  و بر پیکر آنها صدمه هایی وارد کردند، در جریان جنگهای داخلی مجاهدین افغان در آغاز دهه نود میلادی نیز مجسمه های بودا، از آسیب مصون نماند.

این دو پیکرۀ بزرگ بودا، زمان امپراتوری کوشانیان، در سده های نخست تا پنجم میلادی،  در دل صخره های کوهپایه های دره تاریخی بامیان ساخته شدند. مجسمۀ ۳۵ متری کوچکتر در سال ۵۰۷ میلادی و تندیس ۵۳ متری بزرگتر در۵۵۴ میلادی . بنا بر روایاتی مجسمۀ ۳۵ متری بودا درقرن دوم و بت ۵۳ متری بودا دربین سده های دوم وسوم میلادی ایجاد گردیده است.

"خنگ بت" یا شهمامۀ سی و پنج متری و "سرخ بت"  یا صلصال پنجاه وسه متری،  بزرگترین تندیسهای بودا و بلندترین مجسمه های سنگی در جهان بودند. طاق های محافظ پیکره ها را، نقاشی های رنگی ِصورت های مردان و زنان بودایی، در حالت های ویژه یی و هریکی نمایانگر مفهوم خاصی، می آراستند. این تندیس ها با راهروهای متعدد به سٌمچه های، که اکنون در دل کوه به صورت مغاره در آمده اند، راه داشتند.

در اتاقها، که شماردقیق آنها معلوم نیست و به چندین صد می رسد، راهِبان بودایی سرگرم آموزش و نیایش بوده و به هزاران زایر همکیش، از سرزمینهای دور و نزدیک، موعظه می کرده اند. سٌمچه ها با شیوه ویژه ای در داخل تپه های بامیان کنده شده اند و سقف بسیاری از آنها منقش می باشد. به اساس آخرین یافته ها برای نخستین بار، بشر در نقاشیِ همین اتاقها که ۴۶ تای آن به عنوان ارزش های هنری تثبیت گردیده اند، از رنگ روغنی کار گرفته است.

"صلصال" و "شهمامه"،  درتمامی لغتنامه ها و آثارجغرافیایی و تاریخی بنام های سرخ بُت و خنگ بُت نیز معروفند. ساختن بودای بامیان چند سده را در بر گرفته است وهزاران استاد و معماربروی آن ها کار کرده اند. دراینوقت معابد وطاقهای مجسمه های بزرگ بودا دربامیان با بهترین پارچه های ابریشمی و پرده های زربفت مزین وقسمتهای برهنۀ هیکل۵۳ متری مثل دست وپا وصورت بطور کامل از ورق طلا پوشیده بوده است ، اما هیوان تسانگ سیاح چینی آنرا مجسمۀ فلزی و ازبرنج تصورکرده بود.  

آثار آبداتی زیر را یونسکو، سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به ملل متحد در فهرست امکنه یی میراث بشریت شامل نموده است:  

اول:

طاق های بت های  پنجاه وسه  و سی و پنج متری بودا از سده یی ششم میلادی و غار حومه یی آن که سنگ های تا اعماق نه صد متری اسکنه کاری شده اش با گچکاری و نقاشی های روی دیوار آراسته گردیده اند.

دوم:

شهر و قلعه یی ضحاک واقع در تقریباً هفده کیلومتری شرق مغاره های  حومه یی محل بت های بودا که در عصر غزنوی ها و غوریان ، میان سده های دهم تا سیزدهم میلادی، آباد گردیده است.

سوم:

باقیمانده یی قلعه یی کافری با حصار، برج ها و ارگ وی که  در حدود دوازده کیلومتری شرق محل “صلصال” و “شهمامه” قرار دارد.

چهارم:

بالاحصار  وشهر غلغله  که در بلندی های یک تپه ، معروف به تپه یی سرخ رنگ، وسط دره یی بامیان موقعیت میداشته باشد و میان سده های ششم تا دهم میلادی آباد گردیده است.

پنجم:

دره یی ککرک واقع در حدود سه کیلومتری جنوبشرق محل مجسمه های بامیان که دارای  بیشتر از یکصد غار ساخته شده یی بین سده های ششم تا سیزدهم میلادی می باشد ، با باقیمانده یی یک تندیس بودا و یک محراب دعای نقاشی شده از زمان امپراتوری ساسانیان.

ششم:

مغاره های دره یی فولادی که در حدود دو کیلومتری جنوبشرق جایگاه بت های معروف بامیان موقعیت دارد، به ویژه مغاره های یی مزین آن.

یونسکو، سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به ملل متحد در سال ۲۰۰۳ میلادی آثارآبداتی درۀ بامیان را در لیست آثار فرهنگی تحت خطر نیز ثبت نمود.  

ناگفته نباید گذاشت که بند امیر مسمی به عنوان اولین پارک ملی افغانستان ازجانب یونسکو گردیده است.   

بامیان دربٌنداهِش ، خلاصه یی از اوستای ساسانی و زند، بنام بامیکان یادشده است. واژۀ بامیان «سرزمینِ نور» یا «سرزمینِ مهرِتابان» معنی می دهد؛ بامیان درعهد سِلوکیان، سلسله یی از مقدونیان که پس از اسکندر در ایران باستان تشکیل شد وجانشین هخامنشیان گردیدند، از"پامی ین" به پامی زوس یا "پامیزار" تغییرنام داد ومناطق آنسوی بامیان- بهسود،غزنی و دایزنگی "پاراپامیزوس" خوانده شدند. بعداز سلوکیان در سدۀ اول میلادی زمان حکمروایی آشوکا، سومین پادشاه موریایی دین بودایی در منطقه نفوذ یافت وبامیان مرکزیت دین بودائی راپیدا نمود.

داستان "خنگ بت" و "سرخ بت" و یا به ضبط "یاقوت" در "معجم البلدان" خنگبد و سرخبد را به روایت "عوفی" در" لباب ا لالباب"، عنصری ، شاعر بلخی به نظم فارسی درآورده وبعد، آن حکایت را ابوریحان بیرونی زیرعنوان " حدیث صنمی البامیان" به زبان عربی ترجمه کرده است.

معنی لغوی “صلصال”  گِل خشکیده و گِل مخلوط با ریگ است و واژۀ “شهمامه” ترکیبی از دو لغت ”شاه “یا “شه” و “مامه” که از جمله در لهجه یی پنجشیری ها به  “مادر” اطلاق می گردد و آنرا میتوان “شهبانو” توجیه نمود. درافسانه های عامیانۀ مردم بامیان، صلصال به منزلت یک شاه بازتاب یافته است و شهمامه به مثابه ملکه و همسرش ...آری، بامیان زیباست و افسانه ساز و مردمش طبیعی وسخاوتمند.

آری ...همواره ، وقتی از بامیان میگویند و پیوسته ، زمانی از تندیس هایش، میراث فرهنگی بشریت، سخن برانند، ذهن زمانه های این سرزمین، سرنوشت اندوهبارش را، در خاطره ها اشک می فشاند و خواهد گریست.

پایان

 

 

 

رویکردها : 

۱- افغانستان در پرتو تاریخ، احمد علی کهزاد، مطبعۀ دولتی، کابل، دلو ۱۳۴۶، مقاله های صفحه های ۱۰۴،۲۲۵ ، ۲۳۶ و ۲۳۹.

۲- تاریخ افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی، چاپ دوم ، دنیای کتاب، تهران، ۱۳۶۳، ص ۹۱، ۶۸۷ و ۷۳۵. 

 

۳- تاریخ ایران بعد از اسلام، عبدالحسین زرین کوب، چاپ چهارم، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۶۳، ص ۱۶۹ و ۵۶۹ .

۴-  فرهنگ فارسی، دکتر محمد معین، جلد پنجم، چاپ هشتم، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۱،  ص ۲۸۴ و ۷۹۲.

۵-  ویکی پیدای آلمانی و انگلیسی .

۶-  صفحۀ انترنیت بی بی سی به زبان فارسی، اخبار مربوط به بت های بامیان.

   

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳۱ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ]

 

جیلانی لبیب

 

خانقاه دل

 

با هیبتی که عشق ، ازو توشه میگرفت

با نکهتی که عطر فضا غصه می زدود

شام بهار دهکده ام ، می ربود مرا

بر اوج تخت تپۀ پر قصه میشتافت

 

با بوس آتشین لب آسمان شهر

با شوکت لهیب گذرگاه رنگ نور   

ناز غروب روز، هوس می پراکنید

شوق شکیب هر رگ شب، چهره می گداخت

 

اشک زلال چشمۀ کوهی روانه بود

تارِ سرودِ  فصل به هر سو همی تنید

موج نشاط رود هری ، سبزه می شکفت

نور چراغ دور مصلا ستاره داشت

 

بر آستان دیر مناجات پیر ما

- درگاه بَست زنده دلانِ ترانه گو-

فانوس خانقاه دلم نغمه می فروخت

نقش هنر کمال دمِ غنچه می نگاشت

 

بر سر هوای حسرت یاری نمی گذشت

سرشار از طراوت هر لحظه یادِ پار

فردا نیاز دیگرِ چیزی نداشتم

گشت و گذار رنگ زمان وعده می شناخت

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

جیلانی لبیب

 

دختر شرقی

 

کجائی دختر شرقی، کجائی تا که در عشقت

نگاه تنگ بی مهر دیار سرد غربت را

ـ که جانفرساست ـ

دمی با شور و شعر و شوق بتوان دید

و ذهن واژه های حسرت و درد و محبت را

بینگاریم، بپنداریم

زبان و دل یکی باشند

 

در میعاد نور و آب

در پیمان سوز و ساز

گهی اوجی، گهی موجی ، گهی بالی

گهی یاری به هم باشیم

 

کجائی دختر شرقی که تا با هم

بدنیای پُر از پیوند غم با غم، که در هر لحظه مان روید

شمیم عطر تاک و توت و سنجد را بیفشانیم

و دست پرنیازم را به روی سینۀ مشتاق آمالت بیفشاری

 

نگاهم را بدانی

همچنانکه من رموز چشم مغموم ترا هر پرده می خوانم

بمالیم نوشدارویی به زخم آفتِ هجران

بجوئیم گنج اسرار دو عاشق را

ستائیم نغمۀ نی را

گشائیم فال کامی شاد

 

وکوچ روزگار فصل آتشخیز

دهد رنگی به دم از جویبار هستیِ دور دیار ما

 

بیا ای دختر شرقی، بیا تا آنکه در بندت

رها سازم مهار قلب محصور زمانم را

و بسپارم تن و جانم به آغوش سرود دلنواز تو

و بنگارم طنین نغمه های شاد وصلت را

 

بیا تا صبح پیمان امید افزا

پیام هستیِ امروز و فردا را

به شهر آرزوهامان

نوایی سر زنیم باهم

که تا وجدی ز آهنگی بپا خیزد

 

ترا در انتظارم، آی !

براهت لاله می کارم

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ]

 

جیلانی لبیب

 

عاشقانه

 

هنگامۀ غروب

وقتیکه آفتاب ز لب های پشت بام

پرواز می نمود

گنجشک  مست رقص بر سر دیوار، چیده بود

تا آخرین دانۀ دامان سبزه را

من در هوای تو و نور کوهسار

شامانه می زدم

جام زمانه را

 

تو دختر سلالۀ هر قصه یی ز عشق

عنوان فال هر چکامۀ تنهائیم بُدی

افسون اختران نظرباز و شب نواز

یک لحظه ناز چشم ترا هم نداشتند

 

من در سپیده دم

وقتی هنوز کوچۀ رؤیا ره تو بود

ایوان خانۀ تان بوسه خواه صبح،

در آستان عطر سحر خیزِ نغمه جوش

پُر می شدم ز روز نو و آرزوی نو:

می بینمش دگر،

شاید که آنچه دلم راست،بشنود

تا عصر می رسید

هنگامۀ غروب

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

افغانستان در سال ۱۹۸۲ میلادی از یونسکو سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به ملل متحد تقاضا نموده بود تا منار جام در غور ، تندیس های بودا در بامیان ، حوزۀ باستانی آی خانم در تخار و ساحه یی باستانی شهر هرات را در فهرست آثار فرهنگی جهان- میراث بشریت جای دهد . از آن شمار منار جام در سال ۲۰۰۲میلادی و دره یی بامیان با جایگاه  تندیس های ویران شده یی بودا در سال  ۲۰۰۳  میلادی به حیث آثار فرهنگی جهانی پذیرفته شدند. یونسکو گفته است زمانی ساحه یی باستانی شهر هرات را به عنوان آثار فرهنگی جهانی می پذیرد که جادۀ کنار منار های مصلای هرات ، برای رفت و آمد موتر ها دیگر مورد استفاده قرار نگیرد و از اعمار ساختمانهای بلند و جدید در قسمت هایی از شهر قدیم هرات و مناطق مشرف بر آن جلوگیری شود. یونسکو افزوده است  در صورتی که مقامات محلی هرات موفق به ممیزی و وارسی ساخت و ساز بنا های جدید در این شهر گردند در تصمیم خود تجدید نظر خواهد کرد.

قابل یادآوریست که بخش اول این نوشته، ترجمه ایست از کتاب Jan Mydral به زبان آلمانی بنام  Kreuzweg der Kulturen  با اسنادی که به احتمال زیاد برای بار نخست در دسترس فارسی زبانان قرار می گیرد. این کتاب که در اصل به زبان سویدنی زیر عنوان kulturers korsväg  نگاشته شده، به بیشتر زبان های زنده یی برگردانی گردیده است.

 

جیلانی لبیب

گنجینه های فرهنگی جهان

 

منار ها و مصلای ساحۀ باستانی هرات

افغانستان

 

هیچ کسی نمیتواند ادعا بکند که  یک اثر هنری، یک ساختمان معین و یا یک شهر، بهترینِ هم مثلانش درسراسر دنیاست. چنین سخنی خلاف انسانیت و هنر دوستی خواهد بود و یک نوع آرمان گرایی نادرست و مطلقیت بخشیدن به هنر. اما حق داریم  بگوییم که یک اثر هنری ، یک بنا و یا یک شهر در شمار بهترین های تمام دنیاست، زیرا زیبایی متغییر ، متفاوت و با گوناگونی اش انسانیست. منطقه ها و شهر های کمی برایم از شمار زیباترین هایند: ستکهلم، شهری که ٱدم می خواهد همیشه آنجا برگردد از زیباترین هاست و شهر خرمایی رنگ گِلیِ کوردوبا یا قرطبه، لنینگراد (سن پترزبورگ امروزی) واقع در سواحل دریای بالتیک  با جاده های شفاف و روشنش از زیباترین شهر های جهانست در شفق  تابستان، نیویارک در خزان با سرک های نمناک آبگینه گون وپر ازدحامش، برگ های سرخرنگ  بر زمین افتاده یی درختان  پارک های او، دریای هودسن   Hudson مِه آلودش  با لمس مشام  شهری یی وی و هرات. زیبایی های هرات را هر کسی که پس از عبور دشت ها وارد آن می شود  و چمن های سرسبزش را با آثار آبی رنگ سر بفلک کشیده یی دوران تیموری او می نگرد، در سینه اش لمس می کند . ظهیرالدین محمد بابرفاتح هند در خاطراتش نگاشته است: ”تمام جهان متمدن شهر دیگری همچون هرات نمی شناسد.” آری، کسی که هرات دوران یکصد ساله یی تیموریان را یکبار دیده بود، با همه یی غنای هندوستان، نمیتوانست این شهر را فراموش بنماید.

هرات  شهریست رؤیایی ، رؤیایی که واقعیت دارد. هرات شهریست باستانی، معروف و مورد اختلاف. زمانی که اسکندر مقدونی، فاتح هخامنشیان  جهت دیدار منطقه های تازه بدست آورده اش ازینجا میگذشت، هرات شهری بود کهن. وی بنیاد یک شهر”الکساندریه” را اینجا هم گذاشت و به دنبال تاریخ جهان روان گشت، اما هرات همچنان باقی ماند و زندگی را در خود پرورد.... هرات بار ها زیر تسلط دیگران درآمده، با خاک یکسان گردیده و از سر آباد شده است. جاده های هراتِ  که زمان یادبودش در اوستای زردشت ، شهری کهن و دارای سنت ها و رسم و رواج ها بود، مثل همیشه پُر جوش و خروش و زندگیست.

فاتحان هرات، سد ها  را تخریب نمودند، چشمه ها را بستند، آبراه ها را  ویران ساختند  و کاریز ها را مسدود نمودند، اما هیچ کسی نتوانست  این دره یی هریرود را به  دشت تبدیل کند. هرات با وجود  همه یی جفا ها، مرکز اداری و اقتصادی یک ولایت زراعتی غنی و مرفه  باقی ماند. از دیرینه های دور اینجا مرکز تقاطع راه های بازرگانی بوده است. با تغییر هر فاتحی بر مقام و منزلت هرات افزوده شد و بر خرابه های شهرِ بار دیگر ویران گشته ، “آریانا” دوباره اعمارو آبادتر گردید. هرات دورانی مرز فرهنگی، اقتصادی و علمی  یک حوزه یی بزرگ بود.....

بر اهمیت هرات پس از پیروزی اسلام برین شهر  به عنوان یک دژ مستحکم مذهبی و فرهنگی افزوده گشت. مهاجرت ها و امپراطوری ها بر دفتر کهن تاریخ این منطقه رقم خورده است.هرات اما همچنان شهری باقی ماند که بود: غنی، فرهنگی و مرفه.

هراتیان ، جهاندیده اند و جهانی می اندیشند. دانشمندانش  با همۀ دنیا سر و کار داشته اند ودارای دوستانی بودند از سراسر گیتی.....

هرات  شهری بوده است با مدارا و پرقدرت با فرهنگی شکیبا و بردبار. مسیحیت نسطوری     Nestorian  درین شهر دارای اسقف جداگانه یی خود بود، بدون هیچگونه تعقیب و پیگیری یی. یگانه مسؤلیتش پرداخت مالیه بود  و بس.....

زمانی که انگلیس تخریب منارهای هرت را به تصویب رسانیده بود، یاتیس Yates یکی ازمسؤلان اصلی عمل این کار چنین نوشت: ”ازین زیبایی ها برای نسل های آینده  تنها یک خاطره باقی خواهد ماند.” در خزان ۱۸۸۵ میلادی به فرمان مؤکد ملکه یی انگلستان بایستی مصلا های هرات  را ویران مینمودند و یک برج و بارو جایگزین آنها میشد.صاحب منصبان انگلیس هولدیش Holdich و پیکوک   Peacock  مسؤلان انجام این عمل بودند.  هولدیش و پیکوک به تاریخ  هشتم نوامبر همان سال  گزارش دادند:

 ” عملیات موفقانه  انجام پذیرفت ، مصلا و مدرسه منفجر گردیند.”

 اما انگلیس هرگز  نتوانست هرات را “بریتانوی” بسازد. “۱

ٱری، افسران نظامی انگلیسی اطراف شهر هرات تا ششصد قدم همه یی دیوار ها را ویران کردند و درختان را از ریشه برکندند.آنها  مسجد و مصلای هرات را که بیرون از حصار بود، به این توهم که روس ها توپ های خویش را بر سقف آنها بالا مینمایند و  شهر را زیر آتش می گیرند، به زور باروت و نقب با خاک یکسان ساختند. ۲

بدیگونه مصلای هرات را که  بیانگر فرهنگ و تمدن چندین دوران و نشاندهنده یی صنعت  و هنر مهندسی عصر های گوناگون آن بود، ویران واین شهر هرات باستانی را از زیباترین میراث تاریخ پر جلالش محروم کردند.

محمد یوسف در کتاب عین ا لوقایع ، چاپ مشهد ۱۳۳۴ هجری قمری در صفحه یی ۲۳۶ مصلای هرات را بدینگونه توصیف نموده است: “این مصلای هرات که به تصویب امنای انگلیس ویران شد، اول بنای معظم و عالی صفحات مشرق زمین بود که نردبان فکر و خیال به پایه یی آن منتهی میشد و غرفات مسجد و ایوان مقصوره یی آن را با کاشی های آبی و سبز منقش کرده بودند، بطوری که اکنون هیچ استادی تدبیر فن آن را ندارد و هیچ معماری تصور نفیسش را نمی تواند و اصل  بنیاد پنج مصلی بود، هرکدام از عهدی بقرار تفصیل یادگار بود.

مصلای اول را ملکان غور که به سلاطین کرتیه معروفند بنا نهاده اند، مصلای دوم را امیر تیمور کورگان ساخته بود، مصلای سوم یادگار سلطان حسین بایقرای است، دو مصلای دیگر را شاهرخ و سلاطین ازبک بنا نهادند و سلاطین اول صفویه به اتمام رسانیده بودند و به هر یک از آن مصلی ها صحن و ایوان و گنبدی با دو مناره مرتفع تعبیه شده بود، اما یک مصلی که از امیر تیمور کورگان بود، ایوان و غرفاتش در عهد سلطان حسین صفوی شکست یافته بود که آجر آنرا آورده، چهارسوق و حوض هرات را ساخته بودند.”

میر عبدالکریم بخاری که مصلی را از نزدیک به چشم خود دیده است در وصف آن چنین می نگارد: ”مصلی از هر جهت خوب حفاظت شده، قبه یی آن به بلندی به اندازه یی گنبد عثمانیه (مسجد نور عثمانیه) در قسطنطنیه (استانبول امروز) است و سقف آن از گل و برگ و نقشه های طلایی و لاجوردی و کاشی کاری پوشیده شده است.” ۳

بنای مصلای هرات که نُه منار داشت در شمالشرق شهر قدیم هرات و متصل به قسمت غربی  شهر نو موقعیت دارد. امیر علی شیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا ، یک جامع و شفاخانه یی بزرگ با یک مدرسه و خانقاه نیز بنام اخلاصیه درین ساحه تأسیس نمود. اکنون مزار سلطان حسین میرزا درآنجاست و آرامگاه گوهرشاد بیگم با فرزندانش بایسنقر میرزا و جوگی میرزا در داخل گنبد سبز امیر علی شیر نوایی نیز در همینجا به خاک سپرده شده است.

و  سپس تخریب و ویرانی مصلی و بنا های ساحه یی آنرا توجیه گونه چنین درج دفترکارروایی پادشاه وقت  نمودند :

اعلیحضرت ضیأالملته والدین امیر عبدالرحمن خان بنا به پاره یی ملحوظات و مصالح مملکتی و ایجاب وقت از موقعیت و موجودیت آن صرف نظر نمود تا به وضع فعلی درآمد.”  ۴

از یاد نمی بریم: این شعر مولانا گوهری را تاریخ  بار ها تجربه کرده است :

گر کسی پرسد ز تو کز شهر ها خوشتر کدام

گر جواب راست خواهی گفتن او را  گو: هری

این جهان را همچو دریا  دان،  خراسان را صدف

در میان این صدف، شهر” هری” چون گوهری  ۵

 

 

رویکرد ها:

۱-  Seite 30-47 , Berlin 1964,Verlag Volk und Welt, Kreuzweg der Kulturen, Jan Mydral

۲-  افغانستان در پنج اخیر، میر محمدصدیق فرهنگ، ناشر احسان ا لله مایار، چاپ دوم، ویرجینیا، ۱۳۶۷ خورشیدی، ص ۲۷۲ و ۲۷۳

۳-  تاریخ آسیای میانه، تألیف میر عبدالکریم بخاری، ترجمۀ فرانسوی شیفر، پاریس، ۱۸۷۶ میلادی، ص ۲۵۰

۴-  راهنمای هرات، مهمد ابراهیم رجایی، مطبعۀ دولتی هرات، اسد ۱۳۴۷ ، ص ۱۲

۵-  خراسان بزرگ، دکتر احمد رنجبر، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول،  تهران، ۱۳۶۳، ص ۲۶۲

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ]

 

 

 

 

جیلانی لبیب

 

ستارۀ هفت برار

 

شبهای پر ستارۀ شاد تموز شهر

یادش بخیر باد!

تا آنکه از زمان

می برد خوابِ مان  

می گفتیم از قضا

می گفتیم از قدر

از سوز و ساز دختر همسایۀ جوان

از نور دو ستاره و بخت فلان فلان!

 

هر شب ز تختخواب

بر صحن خانۀ در های و هو خموش

می جستیم از نبرد تختۀ نرد جهان نما

تابوت یأس را

 

نعشی که در سپهر

بر دوش اخترانِ فروزان نگاره بود

هفت تا ستاره بود

 

هفت تا ستارگان

شبتابِ شبروان

نقش امید و حسرتِ دنیا به آسمان

 

سوز تموز،آتش ویران کننده بود

تفت هوا،ستوه نفس های خسته جان

 

شب ها گذشت و رفت

شب ها گذشت و رفت 

 

روزی ز شهر مان

هفت تا برادران

تابوت سبز دختر همسایه را به گور

بردند و رفت آنکه شهید زمانه بود

 

شب های پر ستارۀ ناز تموز شهر

می گفتم از قضا

می گفتم از قدر

از مرگ یک ستاره و عشق دلی که مرد!

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 


جیلانی لبیب

پیر پینه دوز

 

بهار شده بود، گلهای خودروی کنار جو و شکوفه های درختانِ که فضای کوچۀ دِه راعطرفشان نموده بودند، آغاز زندگی نوِ خفته گان فصل سرما را نوید میدادند. زمین با هر باران نفسی عمیق و تازه میکشید و با هر دمی آهی از گذشتۀ برباد شده اش می زد.

پیرمردِ پینه دوز، گوشه یی آفتابیِ دیوار کوچه یی باریک و ناهموار، پهلوی دکان بقال، روی تخت گلی نشسته بود و کفش های سوراخ شده و پاشنه افتاده را شاید هم برای چندمین بار نعل میزد و میدوخت. زمستان که پیرمرد او را قهر خدا میدانست و سالی چند ماه مهمان ناخوانده یی کلبه یی تاریک و سرد بی صندلی اش می شد، موقتاً رخت بربسته بود.او خوشحالی میکرد ازینکه دوباره میتوانست لقمه نانی برایش درآورد و اگر بشود قرض دکاندار کوچه را هم ادا بنماید، تا روز دیگری که مطمئن بود آمدنی می باشد، بقال محله  باز هم برایش چای و تنباکو وام بدهد.

حلقه های باریک کبودی رنگ، دور چشمان اندوهگینِ نصواری اش را اسیر نموده بودند؛ آری، دنیای نادیدنی ها با هرگذری ، اثری از خود بجا گذاشته  بود که هر یکی طوماری از گذشته یی او را بازگویی می کردند. او گاهی مدت ها بر نقطه یی بی انجام و ناآشنا خیره میشد و بعد با آهی دلسوز و عمیق دوباره به میخ زدن شروع مینمود. پیر مرد پینه دوز در یکی از روز های که  نصیحت هایش مانع آزاردادن کودک یتیمی توسط بچه های کوچه  شدند، گفته بود که خود نیز زیر ٱستین مادر بیوه اش بزرگ شده است. سالمند ژنده پوش، چکش زنگ زده یی آهنی اش را شمرده و محکم روی سندان کوتاهی که بر زمین نمناک کوفته بود، فرو میبرد و بعد میخ دیگری را از میان لب های خشک ترکیده یی خود می گرفت و بر یکی از سوراخ های کوچک نعل کفش میگذاشت و دوباره به زدن شروع می نمود؛ گویی هربا چکش، گُرزی را بر فرق قسمت و نصیبِ زندگی خویشتن می کوبید. دستهایش گاهی می لرزیدند و عوضی جای دیگر کفش را نشانی میگرفتند و این هم اتفاق می افتاد که او با چکش روی دست دیگرش را هدف قرار میداد. لبها و دستانش که در جوانی میخواست با آنها نوشتن و خنیاگری را بیاموزد ابزار مهم کارش بشمار میرفتند.او یگانه فرزندش، پسر خود را با درٱمد همین پیشه اش بزرگ ساخته بود، به امید اینکه زمانی تکیه گاه روز های آمدنی نازیبای پدر خویشتن در دوران پیری باشد.

پیرمرد با چرم های اغلباً کهنه و خشک که از صبح زود آنها را بین طشت آب میگذاشت تا نرم و ساده تر بریده شوند، سوراخ های بزرگ کفش های سنگین و بدقواره را با سوزن چنگکدار خویش، دِرَوش خود، بهم می پیوست. از سرگذشت زندگی وی کمتر کسی چیزی میدانست. وقتی در باره یی حال و احوال زن یا فرزندش ازو می پرسیدی، فقط آهی میکشید، از ته یی دل.همه اما این را میدانستند که سالها پیش بنیاد نهال زن او را در جوانی، بیداد روزگار، از بیخ برکنده است. روزی پیش روی یک مغازه یی روغن فروشیِ دولتی، بمبی انفجار کرده واو را هم که در صفِ نوبت انتظارمیکشید ، شهید ساخته بود.گپ های پیرِ پینه دوز، وقتی کمی بیشتر حرف میزد و قصه می گفت، اندرز و پند گونه می نمودند که توأم با ضرب المثل ها و لهجه یی ساده  بیان، مخاطبان را افسانه وار، مجذوب میساختند.

غروب نزدیک  شده  و پیر پینه دوز بساطش را جمع کرده بود.

یکی از دومردِ ریش سپید و تسبیح بدستی که صحبت کنان از ساباط میگذشتند ، به دیگری می گفت... من هم چنین شنیده ام ....بلی...پسرِ پیرِ پینه دوز را تلاشی های تفنگ به شانه، میان راه سبزه وار، از موتری که پس ازختم کار در دلارام، بسوی شهر روان بود بیرون کشیده و با خود برده اند. دیگر کسی خبری ازو ندارد.

پایان

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ ]

 

جیلانی لبیب

  

 

یادی از شاعر و ترانه سرا:

 

 

ضیاء قاریزاده – کبوتر

 

                              

صنف هفتم مکتب بودم که هوای نواختن هارمونیه به سرم زد. دوستی گرانمایه نخستین  آهنگی را که با پرده های هارمونیۀ کهنۀ که عمرش بیشتر از مجموع سن ما دو نوجوان بود، برایم نوازیدن آموخت، نغمه یی بود که  شعرش در زادگاهم، زبانزد مردم شده  بود. این آهنگ معروف همانا ”رفتیم ازین باغ، هجر تو حاصل، داغ تمنا، چون لاله بر دل” بود که  زیاد به دلم چنگ میزد بدون اینکه ترانه سرایش را بشناسم. پس از آن،  شنیدن این خواندن  به آواز کبوتر درهر زمانی برایم تداعی کنندۀ همان لحظه ها بوده است.                           

 

 

کبوتر یکی از نخستین آهنگسازان کشور ماست که توانست با تصنیف های بکر و ادبی، در جاودانه ماندن بعضی از آهنگ های مردمی و محلی نقشی ارزنده را ایفاء بنماید. وی با توانایی اختلاط دو هنری که خود از آن زیاد بهره داشت ، چکامه سرایی و آواز خوانی، واژه ها را چنان درهنر خنیاگری زینت بخشیده  است که هم رسا و هم دلنواز ، طنین بخش محفل های  شادی و بزم آرایی ها  شده اند. تصنیف معروف”آهسته برو” که بر مبنای یک ترانۀ مردمی ساخته شده است از  جمله سروده های اوازهمین منوال می باشد. 

چکامه ها و تصنیف های ضیاء قاریزاده - کبوتر ، هم مورد انتخاب پیشوایان هنر موسیقی در کشور ما از جمله استاد سرآهنگ بوده است  همچون  شعر آهسته برو  وهم  برگزیده یی  محبوبترین سرایندگان موسیقی محلی میهن ما مثل بیلتون با چامه یی فریاد خدایا. از جمله تصنیف های معروفی از کبوتر که بر مشهور بودن خنیاگرانش افزوده اند، میتوان این ها را نام برد:

 

هر شب بکشم از دل ناشاد خدایا                         فریاد   خدایا

تا رخنه کنم در دل صیاد خدایا                            فریاد   خدایا

 

مرغیکه بجز کنج قفس خانه ندارد                        کاشانه ندارد

پیش که رود گر شود آزاد خدایا                          فریاد خدایا

 

کس نیست که در محفل آن دلبر خودکام            از ما ببرد نام

ما را خود او گر نکند یاد خدایا                          فریاد خدایا

 

گفتم که رسید عمر دراز من حیران                   ای شوخ بپایان

زلفش بسر شانه اش افتاد خدایا                        فریاد خدایا

 

 

..........

..........

..........

 

ز اضطرابم

ز پیچ و تابم

تو ای پریرو

تو ای جفاجو

خبر نداری بخدا.......خبر نداری

 

به آه سردم

برنگ زردم

تو ای ستمکار

تو ای جفا کار

نظر نداری بخدا.......نظر نداری

 

لب تو نوشست

شکرفروشست

کی گفت ای ماه

که زیرلب ها

شکر ندرای بخدا.......شکر نداری

 

درین خمستان

میان رندان

چو من خرابی

پراضطرابی

دگر نداری بخدا........دگر نداری

 

..........

..........

..........

 

باز کجا ساز سفر می کنی

با که دگر زمزمه سر می کنی

از چه مرا خون جگر می کنی

باز کجا باز کجا می روی!

ای بت طناز کجا  می روی?

 

مرغ من ای مرغ بهشتی پرم

دور مرو دور مرو از برم

سایه فگن سایه فگن بر سرم

می کنی پرواز کجا می روی!

ای بت طناز کجا می روی?

 

باش که بامان خدایی کنیم

یکدو نفس نغمه سرایی کنیم

زمزمه از روز جدایی کنیم

باز بصد ناز کجا میروی!

ای بت طناز کجا می روی?

 

زود مرو زود مرو اینقدر

تا نشود بیتو ضیاء دربدر

بهر خدا یکنفس آهسته تر

سروسرافراز کجا میروی!

ای بت طناز کجا می روی?

 

..........

..........

..........

 

این  تصنیف های  ماندگار از کبوتر را، هنرمند معروف و فرهیخته یی کشور محمد صادق فطرت ناشناس  نیز با طراوت بربد گونه یی ویژه ، جاودانه تر ساخته است:

 

شبی در بهار

بپای چنار

بیا ماه من

بهمراه من               که تا جان و دل را در آنجا کنم

بپایت نثار

بیا ای نگار

 

بیا بیخبر

زخویشم ببر

گهی کنج باغ

گهی سوی راغ        مکن شهربندم که یکجا دلم

ندارد قرار

بیا ای نگار

 

تنم دردمند

دلم مستمند

لبم در فغان

غمم بیکران              درین موجه یی تند دستم بگیر

بِرونم بیار

بیا ای نگار

 

چمن سبزه خیز

هوا نافه بیز

زمین گل فزون

فضا نیلگون           تو آنجا من اینجا جدا تا بکی

چرا انتظار

بیا ای نگار

 

..........

..........

..........

 

بیا شبهای مهتابست ای ماه یگانه                            مکن دیگر بهانه

برآی از خانه سوی باغ با چنگ و چغانه                   مکن دیگر بهانه

 

گر آیی جان دهم پیشت وگر نایی بمیرم                   که من الفت پذیرم

مرا بازی مده با وعده های دلبرانه                        مکن دیگر بهانه

 

شهادت می دهد چشمت که دیشب مست بودی          قدح در دست بودی

نمی دانم تک و تنها کجا میری شبانه                     مکن دیگر بهانه

 

در آن محفل که باشی با رقیبان گرم صحبت            تو ای قامت قیامت

نوازش کن ضیاء را با نگاه محرمانه                    مکن دیگر بهانه

 

..........

..........

..........

 

گشتیم آخر                       برباد ازین دل

فریاد ازین دل                   فریاد ازین دل

باشد که گردیم                  آزاد ازین دل

فریاد ازین دل                   فریاد ازین دل

 

سر تا بپایش                    یک قطره خونست

لیکن دو عالم                    شور و جنونست

جور و ستم شد                  ایجاد ازین دل

فریاد ازین دل                   فریاد ازین دل

 

 در مکتب عشق                جور و ستم بود

رنج و محن بود                درد و الم بود

چیزیکه کردیم                  می یاد ازین دل

فریاد ازین دل                  فریاد ازین دل

 

درسینۀ تنگ                 این مرغ خودکام

هرگز ندارد                  یک لحظه آرام

بدنامی ماست               بنیاد ازین دل

 فریاد ازین دل              فریاد ازین دل

..........

..........

..........

 

نه بما جور و جفا کن نه زما دل بستان                          نه چنین کن نه چنان

نه بکس شکوه کن از ما نه بما شکوه رسان                    نه چنین کن نه چنان

 

تا کی ای آهوی وحشی رم و رام اندوزی                    دل و جانم سوزی

نه بیا عشوه کنان و نه برو جلوه زنان                        نه چنین کن نه چنان

 

نه بزن دست رد ای گل بدل ناشادم                           نه بکش از یادم

نه مرا کن دگر آواره و رسوای جهان                       نه چنین کن نه چنان

 

بیتو عمریست ضیاء شور چو مجنون دارد                جگر خون دارد

تا بکی روی بسوی من و دل با دگران                     نه چنین کن نه چنان

..........

..........

..........

                              

 بر مبنای آنچه کبوتر طی گفتگویی در شماره یی ششم فصلنامه یی رنگین،  زمستان ۱۳۷۷ هجری خورشیدی  بیان داشته است، شعر آهنگ “ای زهره ای ستارۀ زیبای آسمان” از شاهکارهای ضیاء قاریزاده - کبوتر می باشد، همچنانکه چکامه یی دلنشین “آخر ای دریا تو هم چون من دل دیوانه داری” ازوست. کبوتر در یکی از آخرین گفتگوهایش اظهار داشته بود که بیست و پنج آهنگ با صدای خودش ازو در”رادیو افغانستان” ثبت و ضبط گردیده است. اولین آهنگ کبوتر به نام:

 

به یاد  داری که روز اول

عنان نازت به نی سواری

بسر گرفتم، بعجز گفتم

قدم به چشمم  تو کی گذاری

 

ز الفت خود، ز وحشت تو

چسان ننالم، چرا نگریم

نه ترک یاری توانم از تو

نه از تو دارم امید یاری

 

مده طبیبا، دگر تو پندم

مکش خدارا، به زهرخندم

مکن علاج دل نزارم

که از دل من، خبر نداری

 

تمام عالم، اگر بگردی

چو من اسیری، دگر نیابی

به مستمندی، به دردمندی

به جان سپاری، به بردباری

 

و آخرین آهنگ ‌شادروان ضیاء قاریزاده در رادیو افغانستان  این میباشد :

 

دلم را سر بسر سودا گرفته

که در زلف بتان مأوا گرفته

 

ازینسو پیکر مجنون به زنجیر

ازآنسو طره یی لیلا گرفته

 

عجب درد و فغان و ناله و سوز

درین عالم مرا تنها گرفته

 

ز بس نامردمی دیدم ز مردم

دلم از مردم دنیا گرفته

 

افزون برین همه، آهنگ مشک تازه می بارد.... از ضیاء قاریزاده - کبوتر که همیشه برایم تداعی کننده یی شعر ابوالمعانی بیدل دهلوی در توصیف  کابل میباشد ( صبح کشور میوات، یاسمین بهار است این) فرا سو های مرز کابل زمین را هم درنوردیده، مورد استقبال وزینت بخش بزم های خنیاگران  چیره دست و معروف بوده  است:

 

مشک تازه می بارد، ابر بهمن کابل

موج سبزه می کارد، کوی و برزن کابل

 

ابر چشم تر دارد، سبزه بال و پر دارد

نکهت دگر دارد، سرو و سوسن کابل

 

آسمان نیلی کار، بر ستاره چشمک دار

تا سحر بود بیدار، چشم روشن کابل

 

آب سرد پغمانش، تاک و توت پروانش

زنده می کند جانش، طرفه مأمن کابل

 

کبوتر درین مصاحبه افزوده است: ”در مورد شعر نو مدتها بود که در کابل مطالبی چاپ شده و گردهم آیی صورت گرفت. درین گردهم آیی ها که مشمول شعرای نو پرداز مثل واصف باختری، محمود فارانی و اینجانب بود، ضمناً به رهنمایی اکادمی نوتأسیس در افغانستان و موجودیت دانشمندانی چون داکتر جاوید، دکتور اسیر، فیصله بعمل آمد که شعر نو از بند قافیه آزاد باشد اما وزن داشته باشد.......نمونه شعر نو من آهنگ مشهور احمد ظاهر است بنام : آخر ای دریا تو هم چون من دل دیوانه داری و آهنگ مشهور زلاند بنام  ای زهره ای ستارۀ زیبای آسمان....”

 

ای زهره

ای ستارۀ زیبای آسمان

رقاص نوریان

مرغان شب به ساز توآواز می کنند

ارواح پاک سوی تو پرواز می کنند

 

 

ای زهره

ای ستارۀ زیبای تابناک

مانند موج پاک

در سیرجاودانی دریای آسمان

تاب و تب و سرود و سماع تو جاودان

 

ای زهره

ای سرود گر ساکنان نور

همداستان حور

ای بزم نوریان به وجود تو سازگار

افسانه خوان نغز کهن سال روزگار

 

ای زهره

ای نشانی دریای بیکران

ای شمع شبروان

گر چشم من نه ای در این چرخ نیلفام

حیران و محو تیره فرو مانده ای مدام

..........

..........

..........

 

آخر ای دریا

تو هم چون من دل دیوانه داری

موج بر کف

شور درسر

نالۀ مستانه داری

 

عمربی پا گر نه ای

هردم چراپا در گریزی

 

ذوق هستی گر نه ای

آخر چرا سامانه داری

 

اخر ای دریا

کجا جویم سراغ منزلت را

درچه پیدایی نهانی

در چه سرحد خانه داری

تا کجا خواهی رمیدن

تا به کی خواهی تپیدن

گه به ساز شمع سوزی

گه پر پروانه داری

 

اما دلت واماندۀ تاب و تبی هست

آخر ای دریا

مگر درپای دل زولانه داری

 

کبوتر با تصنیف هاو چامه های  همچون "ازغمت ای نازنین" ، "مرا در زندگی از آرزو ها نیست جز نامی" و....توانست خاطره ها و پیوند ها را با زبانی نو و بگونه یی تازه و شیوا  بیانگر گردد و طنین بخش آهنگ های معروف آوازخوانان خوش صدای  حوزه یی فرهنگی زبان فارسی دری شود. 

کبوتر  در بیشتر شعر های خود ضیاء تخلص میکرده است. این هم  یکی از چکامه های شادروان  ضیاء قاریزاده ، کبوتر، که  بامدادان یکشنبه بیست و ششم ماه جدی سال ۱۳۸۶ خورشیدی  مطابق  به  سیزدهم ماه  جنوری ۲۰۰۸ میلادی چشم ازین جهان فرو بست،  بنام بانگ رحیل :

 

عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری

مرگ بود آنهمه عمریکه به غم شد سپری

رفت تاب و تب هستی همه یکباره ز دست

آفتاب سر کوهم، که کند خیره گری

آید از دور بگوشم جرس کوچ ابد

می دهد بانگ رحیلم خبر از پی سپری

دست لرزش کند و پای نماید سستی

چشم بینش دهد از دست و کند  گوش کری

حسد و کینۀ بی معرفتان دست بدست

برد از خاطره و از حافظه ام بهره وری

دخل بیجای رقیبان زده ناخن بدلم

نیست در کیش چنین نیش زنان بیضرری

همچو افسونگر مجبور که با مار کند

دارم هر روز باین مار دلان مار گری

کاش با خلق، دورو و دوزبان بود ضیاء

وای بر من که نیاموخته ام رویه گری

 

............

رویکرد ها:

فصلنامه رنگین، شماره ششم، زمستان ۱۳۷۷ هجری خورشیدی

اشعار نو، اثر ضیاء قاریزاده، کابل قوس ۱۳۳۶ ، چاپ مطبعه  دولتی

شعر ، ویژه نامه یی افغانستان، سال دوم ، شماره چهاردهم، عقرب ۱۳۷۳

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

جیلانی لبیب

ضرب ا لمثل های هرات

متل ها

 

ضرب المثل هایی را که در زیر مطالعه می فرمایید ، بخشی از گرد آوری های اوان نوجوانی ام و دوران آرامیِ نسبیِ میهن ما می باشند. زمانی که سفرها هنوز کم خطر بودند و دور و برها بی حذر. قلم و کاغذ، مهربانی مردم پاک طینت زادگاهم  را در دهکده ها و هردیاری که به چنگم می افتادند، یادداشت میکردند. روزگار دیگری بود. چه بسا که بزرگان و سالمندان، صمیمانه ، شاداب و سراپا طراوت، متل ها را  با مثال های شیرین ، گویا و زنده، شادگونه تفسیر و تعبیر میکردند و ما  پر از ٱرزو و نیت های خجسته برای فردا، صبحدم ها را به بدرقه می نشستیم. بدینگونه متل های که اینک برای بار نخست به شما پیشکش می گردند، یادگاری اند از هنگامی که کسی به فکرغربت و مهاجرت در اروپا و امریکا نبود. مردم درین خطه ها یا به تحصیل می آمدند یا جهت شفا یابی و گاهی هم  بعضی ها به منظورسیاحت.

 معیارها همه  کالایی نشده بودند و جوانان به درس و تعلیم می اندیشیدند . پول همه چیز را در انحصارش نیاورده بود و واژه های انتحار و انفجار و انزجار در صدر خبر های روز قرار نداشتند. استاد خوب ادبیات مکتب ما، چکامه سرا و نویسنده یی فرهیخته، دهزاد کهدستانی که یاد شان بخیر به لهجۀ ویژۀ اندیشمندانۀ خود میگفتند: ” آغا جو، این ها روزی به درد می خورند.

به علت عدم دسترسی به بنگاه های نشراتی، از چاپ این بخش فرهنگ مردم  در یک رساله ، قسمیکه در آغاز درنظر داشتم صرف نظر نمودم. داد و ستد های طبیعیِ حوزۀ فرهنگی با نیاز های همسان و تجربه های مشترکش ، موجودیت بخشی از ضرب المثل ها را در دیگر جا های دور و نزدیک میهن ما از پسته زاران بادغیس تا زیتونستان های جلال آباد و همچنان از دیار عاشقان گنجۀ آذربایجان تا کشتزاران درۀ حاصلخیز فرغانه، میان ازبکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و ترکستان چین، ممکن و مدلل می گرداند. به پاس حراست از فرهنگ دیرینۀ مرز و بوم، بر واژه های بعضاً عریان و احتمالاً نامأنوس، دستبردی نرفته است. به دلیل حفظ وزن و آهنگ، متل ها تا حد ممکن به گونه و طرز گفتاریِ خود نگاشته شده اند.  بعضی از کلمه های به نگاه نخستین احتمالاً هراتی همچون جَل، دوک ، غاز، غُوزه ، کَلاته، مَنداب ، صباح و کُماج  در لغتنامه یی کوچک پایین نیامده اند ، زیرا واژه های اصیل زبان فارسی دری هستند و در فرهنگهای گوناگون ثبت. از ضرب المثل های جمع آوری شدۀ فرزند  فرهیختۀ کشور، شادروان محمد علم غواص در مجلۀ لمر وقت که متاسفانه تاریخ و شماره اش را یادداشت ننموده ام ،  نیز بهره برده بودم. با پوزش، بعضی متل هایی که از  روی دستنویس کم و بیش رنگ رفته ام ، درست و واضح خوانده نمی شدند، به دلیل جلوگیریِ اشتباه، درین نوشته نیامده اند . هیچگونه ادعایی بر کامل یا جامع  بودن این بخش فرهنگ مردم ِزادگاهم  ندارم:

از دستش آو نمی چکد + آ دم  رو به آدم میره + از کیسه خلیفه می بخشه + از گدا و نون خشکه + اگه چوپان بخواهه، از شاخ تکه، بز ، پنیر می سازه + اگرخر بسر طویله نروه، به عقب طویله اش می برند+ اسپ اگر آهو بود، غمچین در پهلو بود +  احمد بیکار بود ، زد دروش را به خایه هایش + از سایه اش میترسه + آب درِ خانه گیلوکه + اصلی بجایه ، بد اصل خطایه + آتش جا خور وا میکنه + آدم بی خبر حمام میره + اگه می خواهی ماهی را نگیری، از دمش بگیر + آدم منافق، کور ورمیخیزه + از آتش خاکستر به عمل می آیه + از شره نترس که میزنه بام به بام، از نرمه بترس که میکنه کاره تمام + از گاو گوز، از مطرب تفنگچه + از غم کسی بمیر که به غمت تب  میکنه +از جهل خور به جهنم میکنه +از خر کچل ، کره اش +   آرای زن برزگر، یا شام یا نمازدیگر ، آدم از کسی که طمع داره ، گیله داره + آش را قروت می پرانه ، پیر را مرید + اسپ خوب  از طویله  بیرون نمیشه ، زن خوب از قبیله + آرد به آرد، گردش به ریش + از واسطه یی بچه، مادر میخوره کُلچه + آه ناگاهی به از تیر سحرگاهی + اینقدر هست به مدرسه ، که به بی بی خیرو گل نمی رسه + اگه صد سال از بی گوشتی بمیرم ، کلاغ از روی قبرستان نگیرم +اجل سگ که میرسه، نان چوپان را میخوره +  از خرس مویی کنده شه غنیمته + اگه مسجد بلومبه، محرابش به جایه + از قلور عاشوروا به خود برادر خوانده میگیره +  از دهلی چیزی کم نمیشه، کون ساز زن پاره میشه + انگور خودش را به تاک خود شیرین می کنه +از کرامات شیخ ما چه عجب، گربه را تر دید، گفت می باره + از سگ چه آیه، سگ بچه + آو بیار، شوروا بشم + از خود بگم، به کی بگم + آدمِ پیره ، کم بده ، هردم بده + ارزون بخر، انبون بخر + اطلس هر چه کهنه شه ، پیتاوه نمیشه + از بلایی که شکم داره، نترس + آدم منافق، میخوره و پوزش را به خاک می ماله + از نابودی، کلاه نمدی + آتش خاشه و زن لاشه، چه باشه چه نباشه + ارزون بی علت نیه، گیرون بی حکمت + آلو از آلو رنگ می گیره، همسایه از همسایه +  آموخته خور ، بدتر از میراث خور + آواز دهل از دور خوشه + از زیر ناودان برخاست، زیر شرشره نشست + از زمستان بوی خنکی می آیه + از گشنکی ٱسیابانی می کنه ، از کلانکاری مزد ور نمی داره + آو که از سر تیر شد، آدم بچه خور زیر پا می کنه + آسمان ابر داره + از مرد قوله ، از زن وعده + ای ریخ، ریخ مزاق نیه + آوِ زیر کاهه + اگه قوم بکشه ، به سایه می کشه + از گنده نترس، از ادایش بترس + آدم گنده، پر ادا می افته + اگه خیر میداشت، او را خیرالله نام می کردند + اگه گدایی ننگی داره ، برکتی هم داره + از تو حرکت، از خداوند برکت + از تفنگ خالی ، دو نفر می ترسه + از خاطر یک روی شوم ، میسوزه شهر روم +  آو که گیلوک شه،  خدا خدا ماهیگیر میشه + ٱسیا بان سگی داشت، سگ دیگه کونش را ملیسید +  از کوزه همان تراود که دروست + آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم .

بادار باش ، به فرمان باش + بیکاری، سنگ به خندق بینداز + به سفره یی ٱرد تو، دم موش سفید نمیشه + به جوالی که ده من غوزه جاشه ، دو من ارزن هم جا میشه + به ملک مردم نهال بنشانی، صدای تبر می شنوی + به خاطر یک گل ،  صد خار آو می خوره + بالا پوشش ٱسمونه ، ته پوشش زمین + پای خر یک دفعه به جوی ته میره + بعد از گوز و چارزانو زدن+ بریز و ببیز + برگ سبز و تحفه یی درویش + به بونه یی مشتک، به آسیاب می روه +  به بچه یکی نده که دوتا طلب می کنه + بیگاری از بیکاری بهتره + به آو نارسیده و موزه کشیدن + برار ها جنگ کنند و ابله ها باور + بلای خر به جون گاو می خوره + به گربه گفتن گویت داروست، بالایش را پوشید + به یک گل بهار نمیشه + به یک دست، دو هندوانه برداشته نمیشه + بز را وا کن ، رقصش را ببین + بچه یتیم را نه بزن و نه بکن،  نان ته بغلش را بستان + بچه هر چه عزیزه ، ادب ازو عزیزتره + بار کج به منزل نمیرسه +  بوزنه و سنجد خوردن + به حرف گربه، بارش نمی باره + بزغاله از دهن بز چراهی میشه +  باخرس همعقیده و با خوک همنفس + بزک بزک نمیر که بهار می ٱیه + بخت که برگرده،  فالوده دندان میشکنه +  بز به پاچه خود، میش به پاچه اش + با ارباب ده بساز،  تمام ده را بتاز.

پشیمون ، سگ سلیمون + پنبه دزد، دستش  را به ریشش می کشه + پول داشتم، پیاز خریدم + پی هیچ خفته،  بیداری نیه + پولی که به دلی دلی بیایه ، به امان امان میره + پول داری ضامن شو، نداری شاهد + پیس پیس را شو تار پیدا می کنه + پیش از مرگ و واویلا + پرطاووس مایی، رنج هندوستان بکش + پیش جانانه یی من کشمش و پندانه یکیست + پیشی ناز ، دمب تو دراز + پاک باش ، بیباک باش +  پیش طبیب نرو، پیش سرگذشت برو .

تا گوساله گاو شه ، دل خواهان آو میشه + تنخواه نا خورده ، سفر قندهار +  تیری بزن که به خاک نخوره + تا نباشه فنی بکار، دمبه چه مایه مین شیار + تا نبینی سخت و سست، هرگز نشی مرد درست + توبه از شپش دستار و ریگ پیزار + تا تو از بغداد بیرق بیاری، در کلاته کشت نگذاره کلاغ + تو را این برِ جوی، مرا آن بر جو + تا نباشه چیزکی، مردم نمیگن چیز ها + توبه از زدن کر و گرفتن کور + تخم از خرمن بیرون نمیشه و میراث از خاندان + تفنگ خالی صدا نداره + تیر را به تاریکی نینداز + تا نباشه چوب تر، فرمان نداره گاو و خر + تنور گرم گرم نون ور میداره .

جای باز را کلاغ گرفت + جواب سنگ را سنگشکن می دهه + جوجه چغوک به مادرش جیک جیک یاد میده + جت باش ، آدم باش + جنگ جت ها دروغه + جنگ سر شیار، آشتی سر خرمن + جارو به خش خشش می ارزه + جواب سلام ،علیک است و جواب خاک، مرگ + جایی که روغن میره، درد و بلا نمیره .

چشم دید، دل کشید + چه خواجه علی ، چه علی خواجه + چه نان بالای شیراز، چه شیراز بالای نان + چیزی باشه ، جای بسیاره + چیزی باشه ، می پاشه + چاه کن به چاه و محتسب به بازار + چاه کن به چاه است + چیزی گاو کجه چیزی گاودوشه، چیزی بی بی کج نشسته و کج کج می دوشه + چهل پیوندش را می برد و چهل پیرهن را نه + چیز خوب  آدم گنده +  چوب به درخت خوبه نه به آدم.

حالی گل بیار ، شتر درست کن + حوت گفتن بچه از بی بجولی است + حساب به مثقال، بخشش به خروار + حلال زاده به سر گپش می رسد + حاجی، حاجی دیگر را مگر به مکه پیدا کنه .

خودش می گوزه، خودش سپنج دود میکنه + خانه یی که پر پیمونه ، بی بی بسر و سامونه + خربوزه یی خوب نصیب کفتار میشه + خر به بام کردن آسانه ، پایین کردنش مشکل + خمیر ترش که از خانه گم شوه، یا مادر خبر داره یا دختر + خر جت را به لب آب ببر و مزد بگیر + خویی که به خازه آمد، به جنازه بیرون میشه +خر هندو را آب بده و مزد بستان + خر به دهن خرکار سیل میکنه + خدا که میده میده، به نذر بنده میده، کلنگه نزده کاریزه کنده میده + خری که جو نخوره به کرو کرو چه میفهمه + خدا هیچ جاهلی را بی سر نکنه و هیچ رباطی را بی در+ خداوند سرما را به اندازه یی پوشاکش می دهد + خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش + خام طمع شش کیسه داره + خر برفت و ریسمان کنده شد + خود را به کوچه یی علی چپ می زنه + خرس را یاد کن و سوته را بردار + خداوند هر که را به قدر نیتش داده + خیال میکنه که علی آباد یک ده است + خاک هرات منی ورنمی داره + خاله چونی، همیتو که تونی + خدا دیده و داده + خواهان کسی باش که خریدار تو باشه + خاری که از زمین سر میزنه، نیشش تیزه + خنده یی زیاد، غم می آره + خر که از خر بمانه ، گوش و دمبش را می زنند + خود کرده را تدبیری نیست + خر را کجا گرگ خورده ، جایی که فریز خورده + خیز گربه تا دم دالانه + خدا نان بدهد کو دندان + خوردن ، پس دادنی هم داره + خدا را ندیدی به قدرت هایش بشناس + خره از خایه ها یش می شناسه و گاو را از مایه هایش  + خوش آمد هر کرا گویی خوش آید، ولیکن ابلهان را خوشتر آید.

داشگراز کوزه یی شکسته ٱو می خوره + دایه که از مادر  مهربانتر شه ، سر میت او را میزنند +  دانه را جل میخوره و ته کله گی را کرک + دادن درویش ، چه از پس چه از پیش + د هن کجش را چه می کنی ، سخنش را بشنو + دست کَل، دهن کَل + دارایی که دارا شد دستش را بگیر، ناداری که دارا شد پسش + دیواری که به صد لغد نلومبه ، به یک مشت هم نمی لومبه + دست و شانه، هر که می تانه + دیگ به دیگدان میگه رویت سیاه + ده با درخت ها خوشه + دزد را به قافله راه نمی دهند ، میگه کدام شتر را سوار شوم +  دزد را به ده راه نمی دهند ، میگه به خانه یی ارباب می روم  + دزد زور آور و صاحب مال کم زور + دختر همسایه ، کله پخ پخ می نمایه + دوستی به زور نمیشه، مهمانی به تقلید +دیگ شریکی به جوش نمی آیه + دامن شوربا وسیعه + دشمن تو، شپش های سر تو + دروازه یی شهر بسته می شوه ، دهن آدم پر گپ نه + دیوانه برو که مست آمد + دوست به سر سیل می کنه، دشمن به پا + ده به کجا ، درخت ها به کجا + دانا را اشارتی ، نادان را مشت و لغدی + دست بالای دست بسیاره + درآمد، مرد را بخشنده دارد + دست خر، طبق حلوا +   دزد را بدوان اما تا حدی + دو پانزده یک سی است + دنیا را آو بگیره ، مرغابی تا شتالنگ اوست + دنیا را آو بگیرد، تو را خواو می گیره + دزد به سرش پر داره + دل ، کاهگل نیست + دل به دل راه داره + دل از دل آو میخوره + دیر شد، زیر میشه + دستش به آلو نمی رسه، میگه ترشه + دوای درد دندان، کندن است + دوستی دو سر داره + دل نسوزه، رگ می سوزه + دیوار ها موش داره ، موش ها گوش + دو تخته که با هم برابر شه ، حاجت نجار نیست + دل مادر به فرزند ، دل فرزند به فرسنگ + دروغ پای نداره + دروغگو حافظه نداره + دزد هم میگه خدا، صاحب خانه هم میگه خدا +  دادن درویش ، چه از پس چه از پیش + دوست می گریانه ، دشمن میخندانه + دیر آید، درست آید + دل ناخواه و عذر بسیار + دور نما، نزدیک پشیمان + دور دیده به ریش ریده + دیوونه را هویی ده ، به دستش چوبی + دیوونه را چیزی نمیشه، قومش شرمنده میشه + در باغ بی انگور را ببند .

روباه به خرسوار یکبار برمیخورد + روباه از دم مهتابی کجا میگریزد + راه ها دوره و خبر ها نزدیک .

زحمت دوست راحت جان است + زن کردن آسانه، راه آسیاب دشوار + زمزمه یی شب علامه یی ترسه + زور کاکایه که انگور ها به تاک ها یه + زن نان مایه و غوزه ، پول حمام هر روزه + زور به گاو ناله به گردون + زورش به خر نمی رسد ، ده به پالانش + زمستان میره و روسیاهی به زغال ها می مانه + زر را به زر بده نه به زرداب + زور کم و جهل بسیار + زیر کاسه نیم کاسه  + زخم شمشیر تیار میشه و زخم زبان نه .

سگ داند و کفش دوز که در انبان چیست + سرکه هر چه  هم ترشه به طلبیدنش می ارزه + سر بشمار و نان بینداز + سر مرد برود ، گپش نه + سیر را کار نفرما و گشنه را آزاه نده + سوزنه و کاهدان + سودای اول خواجه خضری است + سر روده به شکمبه بند است + سنگ کلان علامت نزدن است + سیرم سقطم، گشنه یم  بی قوت + سگ زرد برادر شغاله + سواره چه خبر داره که از کون پیاده چه می ره + سری که شعور ندااشت، کدوست + سر باشه ، کلاه زیاده + سگ به مسجد رو نداره + سالی که نکوست از بهارش پیداست + سر زاغ را بودنه می گیره + سگ گرگ به هیچ جایی جای نداره + سنگ را به هوا می اندازه ، سرش را زیر سنگ .

شتر از بار خریطه ترسیده + شکم گشنه تک تک پاشنه + شکمبه و گردن قصاب + آدم بد  اگر به شیشه هم شود،  می تراود+ شیرین برو  شیرین بیا،  سر صبح برو ، پیشین بیا +  شتر که خار بخواهد ، گردنش را دراز می کند + شتر که رفت ، بلا به بارش + شف شف نگو ، شفتالو بگو .

صد تیر را بخور و مات را از دست نده + صاحب راه ، کنار راه + صد چغوک با زاغ و زیغش نیم من است ، گاوی بکش که هر رانش سی من است + صد کَل را کلاهم و صد کور را عصا .

طناب از جایی کنده میشه که پوده شده + طلبیده را ننگی نیست و نادار را جنگی .

علف از ریشه خود آب می خوره + عروسی به تماشاگر مزه داره + عذر بدتر از گناه + عکه رفت که رفتار کبک را کند، رفتار خود را هم گم نمود + عروسی جت ها دروغه.  

غَوغَو سگ، شغاله به باغ می آره + غم نداری بُز بخر+ غلام که آغا خور نبینه، خور آغا مبارک نوم می میکنه.

فلفل نبین که ریزه، بشکن ببین چه تیزه + فقط از بین شیر چکیده + فلک جامه بده، کو اندام .

قاشق بی دم مدام به زیر دوغ می مونه + قد بلند صنوبره، قد کوته میخ خره + قلم اینجا رسید سر بشکست .

کار که تموم شد مزدور حرامزاده میشه + کاری که خدا کنه ، نه شیخ کنه و نه ملا + کاری که پول می کنه، غول نمی کنه + کاره کی کرد، کسی که تمام کرد + کاسۀ همسایگی دو سر دارد + کارد دسته یی خود نمی بُرّه +  کاه دزد کافره، گندم دزد گنهکار +  کورم  راست گو، کَلَم بدر انداز + کم بخور، کلپوره نخور + کبوتر چاهی آخر به چاهه + کیفیت درز خونه ره خشت خونه می دانه + کاری که چشم کنه ، ابرو نمی تونه + کرایۀ خر ، کفن خر + کرباس کم بود به شما نرسید + کُرۀ اسپ از نجابت در پی مادر رود، کُرّۀ خر از خریت پیش پیش مادر است + کجای تو را بریدم که نمک نکردم + کَل به کدو، لعنت به هردو + کسی که شیشه بار داره،  جنگ سنگ نمی کنه + کسی نمانده به سرا، موش ها شده کدخدا + کسی که دیده پشیمونه، کسیکه ندیده به ارمون+ کسی که گوش را مایه ، گوشواره را هم مایه + کُس مفت و خزانه یی غیب + کرباس را به کنارش بنگر و خواهر را به برارش + کج بشین و راست بگو + کار بچه کچه یه + کور چه می خواهه ، دو چشم بینا + کوچه دروغگویی تنگ است + کوچۀ راستی را زوالی نیست + کفش کهنه به دشت سوزان نعمته +  کور به کور دیگه میگه، عصای کوری مه به کونت + کیر را دیده و کدو را نه + کون گوزوک ، بهانه یی آرد جو است + کون سیاه و سفید سر دریای مرغاب معلوم میشه +  کَل بخت آوره + کَل نره به حمام ، کور نره به بازار + کلاه همسایه را آدم شب به سرش می کنه + کم ما و کرم شما.

گرگ هر چه پیر هم شود ، بازیگر شغال نمیشه + گدا گدایی کرد ، دیگر گدا توبره اش را خالی کرد + گوشنه را به تغار دیره و برهنه را به نمد + گپ که از سی و سه دندان تیر شوه ،  به سی و سه نفر می رسه +  گفته نمیتونوم  که کشمش دم داره + گپ زنی گپزی میشی ، نزنی دَبَّه + گلکاری روغن منداوه + گدا را گفتی خوش آمدی، توبره اش را برداشت و پیش آمد +  گرگ که به رمه افتاد وای به یکه یه + گل از گل رنگ می گیره ، آدم از آدم پند +  گاو پیر پندانه خواب می بینه +  گلی را که به سر بچه مردم بزنی پرتاب می دهد، سنگی را که به سر بچه خود بزنی برمیداره و می آیه +  گوساله به گله گاو به خاله خود میره + گوشت خر ، دندان سگ +  گرگ که خود را به رمه زند ، سگ را یاد ریدن می آید + گاو مُرد و گاودوشه شکست + گوشت را از درون کوخ می زنه + گل پشت و رو نداره + گاودوشه شکست و خداخدا کاسه لیس ها شد.

لَک برو به خانه پَک + لایق به لایق ،که نخنده خلایق + لیلی از لباس میگفت، مجنون از پلاس.

مار گزیده از ریسمان سیاه می ترسه +  ماری را که به آستینت جای دهی، تو را می گزه + مار هر چه کج بره، دم غالش راست میره + مار که از پونه بدش می آیه، دم غالش سبز میشه + مایه دار پنیر می خوره، بی مایه خمیر + مال یکجا، دل صاحب مال هزار جا + مال موزی ، شام قاضی +  ماهی را هر وقتی از آب بگیری تازه یه + متل را متل گذاری مایه +  دم مرغ نشسته بر دروازۀ شهر به سوی شهر بهتره تا سرش +  مرغی که آواز نداشت، عروسیِ که ساز نداشت و قروتیِ که پیاز، به یک غاز + مرغ زیرک به دو حلقه گیر می آیه +مرغش یک لنگ داره +  مشت نمونه یی خرواره +  منی من داره، سر به خانه ها داره + منزل دروغ کوتاهه + مرد آنست که به سه دینار برسه و مست نشه + موش را به انبون نفروش + میان یار و دوست، معامله درست + موی به ریسمان کمک است + مرغ هرچه خاک پالک کنه ، بسر خود می پاشه +  مرد به پارو می آره ، زن به جارو بدر میکنه + مرده  نمی گوزه ، وگر به گوزه کفن پاره می کنه + مه سر می آرم ، تو سربند + مه سر میکنم ، تو پر + مه از آسیاب می آیم ، تو میگی دهل خالی یه + مه از ده میگم ، تو از درخت ها +  مسلمانی آهسته آهسته + مهمان را مهمان وار، صاحب خانه را چرب تر + مهمان یکی باشه ، آدم گاوی می کشه + مهمان وعده خدایه، اسپی داره بلایه + مشت و درفش با هم نمی آیه  + مهمان یک شاو دو شاو، نی که سال به  دراز + میان عروسی،  ختنه سروی به گرد می کنه  .

نه به قبرستان بخواب، نه خواب پریشان ببین + نه دستی که به سر بزنم ، نه پایی که به در + نُه من مسکه را ، ده من  روغن تیار می کنه +  نیک معامله، شریک مال مردمه + نه تب داره نه تلواسه، دو چشم داره ته یی کاسه + نه سیر خوردم ، نه از بویش میترسم + نگار به روزگار خوبه + نیکی به آدم گنده کو، سر دوک به کون مرده + نه شکم پلو خوری دارم ، نه اسپ جو خوری + نگارا تور به لری مر به جری + نگار نازنین هیچی به هیچی + نوشدارو بعد از مرگ سهراب چه به درد میخوره + نه به آن شوری ، نه به این بی نمکی +  نان پیاز، پینک باز+ نخود بتو نَم نمیکشه + نان مرد به شکم نامرد می مانه .

وای از برف ، وای از صباح برف.

هرکه چیش داره ، کوری به پیش داره + هوش کن که آسمان ابر داره + هرچه بز به بزغنج کنه، بزغنج به پوستش میکنه + هر که بیداره ، خبر داره +هر چه بلایه، بسر مه کلایه +  هر کسی بالای کماجش آتش میریزه + هر کس که به ما میفته، چشمش سیاه میفته +هر که یکه پیش قاضی روه، سرخرو بر می گرده + هم خدا را مایه ، هم خرما را + هرچه عزت خر را بگیری، صدای عرعر می شنوی + همیتو زعفران میخوره که لبانش زرد نمیشه +  هر که گوزیده ، از خواب بیداره + هنوز شهر را زاغ نگرفته + هر که چاه را کنده، فکر دهلش را هم کرده + هر چه تو خواندی، مه از بر دارم + هر وقت شکمبه گوشت شد، دشمن دوست میشه + هر پیرزالی مایه یی صد من خمیر ترشه + همین قدر که به روی زمینه ، چهل برابر به زیر زمینه +  هرکه دستش را سیاه کنه ، به روی خودش میکشه + هیچکس نمیگه که دوغ مه تروشه + هر چه به دیگ باشه ، به تغار معلوم میشه + هرجا سنگی یه ، به پای لنگی یه + همیتو پاکه ، که روغن از رویش برداشته میشه + هر که را به گورش می گذارند +همو خرک است و همو درک .    

یک کله و چهل مله + یک دلبند و یک دربند + یک سر پلاس غم است، یکسرش شادی+ یک سر داره، هزار سودا + یکه گی به خداوند خوبه + یک دست صدا نداره + یک بار بجی ملخک، دوبار بجی ملخک، آخر به چنگی ملخک + یکی به گاوخانه نمیره ، یکی از گاوخانه بدر نمیشه + یابلا، یا قضاء+ یا ثواب یا جواب، یا سنگ پنج من  یا کوزه آب.

پایان

 

واژه نامه  : 

بَجِی+ بگریزی

به گََرد میکنه+ بپا میکنه

تُروش+ ترش

جَت + کولی، لولی

چُغوک+ گنجشک

چِیش + چشم

پَندانه+  مغز پخته

پِِینک + پیشانی

تِیار+ آماده

خُور+ خود را

دلبند + دل و جگر با هم

دربند + محله، کوچه

دُمب+ دم

دُمبه + تیله

شِیراز + ماس چکه

غال+ آشیانه

کچل + لنگ

کَرَّک+ بودنه

کله پخ پخ + آشفته موی

کَلپوره + گیاه دارویی  با مزه یی بسیار تلخ

گَنده+ خراب ، بد

گِیلوک+ گل آلود

لَغَد+ لگد

مایَه+ میخواهد

مَر + مرا

مله + محله

میُفته + می افتد

هَمِیتو+ همین قسم

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 

 

جیلانی لبیب

ترانه هایی از دیارهرات

 

دوبیتی ها، بخش پویای فرهنگیِ ماست. بی نام و بی نشان ها، درد دل  ها و فریاد زمانه ها را در کنار جویبار ها، دشت ها و کوه ها، روستا ها و میان  شور وغوغای شهر و بازار چکامه می گردانند . مادری به یاد فرزندش، خواهری از دوری برادر خود، عاشقی برای جانان خویشتن  و غم اندودی شکوه های سرنوشت همنفسی را.. میسرایند. کوتاه،  بیشترینه تنها الهام، به همین دلیل سراپا احساس و سرشار از زیبایی های طبیعی. روز به روز برین بخش از فرهنگ مردم افزوده میشود ، زیرا دریاهای خروشانِ آمال و آرزو ها  تا ابدیت ها در فورانند و زیباترین و نابترین آنها جاودانه می گردند.

نخستین چهاربیتی های مورد پسندم ورد زبان جوانان زادگاهم بودند و بیشترین آنها درج یک دفتر دو عاشق، بنام  قصه یی نجمای شیرازی و خاکی ولد میر نجم ا لدین شیرازی. با وجود تلاش زیاد، تنها چاپ  کمپنی قصه خوانی شهر پشاور پاکستان در دسترسم بوده است، از نشر این کتاب در افغانستان و ایران تا کنون نسخه یی ندیده ام. 

نام نویسنده و سال تألیف کتاب معلوم نمی باشد. تنها در اخیر دفتر آمده است: شد به توفیق خدای لاینام ... این کتاب در یوم پنجشنبه تمام .... قاریا بر من مکن قهر و عتاب ... گر خطایی رفته باشد در کتاب ...

شاید کمتر کسی بداند که بیشترین ِ معمولترین دوبیتی های خنیاگران ما و مونس غم ها و شادی های همه، از همین دفتر می باشند:


بسر کردی قدیفۀ سیاه را

به کشتن میدهی آخر تو مارا

به کشتن میدهی خوندار میشی

مکن ظالم ببین روی خدا را

     #######

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بیوفای بی مروت

گریبان را ز دستت چاک کردم

نخواهم دوخت تا روز قیامت

    #######

برو به یار بگو یار تو آمد

 گل نرگس خریدار تو آمد

برو به یار بگو چشم تو روشن

همان یار وفادار تو آمد

    #######

بیا که آرزوی دیدار دارم

دمی بنشین که با تو کار دارم

دمی بنشین تو نور دیدۀ من

که راز دل به تو بسیار دارم

    #######

همیتو می روی ایسو نگاه کن

زیارت می روی ما را دعا کن

زیارت می روی پای پیاده

بیا پا در رکاب اسپ ما کن

    #######

سر یک راه دو راه شد وای بر من

رفیق از من جدا شد وای بر من

رفیق از من جدا شد رفت به غربت

به غربت آشنا شد وای بر من

    #######

بیا جانا بیا جانانۀ من

بیا شمع و بیا پروانۀ من

بیا یار جان که با هم راز گوییم

شود آرام دل دیوانۀ من

    #######

کسی که عاشقه از جان نترسه

که مرد از کنده و زندان نترسه

دل عاشق مثال گرگ گشنه

که گرگ از هیبت چوپان نترسه


    #######

 

 به احتمال زیاد، نویسنده یی کتاب از فرهنگ شعری مردم میهن ما در این دفتر زیاد بهره برده است.این دوبیتی های فراگیر و فراسوی مرز های یک  خطه یی معین ، چنان با احساس و عاطفه یی هر مرز و بوم این ساحه  یی فرهنگی الف و انس یافته اند که کمتر کسی بر اساس نیاز، به دنبال اصل و ریشه یی آنها  می گردد. قدرمسلم اینست که بعضی ازین دوبیتی ها یاد بابا طاهر عریان را در خاطره ها زنده می نمایند.

آری ، بخشی از ترانه های باباطاهر عریان نیز، چنان نجواگر نوای قلب مردم گشته ، از سینه یی به سینه یی انتقال یافته و از نسلی به نسلی باقی مانده است که امروز دل سراینده یی نخستین آنها، تنها از طریق ترانه هایش در دل  های مردم  برای همیشه می تپد. نام بابا طاهر را همه نمی دانند، اما دوبیتی هایش  زبانزد دهقان زادگان ، کدخدایان و دبیرانِ ساکنانِ حومه یی انارستان های قندهار تا  پیرامون لعلستان های سمرقند  گشته است . بخش اعظم  ترانه های شور انگیز بابا طاهر عریان، مرز های دیوان و دفتری و زمانه های معاصر و پیشین را درنوردیده  اند، برای ابراز فریاد های همیشه یی درد و محبت و ستوه و ستایش همه  :

 

تن محنت کشی دارم خدایا

دل حسرت کشی دارم خدایا

ز شوق مسکن و داد غریبی

به سینه آتشی دارم خدایا

    #######

نمیدانم دلم دیوانۀ کیست

کجا می گردد و در خانۀ کیست

نمیدانم دل سرگشتۀ من

اسیر نرگس مستانۀ کیست

    #######

عزیزم کاسۀ چشمم سرایت

میان هر دو دیده جای پایت

ازآن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خار مژگانم به پایت

    #######

غم عشقت بیایان پرورم کرد

هوای بخت بی بال و پرم کرد

به من گفتی صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

    #######

مگر شیر و پلنگی ایدل ایدل

به من دایم به جنگی ایدل ایدل

اگر دستم رسد خونت بریزم

ببینم تا چه رنگی ایدل ایدل

    #######  

دو زلفانت بود تار ربابم

چه می خواهی ازین حال خرابم

تو که با من سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

    #######

اگر دردم یکی بودی چه بودی

اگر غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم حبیبی یا طبیبی

ازین  هر دو یکی بودی چه بودی

    #######

تو که نوشم نئی نیشم چرایی

تو که یارم نئی پیشم چرایی

تو که مرهم نئی ریش دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی


    #######

ترانه های محلی گرد آوری شده  در کشورهای دیگر حوزه یی فرهنگی زبان و ادبیات فارسی دری، به خوبی ممثل درد، رنج و آرزو های مشترک همه  یی مردمی اند که درین خطه تا کنون در کنار یکدیگر زیست نموده اند  و ایام روزگار را حالا نیز مثل دیرینه وپارینه ها با هم قسمت می نمایند. بخشی ازین  دوبیتی ها با بال و پر اندیشه یی گوینده یی اولینش مال همه یی باشندگان این مرز و بوم فرهنگی شده است. بعضی ازین سروده های مشترک شاید همزمان و یا در دوران های متفاوت چندین چکامه گو و خنیاگر داشته اند:


لبت با نیشکر می مانه جانا

قدت با چوب تر می مانه جانا

بده پنج بوسی از کنج لبانت

که داغت بر جگر می مانه جانا

    #######

ستاره در هوا می بینم امشب

زمین در زیر پا می بینم امشب

خدایا مرگ ده تا جان سپارم

که یار از خود جدا می بینم امشب

    #######

   جوانی هم بهاری بود و بگذشت

بدستم گل اناری بود و بگذشت

میان ما ودلبر الفتی بود

که آنهم روزگاری بود و بگذشت

    #######

مسلمانان دلم یاد وطن کرد

نمیدانم وطن کی یاد من کرد

نمیدانم پدر بود یا برادر

خوشش باشد هرآنکه یاد من کرد

    #######

ازو بالا میآیه کوک و کفتر

به حموم میروه مادر و دختر

به حموم میرن و صابون ندارن

غلام مادرم، دلدار دختر

    #######

به قربان دم دروازه میشم

صدایت میشنوم ایستاده میشم

صدایت میشنوم از دور و نزدیک

مثال غنچۀ گل تازه میشم

    #######

خودت گفتی که وعده در بهاره

بهار آمد دلم در انتظاره

بهار هر کسی عید است و نوروز

بهار عاشقان دیدار یاره

    #######

بدست انگشتری داری بمن چه؟

بدل صد مشتری داری بمن چه؟

دو تا لیمو که داری روی سینه

برای دیگری داری بمن چه؟


    #######

 

لازم به یاد ٱوری می باشد که کوشش به عمل آمده است  از تکرار دوبیتی های موجود در کتاب زمزمه های روستا، گرد آورنده یی محمد ناصر” نصیب”، دراین نوشته تا حد ممکن جلوگیری گردد. ترانه های جمع آوری شده یی این مجموعه، دوارن جنگ ها و دربدری های میهن ما را شامل نمی گردد و به همین دلیل  بازتاب این زمان درین سروده ها ، نقشی از خود بر جای نگذاشته است. متأسفانه  یادداشت نامهای راویان دوبیتی ها از قلم افتاده اند. از عزیزان دور وبر، دوست وآشنا گرفته تا باقلی فروش میان کوچه یی زادگاهم که خدا بیامرزدش. همدیارِ همدلم، گرانمایه شاعر و آموزگار میر صالح احمد رستگار، که آرزومندم سرشار از شادی ها باشند، زمان گرد آوری این ترانه ها، بسا ایام که یار و یاورم بودند و با هم آنها را زمزمه میکردیم و حظ میبردیم :

 

خدایا عاشق زارم خدایا

گره افتاده در کارم خدایا

به تار الفت و دام محبت

گرفتارم گرفتارم خدایا

 

نظر در راه و در دارم خدایا

عزیزی در سفر دارم خدایا

بمن گویند عزیزیت خواهد آمد

فدای این خبر گردم خدایا

 

اگر دانی زبان اختران را

شبانه بشنوی راز جهان را

سکوت شب بصد آهنگ خواند

بگوشت قصه های آسمان را

 

شده چند روز ندیدم نازنین را

که برف آمد گرفت روی زمین را

که برف آمد و زنجیر زمین شد

مگر باد فراه بردارد این را

 

فلک چون سنگ غلطان کردی من را

غریب شهر ارمان کردی من را

غریب شهر ارمان،  ملک مردم

جدا از نازکی جان کردی ما را

 

درین حویلی کلان هستم خدایا

به گیر چهار بلا هستم خدایا

به گیر چهار بلای نا مسلمان

به مرگ خود رضا هستم خدایا

  

چرا امشو دلم تنگه خدایا

چرا،غم، با مه درجنگه خدایا

میان سینه یی آن ماه خوبان

گمانم جای دل سنگه خدایا

 

دو زلفان سیاهت بال مینا

خدا از قدرت خود کرده پیدا

ببوسم دست و پای مادرت را

که شیر داده چو تو فرزند زیبا

 

چه خوش باشه بهار سبز و شاداب

ببینم سوی تو، تو سوی مهتاب

تو خوش گردی ز نور نیم رنگش

دلم از آتش روی تو بیتاب

 

رفیق جان  اینقدر قهر و غضب چیست

دلت بر من نمیسوزه، سبب چیست

شمال از جانب بغداد خیزد

گناه مردم شهر عرب چیست

 

بیا لیلی که   مجنون در برم نیست

جدایی کرده یی هوش در سرم نیست

جدایی کرده یی از یار جانی

چو مرغان قفس بال و پرم نیست

 

مسلمانا که کابل جای ما نیست

مقام و منزل بابای ما نیست

اگر از خاطر یارجان نباشه

دگر زنجیر کس بر پای ما نیست

 

نگارا تیغ ابرویت مرا کشت

طناب هر دو گیسویت مرا کشت

چو بلبل ناله دارم از فراقت

عزیز من گل رویت مرا کشت

 

دو تا دختر درین کوچه خیاط است

یکی قند و دگر شاخ نبات است

مه قربان لب سبزینه دختر

همو شاخ نباتی که نامزاد است

 

ستاره در هوا شد یکصد و بیست

جدال  تو و من جانم سر چیست؟

نشینیم رو به رو، زانو به زانو

بسنجیم کان گناه از جانب کیست

 

 اگر دانی که فردا محشری نیست

سؤال و پرسش و پیغمبری نیست

بکن جور و جفا تا میتوانی

که عاشق را سپاه و لشکری نیست

 

عزیزان گل به فرق خار حیف است

به نادان صحبت هشیار حیف است

سمند سر بلند زینش مرصع

به زیر ران هر عطار حیف است

 

گل من میزدی لاف محبت

گذاشتی داغ بر دل تا قیامت

چه خوب شد بیوفایی از تو سر زد

نیم شکر خدا پیشت ملامت

 

کجا خوابی که من بیدارم ای دوست

نشسته با دل خونبارم ای دوست

اگر در مسجد و در خانه باشم

بیاد روی تو دلدارم ای دوست

 

لباس ساربانی دارم ای دوست

ازآن زلفا نشانی دارم ای دوست

نفس آمد به کورق سینۀ من

امید زندگانی دارم ای دوست

 

به قربان کجک های زغالت

اگر کشته شوم خونت حلالت

اگر کشته شوم با خنجر تیز

به روی سینه هاْی پر خط و خالت

 

سر کوچه رسیدم کوله بر پشت

بدیدم دلبر من جامه می شُشْت

گهی می شُشْت، گهی مشتمال میکرد

همان خال بر رویش مرا کشت

 

سر کوچه رسیدم کفترم رفت

که غرش جوانی از سرم رفت

که غرش جوانی، مال و دنیا

جهنم مال و دنیا، دلبرم رفت

 

درخت توت مابین سرایت

زنم مَلّاق بیایم روی جایت

اگر همسایه ها بیدار گردند

مرا پنهان کنی جانم فدایت

 

بیا که بوس کنم دور دماغت

سفر میرم بدل میمانه داغت

سفر میرم خدا دانه بیایم

ز مرغان هوا گیرم سراغت

 

جدایی یاره از یاران جدا کرد

جدایی رخنه بر ملک خدا کرد

بسوزه دین و آیین جدایی

جدایی گوشته از تازه جدا کرد

 

قد سروت الهی خم نگردد

دل شادت به دور غم نگردد

دعا گوی تو ام روز سیصد بار

که یک موی از سر تو کم نگردد

 

اول داد از خدای دادگرشد

که تیر ناز بر من کارگر شد

به پا ی اولیا ها ناله کردم

نشد کم درد عشقت بیشتر شد

 

شمالا میزنه بر ملک امرود

جلو تور گرفتم بر لب رود

همان بوسهای ْ لب رودخانه یی تو

نفهمیدم که لعل بود یا زمرد

 

گل لاله دمِ اُرسی به خَو بود

دو زلفان سیاهش ُدره تو بود

ازو لب های شیرین بوس گرفتم

به مثل آلوی قوری، ُپر اَو بود

 

محبت تیر عشقت را بجا زد

ندانستم به سر زد یا به پا زد

که مردم مدعی را میزنن تیر

چرا دلبر مرا بی مدعا زد

 

همو یار اول باری کجا شد

همو شُوشْکَه طلاکاری کجا شد

مه دیشب خواب دیدم دلبر خود

به خَو دیدم، به بیداری کجا شد

 

گلک جان وعدۀ تو ایشتو شد

سر شام وعده کردی نیم شو شد

سر شام وعده کردی در زمستان

زمستانم برفت و جو درو شد

 

الا یار و الا یار و الا یار

سر راهت بباره عقرب و مار

اول تور بکَنن که بیوفایی

دوم مر بکَنن که تور نگُم یار

 

بسوختم دود مه بالا نشد یار

کسی از سوختنم آگاه نشد یار

بگشتم نُه بلوک، چهارده ولایت

طبیب درد مه پیدا نشد یار

 

بلندی در بلندی جای تو دلبر

جرابهای ْ پنبه گی پای تو دلبر

جرابهای ْ پنبه گی نقش و نگاره

ستاره ْ صبحدم چشمای ْ تو دلبر

 

نمیمونه به تو این رنگ گلنار

نمیمونه به مه این قلب خونبار

نمیدانم که مهر تو چها کرد

مرا از کار و کسبم کرده بیزار

 

عزیزان درگذشت دنیای غدار

نطر بنداز به آن چرخ نگین سار

یکی از مشرقی، دیگر ز مغرب

به تقدیر خدا گشتیم خریدار

 

قدت کوتاه یه و رنگ تو قرمز

کجک مرواری و لب ها شکر ریز

همه شب تا سحر گرد تو گشتم

گل صد برگ من از خواب برخیز

 

نمیدانم چرا حیرانی ایدل

چرا حیران و سرگردانی ایدل

به دل گفتم به حرف من نکردی

فتادی در بلا خود دانی ایدل

 

عجایب دختری داره نمد مال

که خورشید جهان را کرده پامال

سر خود داری و مرگ برادر

مرا مثل نمد بر سینه ها مال

 

قدت گل قامتت گل گفتنت گل

به چارباغت بیایم شاخ سنبل

به چارباغت بیایم گل بچینم

عجب بوی خوشی داره قرنفل

 

دو چیش داری مثال چشم بلبل

دهن داری مثال غنچه یی گل

مراد خود اگه امسال ندیدم

یخن گیر تو ام فردا سرِ پل

 

چرا ناز و بهانه میکنی گل

نگاه عاشقانه میکنی گل

دلی دارم به مو های تو بنده

چرا بیباک شانه میکنی گل

 

چرا امروز و فردا میکنی گل

چرا ، غم را به دل جا می کنی گل

تو آتش کرده یی با کنده یی خشک

به دور شیشتی تماشا می کنی گل

 

الهی یار جانی ر از تو مایم

رقم زندگانی ر از تو مایم

رقم زندگانی ر مال و دنیا ر

به سر پیری، جوانی از تو مایم

 

بگفتم سبزه جانم!گفت جانم!

بگفتم بوس مایم، گفت لبانم

بگفتم جای عاشق در کجایه

بگفتا روی تخت سینه هایم

 

قد باریک بنوش تور بنازم

کجک های روش روش تور بنازم

کرشمه می کنی مابین تخبام

صدای نعل کوش تور بنازم

 

بیا که سر به سامانت گذارم

گل چیدم به دامانت گذارم

گلی چیدم به دامانت نگنجد

بیا که جان به قربانت گذارم

 

به درد دل که درمانی ندیدم

به کار عشق پایانی ندیدم

اگر کفر است رسم عشقبازی

به عالم یک مسلمانی ندیدم

 

همیتو میروی همرای تو باشم

به زیر چادر سیای تو باشم

همیتو میروی سوی ولایت

چو آبله بر کف پای تو باشم

 

گل از خیمه به در شو تور ببینم

به نزدم جلوه گر شو تور ببینم

طلوع صبحدم از سوی مشرق

ستارۀ سحر شو تور ببینم

 

 الا یار جان بیا یکجا نشینیم

به دستمالت گل لاله بچینیم

به دستمالت گل لاله چپ و راست

جوان هستیم مراد دل ببینیم

 

بیا که من و تو در باغ نَو شیم

اگر در بسته باشه، رخنه رو شیم

اناری بکنیم، سیبی بچینیم

به زیر آسمانِ صاف ، خَو شیم

 

به سرحد میروم چارق ندارم

خلاوک پخته یم قاشق ندارم

خلاوک پخته یم لُکَّه به لُکَّه

کَلَپَّک میزنم دندان ندارم

 

الا دختر خدای تور بنازم

خدای قدنمای تور بنازم

دریشی کرده یی میری به مکتب

همو بکس سیای تور  بنازم

 

لباسِ بوته بوته تور بگردم

دو سینه خورد لُکَّه تور بگردم

که صرصر میکنی مابین خانه

دهان تنگ غنچه تور بگردم

 

دهن را وا کنم از غم بگویم

غم و دردم به آن همدم بگویم

اگر صد یار جانی هم بیایه

زبانم خشک شو گر کم بگویم

 

بیا جانا که درپیشت نشینم

به یاد روی تو خیلی زهیرم

اگه صد سال رو بر رو گذاریم

نیمگویم ز دیدار تو سیرم

 

گلم را میبرن، چاره ندارم

اگه دستم رسه کی میگذارم

گلم را میبرن ملکای ْ غریبی

گل خور به خداجان می سپارم

 

بیا جانا، بی از تو جان ندارم

نماز شام شده مهمان ندارم

نماز شام اگر مهمان شی

به درگاه خدا ارمان ندارم

 

مرادم را بده من نامرادم

چو گاو بر خرمن و مَعطل به بادم

چو گاو بر خرمن و ماهی به دریا

چو مرغابی مه سرگردان آبم

 

سفیدی های دندانت بجانم

لبا شیرین ِخندانت بجانم

لبا شیرین و خندان مثل کاغذ

نویسد نامه یی تا من بخوانم

 

دلم مایه که آهوی تو باشم

کجک بر پشت ابروی تو باشم

دلم مایه دو زلفان سیاه شم

همیشه در بر روی تو باشم

 

خلی سفید خلی شیرینه یار جان

به مثل آیینه خود بینه یار جان

به هر جایی که جانان شیشته باشه

ادب  داره ، خلی سنگینه یار جان

 

کجا خوابی که بیدارت کنم من

دو دست بر سینه های ْ نارت کنم من

کجا خوابی که بیداری نداری

نمیشم دل که بیدارت کنم من

 

قد  دلبر میانه بر دل من

دو ابروی کمانه بر دل من

پدر نام ترا مانده پریزاد

پریزاد زمانه بر دل من

 

جدا از وصل تو جبر است جانان

دو چشمم پایه یی ابر است جانان

سخن های که با هم گفته بودیم

مرا تا خانه یی قبر است جانان

 

برین چاینک و قندونی ر بیارین

برین هاجر خندونی ر بیارین

اگر هاجر خندونی نیامد

او را به عند مهمونی  بیارین

 

به الحمد میگویم من ماه تابان

به للّه  می گویم وصف تو جانان

به رب ا لعالمین سویم نظر کن

به رحمن ا لرحیم ای گل خندان

 

به کنج باغ باغبانی کنم من

به چوب نار چوپانی کنم من

بگیرم بره یی میش گزل را

به روز عید قربانی کنم من

 

خداوندا مرا هوشیار گردان

ز خواب غفلتم بیدار گردان

ز خواب غفلت و هول قیامت

زبان من  به استغفار گردان

 

عرقچین سرت حلوانه جانان

مقام و منزلت شافلانه جانان

اگه یکشب به پهلویت بخوابم

دیگه ارمان به  دل نمانه جانان

 

کابل دوره کابل دوره خدا جان

به کابل تاک انگوره خدا جان

به کابل تاک انگور حسینی

جدایی زخم ناسوره خدا جان

 

به مین چارسرایم آخ خداجان

به دست هفت بلایم آخ خداجان

مسلمانان نمیدانید بدانید

به مرگ خود رضایم آخ خداجان

 

اسیر چشم بادامم نگار جان

به کار عشق ناکامم نگار جان

به قانون محبت روز محشر

به پیشت حکم اعدامم نگار جان

 

نبات و دارچینی لبهای تو یار جان

پیاله چای خوری چشمای تو یار جان

به من میگن چرا دیوانه گشتی

مرا دیوانه کرد غمهای تو یار جان

 

به لب خال خدایی داره یار جان

به گردن طوق ماهی داره یار جان

به خون دل بکردم آشنایی

مگه میل جدایی داره یار جان

 

خداوندا به حق ذات بیچون

به حق هر شهید غرق در خون

به حق میر غیاث ا لدین لنگر

رسانی دست لیلی را به مجنون

 

الا یار جان مرا مهمان خود کن

مرا سیر از لب و دندان خود کن

اگر از من بدیدی بیوفایی

بکش خنجر سرم قربان خود کن

 

به زلمی کوت خرابه عسکرم من

اسیر خال  سوز دلبرم من

مرا رخصت نداد بابای فرقه

اگه مردم شهید اکبرم من

 

دم دروازه یی خوش خانه یی من

نیامد نامه یی جانانه یی من

نیامد نامه یی که باز آرد

تسلای دل دیوانه یی من

 

سیاهی بر سفیدی میکشم من

بدل شکر الهی می کشم من

دو چشمانم بگشته غرق در خون

ز بسکه چشم براهی می کشم من

 

درِ خانه نظرگاه تو ام من

ستاره بر رخ ماه تو ام من

هرآنچه دشمنا میگن ، بگوین

همو یار جانِ دلخواه تو ام من

 

همو شست ترا حینا کنم من

ترا از بوی گل پیدا کنم من

تو خو از بوی گل پیدا نمیشی

بشینم داد و واویلا کنم من

 

جوانا شیشته اید تاج سر من

ببرید کوه غم از جگر من

جوانا هر کدام سرشته مندید

رسانید دست من بر دلبر من

 

گل بالا بلند خال خالی یی من

دهن تنگ و بدن مثقالی یی من

خلایق می کنند تعریف خالت

دل بی صبر و دست خالی یی من

 

چلم گفته که کُل کُل می کنم من

چه خواندن مثل بلبل می کنم من

مرا بردند به مجلس جوانا

تماشای خرمن گل می کنم من

 

چلم گفته که ریشخندی شدم من

مثال توت پیوندی شدم من

مرا بردند به مجلس زنانه

به دست پیر زال بندی شدم من

 

ازی کوچه سراسر می روم من

به دنبال گل تر می روم من

اگه دانم  گل تر مال مایه

لبش می بوسم و در می روم من

 

در سرای برار جو در زنم من

برار جو گل شوه بر سر زنم من

برار جو گل شوه دسته به دسته

به روی فرش قالین پر زنم من

 

گل لاله گل نیلوفر من

گل رشتی به دست دلبر من

گل لاله به کندم بو نداره

نمیده بوی زلف دلبر من

 

نگارا از غمت یاهو زنم من

چو بلبل ناله بر هر سو زنم من

به مثل قمری ام طوقی به گردن

به کهساران تو، کو کو زنم من

 

به پشت بام بجول بازی کنم من

سیاه چشمان به خود راضی کنم من

سیاه چشمان اگه راضی نگردید

تلاش بر خانه یی قاضی کنم من

 

چرا چادر به سر کردی گل من

کجا میل سفر کردی گل من

به هر جا میروی زودی بیایی

مرا خون جگر کردی گل من

 

سر بازار چین باشی گل من

به دست من نگین باشی گل من

به دست من نگین چه ای نفس جان

الهی همنشین باشی گل من

 

شهید عشق پاک هستم گل من

به غمهایت هلاک هستم گل من

دو سه روزی که یار خود ندیدم

دمادم زیر خاک هستم گل من

 

سر بامت هوا داره گل من

دلم یاد شما داره گل من

دلم مایه که در باغت بیایم

که باغت میوه ها داره گل من

 

چرا خاطر پریشانی گل من

چرا از من پشیمانی گل من

نکن بر حرف دشمن های ظالم

مگر بسیار نادانی گل من

 

در خانه خوش آمد شد گل من

نظر بر قد و قامت شد گل من

به وقت آمدن خوشوقت بودم

دم رفتن قیامت شد گل من

 

ز اول بیوفا بودی گل من

جو و گندم نما بودی گل من

سخن هایی به این وقت ها میگویی

روز اول کجا بودی گل من

 

پری، حوری، ملایک زاده یی تو

نیستان دلم در دادۀ تو

ز عاشق روی می پوشی سبب چیست

مگر جای دگر  دل دادۀ تو

 

ستاره در هوا میشمارم امشو

ببالینم بیا بیمارم امشو

ببالینم بیا بانگ سخن کن

که جانم بر خدا میسپارم امشو

 

بیا ای طوطی خوشخوانم امشو

که از عشقت ببین حیرانم امشو

شرار آتش عشق و محبت

به هردم سر زند از جانم امشو

 

رسیدم در ته هورتای کانه

بدیدم تار مویی کنده شانه

الهی بشکنه دندان شانه

همی تارک موی یار مانه

 

نگارم بره آهو را می مانه

گل صدبرگ خوشبو را می مانه

قد باریک رسای دلبر مه

سپیدار لب جو را می مانه

  

زمین خوبه، زمین کهنه خوبه

میان میوه ها کنگینه خوبه

میان میوه ها کنگینه شیرین

میان دختران سبزینه خوبه

 

بهار و ابر و باران دلفریبه

نهال نورسِ مه،  جامه زیبه

به راه عاشق دلداده از کف

رخت باغ و زنخدان تو سیبه

 

زمینهای ْ ملک ده شیخ ریگ زینه

دلم بالای سبزه نازنینه

برین به مادر سبزه بگویین

نمد بنداز که سبزه جان بشینه

 

به قرآن خوانده ام سوره براته

خدا آسان کنه پل صراطه

همین را بد نگفت بیچاره عاشق

بگردم پیر و پیرخانه هراته

 

ببردم دست خود با روی سینه

بگفتک ننه جو این دست کینه

بگفتک ننه جو چیزی نگویی

که یار اول و آخر همینه

 

سر و دستم بگیر تَو داره یا نه

دوچشمانم ببین خَو داره یا نه

بده پنج بوس تو از هر دو لب خود

ببین لب های مه اَو داره یا نه

 

سیاهی چشم تور کفتر نداره

دهانت را کسی دیگر نداره

همین حسن و جمالی که تو داری

پری در کوه چهل دختر نداره

 

سیاه چشمی که بر سر تنوره

بده چند بوس که کار مه ضروره

بده چند بوس و روی خود مگردان

که آخر مردنه، جای تو گوره

 

همه جا خانۀ عاشق به پوزه

الهی بخت کم من بسوزه

بریدن جامه یی غم بر تن من

نمیتونه که هیچ خیاط بدوزه

 

مداماً پای مرغابی به آبه

به خوردن گوشت مرغابی کبابه

کباب دست یار خور نخوردم

کباب دست یار من شرابه

 

شمالا میزنه بر خار و خاشه

که یار بیوفا هرگز نباشه

که یار بیوفاست ساهُن نو خار

و مغز استخوانه میتراشه

 

سفیدی روی تو قیماق و شیره

خودت پاچا و چشمانت وزیره

تو بی غم شیشته یی در خانه یی خود

و یار تو به کابل جان فقیره

 

مسلامنا ببینید شب چه وقته

که بلبل مست و شیدای درخته

که بلبل میپره شاخه به شاخه

جدایی مادر و فرزند سخته

 

بهر سو میبینم ده و درخته

خبر آمد که یار بیمارِ سخته

ز عشقت زار مینالم عزیزم

که کار عاشقی، طالع و بخته

 

عزیزان درگذشت دنیای فانی

اجل آمد به مرگ دو فلانی

که آدم گندمه، اجل درو گر

درو کرد و بروفت پیر و جوانی

 

گلک جانم تو خیلی بر دماغی

برای من بیار غلیان چاقی

دل من خانه یی تنهایی مایه

تو باشی و مه باشم  و چراغی

 

مکن با خوبرویان آشنایی

بترس از محنت روز جدایی

اگر خوبان  عالم خوب میبود

نمیکرد لیلی از  مجنون جدایی

 

برفتی و نکردی خَیروایی

ز خون دل نگفتم کی می آیی

تو خود گفتی که من فردا می آیم

حساب ماه دارم تا بیایی

 

چه بودی جان من جان تو بودی

زبان من نمکدان تو بودی

میان چله و قهر زمستان

دو دستم در گریبان تو بودی

 

چه بودی  شب نبودی روز بودی

شب عاشق شب نوروز بودی

چه بودی عاشقان جرمی نداشتی

چو جرم عاشقان چند بوس بودی

 

شمالا میزنه بر ملک شالی

شما گپ میزنید از بی کمالی

به من میگن  برو خانه خشو خو

خجالت می کشم از دست خالی

 

کجایی ماه تابانم کجایی

دلم میسوزه از داغ جدایی

بهر ساعت کنم فریاد و ناله

خدا یا گر کنی دردم دوایی

 

سر راه مرا دیوار کردی

مرا نومید ز روی یار کردی

مرا نومید ز روی یار شیرین

به حق من ستم بسیار کردی

 

تو که نت طلا داری به بینی

دو دست تو بلور بر قاب چینی

مه خو پنج بوس طلب کردم بدادی

الهی از جوانی بهره بینی

 

الا دختر چه رنگ لاله داری

تناو بر گردن گوساله داری

تناو از گردن گوساله بردار

چرا منت به من بیچاره داری

 

گلی یا بلبلی یا باغبانی

چرا در بوس دادن دلگرانی

هنوزه غنچه یی  چند بوس به من ده

چو فردا واشوی از دیگرانی

 


رویکرد ها:

قصه یی نجمای شیرازی و خاکی، نورانی کتب خانه، قصه خوانی پشار، پاکستان، بدون تاریخ چاپ

دیوان شعر بابا طاهر عریان، سازمان چاپ و انتشارات اقبال، چاپ دوم، ۱۳۶۳

یکهزار و چهارصد ترانه محلی، صادق همایونی،  کانون تربیت  شیراز، چاپ زیبا،۱۳۴۸   

زمزمه های روستا، محمد ناصر نصیب، مطبعه دولتی، کابل، اسد ۱۳۷۰

 

 

ایشتو # چطور

بگردم  # بنازم ، فدا شوم، قربان گردم

بنوش # بنفش

بکنن # بگزند

پوزه # نبش، لبه،کناره

تور # ترا

چارُ ق # کفش چوپانی

خلاوک #  یک نوع غذای محلی

خور # خود را

ر# را

زلمی کوت # جای  سابق فرقه یی عسکری

زهیر # خسته و ناتوان

ساهُن # سوهان

شُوشْکَه # نوعی شمشیر قزاق ها

مایم# میخواهم

مایه # میخواهه

عند # بهانه

کورق سینه #

گزل # نوعی میش مالداری

مر# من را

همیتو# همین سو، همین قسم، همینطور

هورتای کانه# نوعی خانه های مالداری و کوچی ها

پایان

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

جیلانی لبیب

 

رمضانی

 

درست یادم هست. در یکی از رخصتی های تابستانی دوران مکتب، طی سفری به دهکده های زیبای زندگی بخشِ زادگاهم ، میان مردمی طبیعی و دوست داشتنی با تبسمی همچون انجیر های درختان لب جوی باغ های شان شیرین و گفتگو های  مثل ٱب های جاریِ میان کوچه و پس کوچه های قریه های خویشتن زلال، برای بار نخست هواخواه جمع آوری فرهنگ و ادب مردم از جمله چکامه ها، سروده ها، دوبیتی ها، ضرب ا لمثل ها، باور ها، ٱیین ها و چیستانهای مرز و بوم ولایت هرات گردیدم.

اولین چهاربیتی های را که گردهم آوردم از  چند دهکدۀ منطقۀ شافلانِ هری بود . با گذشت دوران،  بخش زیادی ازٱنچه من  در مدت سه سال فراهم نموده بودم ،  بیجا و ناپیدا شده اند. امیدوارم آنچه هنوز در لابلای اوراق پراکنده ام باقی مانده است و تا اکنون بوسیله یی فرهنگیان میهن اقبال چاپ را نیافته اند و تکراری نیستند، بتواند به مرور زمان در دسترس دوستداران قرار بگیرد.

ماه مبارک رمضان، در هراتِ خواجۀ انصار، جامی، موفق، نوایی و....، فرصت ویژه یی بود همچون همه جای جهان اسلام برای نیایش، ریاضت، تزکیه یی نفس و ماهی  سراپا شور و شوق زندگی. در ماه روزه  خنیاگران پس از ادای نماز تراویح، مثل بیشتر شهرهای میهن ما،  نوای عبادت وزندگی را در خانقاه ها، بزم آرایی ها و محفل ها به گونه یی دیگری سر می دادند. طنین ها  و آوا های هنرمندانِ محبوبِ  ترانه سرا  با چکامه های بیدل دهلوی، حافظ شیرازی، هلالی هروی، سنایی غزنوی، مولوی بلخی، بیتاب کابلی و.... از خرابات میگفتند، از اوج ها و موج ها. از زمینی ها و از فراسو ها.

بچه های محله و منطقه پس از سپری شدن نیمۀ اول ماه روزه ، دور هم جمع میشدند، یکی را که صدای خوشتر و دلنشین تری داشت سردستۀ خویش تعیین می نمودند  وبعد سوی  خانه ها و منزل های اهالی روان می گردیند. آنها پس از کوبیدن درب سرایی، آهنگی را به آواز بلند میخواندند که “رمضانی” نام داشت. سر دسته، این شعر را با لحنی ویژه سر میداد و دیگران با یکصدا همواره پس از هر بند، تنها  بیت اول را تکرار می کردند.

این سرگرمی” رمضانی” بچه های همبازی را بیشتر به هم پیوند میداد و موجب میگردید تا  مردم منطقه نیز از حال هم بهتر باخبر شوند. بعضی خانواده ها بچه ها  را در  درون خانه یی خویش فرا می خواندند و پس از صحبت ها، درهر باره یی از سرگذشت مردم و اقوام و خویشاوندان ،  با دادن شیرینی و گاهی هدیۀ پول  به  شور و شوق زندگی تشویق می نمودند. در بخش های از شهر هرات، دختران  محله هم یکجا می شدند و به رمضانی می رفتند.   

آنچه درینجا می آید تنها بخشی از آهنگ “ رمضانی” است. سلیقه و استعداد کودکان “ رمضانی” خوان را مرز و طرزی تعیین نگردیده است:

 

رمضان یارب، یارب رمضان

السلام علیک، ماه رمضان

اِی سرا از کینه، رو بر آبه (۱)

ما پنداریم سرای اربابه

اِی سرا از کینه رو بر چاهه

می پنداریم سرای پادشاهه

اِی سرا از کینه ، رازینه داره

زیر رازینه، خزینه داره

الا بی بی، گُمگُم می کنی (۲)

طبق چینی، گندم میکنی

الا بی بی، خِش خِش می کنی

طبق چینی، کِشمِش می کنی

الا بی بی، تاج بر سر تو

صد و بیست ساله شوه پسر تو

الا  بی بی ، تو مادرِِ مه

جَمَه کو بردار، دِه بر سر مه (۳)

رمضان آمد رمضانی کنیم

شتر بغداد قربانی کنیم

شتر بغداد چیزی نمیشه

بچه های محله ، مهمانی کنیم

بچه ها میگن، ما مونده شدیم

زیردالان شما پوده شدیم

بلبلک خواند بر شاخ انار

بچه ها میگَن، صد روپیه بیار

یا ثواب ، یا جواب

یا سنگ پنج من ، یا کوزه آب (۴ )

 

باید یادآوری نمود که از گرفتن روزه بعنوان ادای یک قاعدۀ دینی برای باراول در کتاب آسمانی تورات حضرت موسی ع  نام برده میشود. در فصل هشتم بخش زکریای نبی ع  آیۀ نوزدهم چنین میخوانیم : ”روزه یی ماه چهارم و روزه یی ماه پنجم و روزه یی ماه هفتم و روزه یی ماه دهم برای خاندان یهودا بشادمانی و سرور و عید های خوش مبدل خواهد شد. پس راستی و سلامتی را دوست بدارید.”

بنا بر آیۀ دوم باب چهارم  انجیل متی، حضرت عیسی  ع  پس از غسل تعمید چهل شبانه روز، روزه داشت  و فریب شیطان را نخورد. آیه های شانزدهم تا نوزدهمِ باب ششمِ انجیل متی هم در مورد  چگونگی گرفتن روزه میباشد. در آیین هندویسم نیز روزه علاوه بر زمان آمادگی برای برگزاری مراسم مذهبی ویژه، روزهای اول رؤیت ماه و روز های بدر،  برای گرفتن روزه اختصاص داده شده است. آیین زرتشت کشتار ، قربانی کردن حیوانات و استفاده از گوشت را در روزهای دوم، دوازدهم ، چهاردهم و بیست و یکم هر ماه  ممنوع می شمارد.

 

۱- کینه :  کیست             

۲- گُمگُم:  نوعی صدا هنگام کوبیدن چیزی

۳- جَمَه کو: چوبی  برای گذاشتن در پشت دروازه  یی خانه

۴- مَن: مقیاس وزن  در هرات ، معادل  تقریبی هفت کیلو گرام

 

پایان

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب